پسر آدمیزاد
پسرِ آدمیزاد
پارت. ۳۶
ویو ا.ت
از وقتی که جونگ کوک از اتاق جونگهی بیرون اومده یجوریه.
گفتم بره بالا تا از جونگهی بپرسم..
مثل اینکه جونگهی از گذشتم بهش گفته..
ا.ت: ممنون..
سینی غذا رو گرفتم.
رفتم بالا..تو اتاق..
رو تخت دراز کشیده بود.
و به سقف خیره شده بود.
حلقه اشک رو تو چشماش دیدم.
سینی رو رو میز گذاشتم.
کنارش دراز کشیدم.
و به سقف خیره شدم.
ا.ت: بانی کوچولو.. حسودی کردی؟
کوک: نخیر..
ا.ت: اون پسر عشق قبلی من بود.
اشکش ریخت..ولی آروم.
کوک: دوسش داری؟
ا.ت: داشتم.
کوک: یعنی الان نداری؟
ا.ت: خب معلومه که نه..من الان یه بانی جذابِ کوچولو دارم..که خیلی حسوده..
کوک: ها؟
ا.ت: درسته یه زمانی عاشقش بودم..ولی الان تو رو دارم..
کوک: واقعا؟
ا.ت: اره
از جاش بلند شد.
کوک: خبب..میتونم یه سوال بپرسم؟
ا.ت: هوم؟
کوک: تا حالا س*ک*س داشتین؟
ا.ت: نه ما نامزد بودیم..به ازدواج نکشید.
کوک: اوهه
بلند شدم.
سینی رو برداشتم و کنارش نشستم..
ا.ت: بخور که امشب کلی کار داریم.
آروم آروم غذا رو میزاشتم تو دهنش.
کوک: یه سوال دیگه ا.ت
ا.ت: چی؟
کوک: منو دوست داری؟
چی میگفتم..؟
دوستش داشتم؟
ا.ت: آممم نمیدونم..خبب برام خیلی شیرینی..
کوک: یعنی دوسم نداری؟
ا.ت: باید بهش فک کنم..
بغض کرده بود.
ولی چیزی نگفت.
غذاش رو که تموم کرد..
درِ اتاق رو قفل کردم.
پشتش نشستم و اونم به خودم تکیه دادم.
کوک: ا.ت..نکن امشب نه..
ا.ت: از مامی شدم ا.ت؟
کوک: چیی؟
(دقت کنید تو همه فیکا کوک میگه از ددی شدم کوک؟😂)
دندونام رو محکم تو گردنش کردم..
عربدش تو کل قصر پبچید..
ولی مهم نبود..
کوک: آیییییییی آخخخخخخخخخخ ا.تتتتتتتت نخوررررر
همینطور میمکیدم..بعد یک دقیقه دندونام رو در آوردم.
کوک: آهههه لعنتی..(بغض)
نصف گردنش کبود شده بود.
دلم براش سوخت..
پس همون طور که بهم تکیه داده بود.
گفتم:
_: معذرت ددی یکم کلافه بودم.
کوک: هق اشکال نداره..
از پشتش در اومدم.. رو تخت درازش کردم..
و روش خیمه زدم..
بوسه های خیسی رو گردنش گذاشتم و گوشش رفتم..
با زبونم دور لاله گوشش میچرخیدم.
اغوا گرانه گفتم:
_: ددی امشب یه س*ک*سی داشته باشیم..
که هر دومون جونی نمونه واسمون...
جاشو باهام عوض کرد..
و....
ادامه دارد..
شرایط پارت بعد..
لایک:۱۵
کامنت: ۴
پارت. ۳۶
ویو ا.ت
از وقتی که جونگ کوک از اتاق جونگهی بیرون اومده یجوریه.
گفتم بره بالا تا از جونگهی بپرسم..
مثل اینکه جونگهی از گذشتم بهش گفته..
ا.ت: ممنون..
سینی غذا رو گرفتم.
رفتم بالا..تو اتاق..
رو تخت دراز کشیده بود.
و به سقف خیره شده بود.
حلقه اشک رو تو چشماش دیدم.
سینی رو رو میز گذاشتم.
کنارش دراز کشیدم.
و به سقف خیره شدم.
ا.ت: بانی کوچولو.. حسودی کردی؟
کوک: نخیر..
ا.ت: اون پسر عشق قبلی من بود.
اشکش ریخت..ولی آروم.
کوک: دوسش داری؟
ا.ت: داشتم.
کوک: یعنی الان نداری؟
ا.ت: خب معلومه که نه..من الان یه بانی جذابِ کوچولو دارم..که خیلی حسوده..
کوک: ها؟
ا.ت: درسته یه زمانی عاشقش بودم..ولی الان تو رو دارم..
کوک: واقعا؟
ا.ت: اره
از جاش بلند شد.
کوک: خبب..میتونم یه سوال بپرسم؟
ا.ت: هوم؟
کوک: تا حالا س*ک*س داشتین؟
ا.ت: نه ما نامزد بودیم..به ازدواج نکشید.
کوک: اوهه
بلند شدم.
سینی رو برداشتم و کنارش نشستم..
ا.ت: بخور که امشب کلی کار داریم.
آروم آروم غذا رو میزاشتم تو دهنش.
کوک: یه سوال دیگه ا.ت
ا.ت: چی؟
کوک: منو دوست داری؟
چی میگفتم..؟
دوستش داشتم؟
ا.ت: آممم نمیدونم..خبب برام خیلی شیرینی..
کوک: یعنی دوسم نداری؟
ا.ت: باید بهش فک کنم..
بغض کرده بود.
ولی چیزی نگفت.
غذاش رو که تموم کرد..
درِ اتاق رو قفل کردم.
پشتش نشستم و اونم به خودم تکیه دادم.
کوک: ا.ت..نکن امشب نه..
ا.ت: از مامی شدم ا.ت؟
کوک: چیی؟
(دقت کنید تو همه فیکا کوک میگه از ددی شدم کوک؟😂)
دندونام رو محکم تو گردنش کردم..
عربدش تو کل قصر پبچید..
ولی مهم نبود..
کوک: آیییییییی آخخخخخخخخخخ ا.تتتتتتتت نخوررررر
همینطور میمکیدم..بعد یک دقیقه دندونام رو در آوردم.
کوک: آهههه لعنتی..(بغض)
نصف گردنش کبود شده بود.
دلم براش سوخت..
پس همون طور که بهم تکیه داده بود.
گفتم:
_: معذرت ددی یکم کلافه بودم.
کوک: هق اشکال نداره..
از پشتش در اومدم.. رو تخت درازش کردم..
و روش خیمه زدم..
بوسه های خیسی رو گردنش گذاشتم و گوشش رفتم..
با زبونم دور لاله گوشش میچرخیدم.
اغوا گرانه گفتم:
_: ددی امشب یه س*ک*سی داشته باشیم..
که هر دومون جونی نمونه واسمون...
جاشو باهام عوض کرد..
و....
ادامه دارد..
شرایط پارت بعد..
لایک:۱۵
کامنت: ۴
- ۵.۶k
- ۲۵ خرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط