پارت
پارت 3
ا.ت: اون... اون... اون خوناشام.... نفسم بند اومد شروع به نفس نفس زدن کردم اون فرید لعنتی اون که تمام خانوادم و کشت یهو از چشمام اشک سرازیر شد و شروع به گریه کردم
من باید بکشمش باید بکشمش باید همون طور که خانوادن رو کشب بکشمش باید انتقام میکا رو بگیرم
با تمام سرعتم به سمتش دویدم
فرید چشمش به من افتاد و سریع واکنش نشوت داد
فرید: هی هی هییی فکر کردی میتونی منو بکشی؟ ولی... یه لحظه وایسا... ببینم تو.. تو همون ا.ت نیستی؟ ولی چطور؟ تو که خودم کشتمت (همش رو با همون خنده همیشگی گفت)
ا.ت همچنان به طرف فرید حمله میکرد
ا.ت: بمیر بمیر بمییییرررر توی عوضی تمام خانوادم و کشتی تو.. تو..(توجه کنید همش رو با گریه دلره میگه)
فرید: واایی فمر کنم اگه میکا اینو بفهمه خیلی خوشحال شه
هیییی میکااا بیا ببین چی دلریم میبینمممم
میکا: ها؟ این فرید لعنتی چشه؟... ها؟ این... این... یعنی ممکنه... که.. شروع کرد به نفس نفس زدن
ا.ت: اسم میکا رو نیااااررر تو حق نداری اسم خانواده منو بیاری توی عوضی تو... توکه همشون رو کشتی چرا اسمشون رو میاری اونا فقط چنتا بچه بودن همین که زندانیشون کردی کافی نبود بعد همه رو هم کشتی؟ وقتی میدونستی نمیتونیم فرار کنیم چرا کشتیشون چرا؟ چرا؟ چرااااااا؟ همه ی این حرفا رو با داد میگفت*
ویو میکا*
داشتم اون موجود رو میکشتم که یهو دیدم فرید صدام زد چرخیدم سمتش تا ببینم چیه که دیدم همون دختره داره بهش حمله میکنه کهیهو چهرش رو دیدم و.... اوت ا.ت بود اون کسی زود که بیشتر از هرچیزی دلم واسش تنگ شده بود اشک از چشمام سرازیر شد و رو زانو هام اوفتادم
دیدم داره میکه که اسم میکا رو نیار.. چرا کشتیشون و (همه ی اون حرفایی که زد) بلند شدم و با چشمایی که هنوز خیس بودن دنبالش رفتم چون دلشت با فرید میجنگید هر دقه ازم دور تر میشد منم با پا هایی که هنوز میلرزیدن دلبالش میرفتم بهش نزدیک شدم گفتم
میکا: ا.ت...
ویو ا.ت *
یاه یاه یاه یاااااهههه
ا.ت: اون... اون... اون خوناشام.... نفسم بند اومد شروع به نفس نفس زدن کردم اون فرید لعنتی اون که تمام خانوادم و کشت یهو از چشمام اشک سرازیر شد و شروع به گریه کردم
من باید بکشمش باید بکشمش باید همون طور که خانوادن رو کشب بکشمش باید انتقام میکا رو بگیرم
با تمام سرعتم به سمتش دویدم
فرید چشمش به من افتاد و سریع واکنش نشوت داد
فرید: هی هی هییی فکر کردی میتونی منو بکشی؟ ولی... یه لحظه وایسا... ببینم تو.. تو همون ا.ت نیستی؟ ولی چطور؟ تو که خودم کشتمت (همش رو با همون خنده همیشگی گفت)
ا.ت همچنان به طرف فرید حمله میکرد
ا.ت: بمیر بمیر بمییییرررر توی عوضی تمام خانوادم و کشتی تو.. تو..(توجه کنید همش رو با گریه دلره میگه)
فرید: واایی فمر کنم اگه میکا اینو بفهمه خیلی خوشحال شه
هیییی میکااا بیا ببین چی دلریم میبینمممم
میکا: ها؟ این فرید لعنتی چشه؟... ها؟ این... این... یعنی ممکنه... که.. شروع کرد به نفس نفس زدن
ا.ت: اسم میکا رو نیااااررر تو حق نداری اسم خانواده منو بیاری توی عوضی تو... توکه همشون رو کشتی چرا اسمشون رو میاری اونا فقط چنتا بچه بودن همین که زندانیشون کردی کافی نبود بعد همه رو هم کشتی؟ وقتی میدونستی نمیتونیم فرار کنیم چرا کشتیشون چرا؟ چرا؟ چرااااااا؟ همه ی این حرفا رو با داد میگفت*
ویو میکا*
داشتم اون موجود رو میکشتم که یهو دیدم فرید صدام زد چرخیدم سمتش تا ببینم چیه که دیدم همون دختره داره بهش حمله میکنه کهیهو چهرش رو دیدم و.... اوت ا.ت بود اون کسی زود که بیشتر از هرچیزی دلم واسش تنگ شده بود اشک از چشمام سرازیر شد و رو زانو هام اوفتادم
دیدم داره میکه که اسم میکا رو نیار.. چرا کشتیشون و (همه ی اون حرفایی که زد) بلند شدم و با چشمایی که هنوز خیس بودن دنبالش رفتم چون دلشت با فرید میجنگید هر دقه ازم دور تر میشد منم با پا هایی که هنوز میلرزیدن دلبالش میرفتم بهش نزدیک شدم گفتم
میکا: ا.ت...
ویو ا.ت *
یاه یاه یاه یاااااهههه
- ۲۰۷
- ۲۰ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط