ابلیس
part 121
بعد از چک کردن شرایط جشن نگاهی به ساعتش که شش نیم رو نشون میداد دستی لای موهاش برد و اکوتاگاوا رو صدا زد که فورا اومد کنارش
" بله "
_ برو مافیا و چویا رو بیار عمارت
" دازای سان چویا سان نیاز ندارن برای مهمونی آماده شن؟ "
_ از کی تاحالا من باید جواب سوالای تورو بدم؟ گمشو
اکوتاگاوا تعظیم کرد و از عمارت بیرون رفت!
خودش سمت اتاقی که قبلا با چویا مشترک بود رفت و لباس هاشو در آورد و سمت حموم رفت و دوش آب سرد رو باز کرد و با برخورد آب سرد به پوستش نفس عمیقی کشید...همیشه آب سرد سرحالش میکرد و الان به این نیاز داشت...
........................................................
رو تخت رو به سینه خوابیده بود و یه پاشو تو شکمش جمع کرده بود و خرپف میکرد که صدای در باعث شد از خواب لذت بخشش بیدار بشه
با بدقنوقی تاره موشو از دهنش در آورد و رو تخت نشست و یه چشمش رو مالید
+ بیا داخل
گین وارد اتاق شد و گفت
" چویا سان باید حاضر بشید "
+ خوابم میاد تازه دردم دارم هر جایی که هست من نمیام
دوباره رو تخت ولو شد که گین همچنان محترمانه گفت
" باید برید عمارت دستور دازای سانه "
+ عمارت چرا؟
با صدایی خوابآلود گفت که گین پاسخ داد
" امشب مهمونی ای به مناسبت رئیس جدید ترتیب دادن که شما هم باید حضور داشته باشید در واقع کل اعضای مافیا باید حضور داشته باشن "
+ من باید برای این مهمونی حاضر شم؟
" میرید عمارت...بانوان اونجا شما رو آماده میکنن "
.........................................................
با اخم ریزی در عمارت رو باز کرد و وارد عمارت شد و چشم چرخوند اما اثری از دازای رو ندید...اکوتاگاوا چویا رو سمت اتاق مشترکش با دازای هدایت کرد و بعد از ورود چویا به داخل اتاق اکوتاگاوا اونجا رو ترک کرد.
کتش رو روی تخت انداخت و تا خواست بشینه صدای در بلند شد و با کلافگی گفت
+ بیا داخل
چند نفر وارد اتاق شدنو چویا رو جلوی آینه نشوندن
+ هی قرار نیست که من رئیس شم...این همه تجملات برای چیه؟
_ من گفتم...مشکلی هست چویا سان؟
چویا با شنیدن لحن سرد و تیکه دار دازای تنش لرزید و با خنده استرسی گفت
+ نه اصلا...
اما با توجه به اینکه دازای با حوله از تو آینه به چویا نگاه میکنه و دور چویا پر از دخترای جوونه برای لحظه ای تیک عصبی گرفت
+ دازای سان...بهتر نیست شما هم آماده بشی؟ اینطوری میکروب ها میان سمتت!!!!!!!!
دازای منظورشو گرفت و دستاشو به نشانه تسلیم بالا برد
_ چشم ملکه
دخترا حسادت کردن اما سعی داشتن این حسو نادیده بگیرن.
بعد از آرایش و درست کردن موها لباس و کفشش رو آوردن که چویا اون ها رو به تن کرد و با دیدن خودش درون آینه از زیباییش متعجب شد ( لباساش و کفشش 👆 )
دازای با کراواتش درگیر بود که یکی از همون دخترا با ترس و استرس سمتش رفت و با صدایی لرزون گفت
" دا...دازای ساما اگه...اجازه بدید من براتون ببندمش "
_ حتما فقط زود تمومش کن!
با کلافگی گفت و چویا خواست وضعیت ظاهرشو به دازای نشون بده اما با دیدن اینکه به دختر اونقدر بهش نزدیکه و کراواتش رو میبنده باعث شد کفری بشه اما به روش نیاورد و بدون اینکه حتی به دازای خبر بده از اتاق بیرون رفت
+ هر غلطی میکنی بکن احمق!
مدل موهاش باز بودن و با یه دسته از تاره موهاش بازی میکرد و سعی داشت به اون موضوع اصلا توجه نکنه...
وارد سالن اصلی شد و همه توجه ها سمتش جلب شد و گفتگو بینشون گرم شد
" این دوست دختر سابق دازای ساما نیست؟ "
" درسته...سلیقه اش حرف نداره "
" ولی من شنیدم دوباره باهمن "
" عه جدی؟ حیف شد میخواستم برم جلو "
مرد دیگه ای خندید و گفت
" اونوقت مردنتو تضمین میکنم "
چویا سر میز خالی رفت و ساکی دو براش آوردن و سر کشید که مدتی بعد دازای با جذبه خاصی وارد مهمونی شد و با چشم دنبال چویا گشت و موفق شد تا پیداش کنه
_ چه زود رفتی...ندیدمت
+ مشخصه
دازای سوالی نگاهش کرد و چویا لبخند زورکی ای بهش زد و نگاهی به کراواتش انداخت و گفت
+ چقدر خوب بستیش
_ خودم نبستم...یکی از دخترا اینکارو کرد
+ عه خب خوبه
دازای تازه دو هزاریش افتاد و شروع به خندیدن کرد که چویا گیج نگاهش کرد
+ کجای حرفم خنده دار بود؟
_ حرفت نه...کارات خنده داره چیبی
+ کدوم کارم؟
_ نکنه به دختره حسادت کردی که اونقدر بهم نزدیک شده بود؟
+ ن...نخیر
_ خب اگه حسادت نکردی...پس اشکالی نداره ازش تعریف کنم؟
+ راحت باش
_ دختر خوشگل و مهربونی بود...وقتی ازم ترسید حس عذاب وجدان داشتم
دازای نگاهی به قیافه اش انداخت که حلقه اشک رو تو چشمای آبی رنگش دید و نگران بهش خیره شد
_ چیزی شده؟
+ از اون...تعریف میکنی اونوقت حتی به من نگاهم ننداختی
_____________________________________________________________
ادامه دارد...
بعد از چک کردن شرایط جشن نگاهی به ساعتش که شش نیم رو نشون میداد دستی لای موهاش برد و اکوتاگاوا رو صدا زد که فورا اومد کنارش
" بله "
_ برو مافیا و چویا رو بیار عمارت
" دازای سان چویا سان نیاز ندارن برای مهمونی آماده شن؟ "
_ از کی تاحالا من باید جواب سوالای تورو بدم؟ گمشو
اکوتاگاوا تعظیم کرد و از عمارت بیرون رفت!
خودش سمت اتاقی که قبلا با چویا مشترک بود رفت و لباس هاشو در آورد و سمت حموم رفت و دوش آب سرد رو باز کرد و با برخورد آب سرد به پوستش نفس عمیقی کشید...همیشه آب سرد سرحالش میکرد و الان به این نیاز داشت...
........................................................
رو تخت رو به سینه خوابیده بود و یه پاشو تو شکمش جمع کرده بود و خرپف میکرد که صدای در باعث شد از خواب لذت بخشش بیدار بشه
با بدقنوقی تاره موشو از دهنش در آورد و رو تخت نشست و یه چشمش رو مالید
+ بیا داخل
گین وارد اتاق شد و گفت
" چویا سان باید حاضر بشید "
+ خوابم میاد تازه دردم دارم هر جایی که هست من نمیام
دوباره رو تخت ولو شد که گین همچنان محترمانه گفت
" باید برید عمارت دستور دازای سانه "
+ عمارت چرا؟
با صدایی خوابآلود گفت که گین پاسخ داد
" امشب مهمونی ای به مناسبت رئیس جدید ترتیب دادن که شما هم باید حضور داشته باشید در واقع کل اعضای مافیا باید حضور داشته باشن "
+ من باید برای این مهمونی حاضر شم؟
" میرید عمارت...بانوان اونجا شما رو آماده میکنن "
.........................................................
با اخم ریزی در عمارت رو باز کرد و وارد عمارت شد و چشم چرخوند اما اثری از دازای رو ندید...اکوتاگاوا چویا رو سمت اتاق مشترکش با دازای هدایت کرد و بعد از ورود چویا به داخل اتاق اکوتاگاوا اونجا رو ترک کرد.
کتش رو روی تخت انداخت و تا خواست بشینه صدای در بلند شد و با کلافگی گفت
+ بیا داخل
چند نفر وارد اتاق شدنو چویا رو جلوی آینه نشوندن
+ هی قرار نیست که من رئیس شم...این همه تجملات برای چیه؟
_ من گفتم...مشکلی هست چویا سان؟
چویا با شنیدن لحن سرد و تیکه دار دازای تنش لرزید و با خنده استرسی گفت
+ نه اصلا...
اما با توجه به اینکه دازای با حوله از تو آینه به چویا نگاه میکنه و دور چویا پر از دخترای جوونه برای لحظه ای تیک عصبی گرفت
+ دازای سان...بهتر نیست شما هم آماده بشی؟ اینطوری میکروب ها میان سمتت!!!!!!!!
دازای منظورشو گرفت و دستاشو به نشانه تسلیم بالا برد
_ چشم ملکه
دخترا حسادت کردن اما سعی داشتن این حسو نادیده بگیرن.
بعد از آرایش و درست کردن موها لباس و کفشش رو آوردن که چویا اون ها رو به تن کرد و با دیدن خودش درون آینه از زیباییش متعجب شد ( لباساش و کفشش 👆 )
دازای با کراواتش درگیر بود که یکی از همون دخترا با ترس و استرس سمتش رفت و با صدایی لرزون گفت
" دا...دازای ساما اگه...اجازه بدید من براتون ببندمش "
_ حتما فقط زود تمومش کن!
با کلافگی گفت و چویا خواست وضعیت ظاهرشو به دازای نشون بده اما با دیدن اینکه به دختر اونقدر بهش نزدیکه و کراواتش رو میبنده باعث شد کفری بشه اما به روش نیاورد و بدون اینکه حتی به دازای خبر بده از اتاق بیرون رفت
+ هر غلطی میکنی بکن احمق!
مدل موهاش باز بودن و با یه دسته از تاره موهاش بازی میکرد و سعی داشت به اون موضوع اصلا توجه نکنه...
وارد سالن اصلی شد و همه توجه ها سمتش جلب شد و گفتگو بینشون گرم شد
" این دوست دختر سابق دازای ساما نیست؟ "
" درسته...سلیقه اش حرف نداره "
" ولی من شنیدم دوباره باهمن "
" عه جدی؟ حیف شد میخواستم برم جلو "
مرد دیگه ای خندید و گفت
" اونوقت مردنتو تضمین میکنم "
چویا سر میز خالی رفت و ساکی دو براش آوردن و سر کشید که مدتی بعد دازای با جذبه خاصی وارد مهمونی شد و با چشم دنبال چویا گشت و موفق شد تا پیداش کنه
_ چه زود رفتی...ندیدمت
+ مشخصه
دازای سوالی نگاهش کرد و چویا لبخند زورکی ای بهش زد و نگاهی به کراواتش انداخت و گفت
+ چقدر خوب بستیش
_ خودم نبستم...یکی از دخترا اینکارو کرد
+ عه خب خوبه
دازای تازه دو هزاریش افتاد و شروع به خندیدن کرد که چویا گیج نگاهش کرد
+ کجای حرفم خنده دار بود؟
_ حرفت نه...کارات خنده داره چیبی
+ کدوم کارم؟
_ نکنه به دختره حسادت کردی که اونقدر بهم نزدیک شده بود؟
+ ن...نخیر
_ خب اگه حسادت نکردی...پس اشکالی نداره ازش تعریف کنم؟
+ راحت باش
_ دختر خوشگل و مهربونی بود...وقتی ازم ترسید حس عذاب وجدان داشتم
دازای نگاهی به قیافه اش انداخت که حلقه اشک رو تو چشمای آبی رنگش دید و نگران بهش خیره شد
_ چیزی شده؟
+ از اون...تعریف میکنی اونوقت حتی به من نگاهم ننداختی
_____________________________________________________________
ادامه دارد...
- ۱.۲k
- ۲۸ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط