{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت

پارت 1

ویو ا.ت
اییییی خستمممم حوصله هیچی رو ندارم اخه چرا باید اینهمه زجر بکشمممممم؟
حوصلم سر رفتهههههههه خسته شدم اینقدر تمرین کردم اههههه
اصلا بزار یکم بخوابم شاید بهتر بشم

داشت میرفت سمت تخت که بخوابه که یهو افتاد رو زانو هاش و سرش رو با دستاش گرفت و جیغ زد ا.ت معمولا همیشه اینطوری میشه همش هم بخاطر اون ازمایشات و اون مواد هایی که به بدنش اضافه میکردن بود. ا.ت اروم بلند شد و به دیوار تکیه داد و سعی کرد نیوفته و اروم اروم با کمک وسایل ها و دیوار تونست خودش رو به تخت برسونه ا.ت خودش رو پرت کرد روی تخت و با درد شدید سرش اروم اروم خوابش برد
بعد چند ساعت از خواب بیدار شد و دید شب شده بلند شد و یه سر رفت بیرون که خرید کنه چون توی یخچال هیچی نبود وقتی اماده شد و رفت بیرون دید صدای جیغ یه دختر بچه میاد (نکته: ا.ت با بچه ها و ادم های عادی کاری نداره و توی همون شهری که ادم هایی بودن که خوناشاما از خونشون استفاده میکردن زندگی میکنه ) رفت تا ببینه چیه وقتی رفت دید چند تا از (همونایی بود که خیلی بزرگ سفید بودن اسمشونو یادم نی) داره شهر رو خراب میکنه و ادم هارو میکشه یه نیشخند زد و گفت بلاخره وقتش رسید یه کاری بکنم ا.ت با تمام سرعتش به سمت یکیسون دوید و بدون هیچ صلاحی تیکه تیکش کرد که یهو خونتشاما رسیدن یهو یکی از همون موجود ها دلشت به یه دختر بچه صدمه میزد که یهو میکا از راه رسید و اون موجود و کشت و چشمش به ا.ت افتاد که داره یکی از اون موجودا رو با دست خالی تیکه تیکه میکنه
میکا روبه یکی از خوناشاما کرد و گفت
میکا: اونم یکی از ماست؟
خوناشام: نه تاحالا ندیدمش و لباس های ما رو هم نداره

ویو میکا
برام عجیب بود که یه انسان چطور میتونه اینقدر قوی باسه داشتم میرفتم نزدیکش که یهو چشماش رو دیدم خیلی شبیه مال ا.ت بود چشمای ا.ت ابی بود اما یه رنگ خاص ابیی که توش برق میزد ابیی که دلت میخواست همیشه نگاش کنی (همون رنگی چشمای ا.ت که تو عکس بود) هروقت حالم خوب نیستسعی میکنم که چشمای ا.ت رو به یاد بیارم... چون اون چشما.... بهم ارامش میده.

فلش بک به بچگی

پارت بعد
دیدگاه ها (۰)

توضیح: شخصیت ها : یو میکا ا.ت و همه ی کسایی که توی انیمه بود...

پارت 1از زبان ا.تاااااااههههه(منحرف نشوید ای منحرفان)*یامده ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط