P2
P2
بیلی: خداحافظ
بیانکا: خداحافظ
پیاده شدم. به سمت کلاس رفتم. شیمی. درو باز کردم، کلاس خالی بود. رفتم و پشت میزی منتظر نشستم.
استیو: سلام بیانکا.
بیانکا: سلام هرینگتون.
استیو: استیو صدام کن
بیانکا: ام حتما، استیو خب ام تو دیشب به من زنگ زدی؟
استیو: آره خب میدونی منو تو خب یجورایی.
بیانکا: بعد کلاس خوبه. قهوه بگیریم مهمون تو.
استیو: من بسکتبال.
بیانکا: بعدش نه هم نیار.
در باز شد.
استیو ازم دور شد. اون از هر کسی نمیترسید. ولی ترس توی چشماش رو خوندم. پشتم به در کلاس بود.
بیلی به سمتش رفت و هلش داد.((از خواهرم فاصله بگیر هرینگتون.! ))
استیو: به تو ربطی نداره.
بیانکا: بیلی. برو بشین.
و بله!، همه از بیلی میترسن. اما خب اون از پدرش میترسه، و پدرش از من.
نشست سر جاش. و خب سکوت عجیبی. منتظر موندیم تا استاد بیاد.
بعد کلاسا بیرون رفتم و جلوی در دکه ای که ۱ کیلو متر با مدرسمون فاصله داشت ایستادم. به ساعتم نگاه کردم. باید میاومد.
نیم ساعت گذشت. کمکم نگران شدم. چرا نرسید. لابد یه شوخی مسخره بوده. واقعا که هرینگتون. پیاده برگشتم خونه.
برادرم روی مبل نشسته بود. یه جوری بود. استرس داشت.
بیلی: خب قرارت با کینگ استیو چطور بود؟
نگاهش کردم. چرا صورتش کبود بود.
بیانکا: دعوا کردی؟
بیلی: شاید، نگفتی؟
بیانکا: تو با استیو دعوا کردی. مگه نه؟
بیلی: آره. با اون دعوا کردم.
سیلی بهش زدم.
بیلی: واقعا که.
بیانکا: بس کن ویلیام بچه شدی؟
بیلی: خیلی خب دیگه نمیزنمش.!
بیانکا: فردا ازش عذرخواهی میکنی.
بیلی: اوهه نه. اصلا.
ابرو هام بالا رفت.
بیلی: ببخشید هرینگتون.
بیانکا: آفرین همینو به خودش بگو.
بیلی: خداحافظ
بیانکا: خداحافظ
پیاده شدم. به سمت کلاس رفتم. شیمی. درو باز کردم، کلاس خالی بود. رفتم و پشت میزی منتظر نشستم.
استیو: سلام بیانکا.
بیانکا: سلام هرینگتون.
استیو: استیو صدام کن
بیانکا: ام حتما، استیو خب ام تو دیشب به من زنگ زدی؟
استیو: آره خب میدونی منو تو خب یجورایی.
بیانکا: بعد کلاس خوبه. قهوه بگیریم مهمون تو.
استیو: من بسکتبال.
بیانکا: بعدش نه هم نیار.
در باز شد.
استیو ازم دور شد. اون از هر کسی نمیترسید. ولی ترس توی چشماش رو خوندم. پشتم به در کلاس بود.
بیلی به سمتش رفت و هلش داد.((از خواهرم فاصله بگیر هرینگتون.! ))
استیو: به تو ربطی نداره.
بیانکا: بیلی. برو بشین.
و بله!، همه از بیلی میترسن. اما خب اون از پدرش میترسه، و پدرش از من.
نشست سر جاش. و خب سکوت عجیبی. منتظر موندیم تا استاد بیاد.
بعد کلاسا بیرون رفتم و جلوی در دکه ای که ۱ کیلو متر با مدرسمون فاصله داشت ایستادم. به ساعتم نگاه کردم. باید میاومد.
نیم ساعت گذشت. کمکم نگران شدم. چرا نرسید. لابد یه شوخی مسخره بوده. واقعا که هرینگتون. پیاده برگشتم خونه.
برادرم روی مبل نشسته بود. یه جوری بود. استرس داشت.
بیلی: خب قرارت با کینگ استیو چطور بود؟
نگاهش کردم. چرا صورتش کبود بود.
بیانکا: دعوا کردی؟
بیلی: شاید، نگفتی؟
بیانکا: تو با استیو دعوا کردی. مگه نه؟
بیلی: آره. با اون دعوا کردم.
سیلی بهش زدم.
بیلی: واقعا که.
بیانکا: بس کن ویلیام بچه شدی؟
بیلی: خیلی خب دیگه نمیزنمش.!
بیانکا: فردا ازش عذرخواهی میکنی.
بیلی: اوهه نه. اصلا.
ابرو هام بالا رفت.
بیلی: ببخشید هرینگتون.
بیانکا: آفرین همینو به خودش بگو.
- ۲۴۲
- ۲۷ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط