وقت تمیزکاری آسا در قصر امروز زودتر از همیشه تمام شد.
وقت تمیزکاری آسا در قصر امروز زودتر از همیشه تمام شد.
بعد از خداحافظی با خدمتکارهای دیگر، از راهروهای بلند قصر بیرون رفت.
هوا خنک بود و آفتاب کمجان عصر روی سنگفرشهای دهکده افتاده بود.
آسا مسیر آشنا و خاکی خانهشان را در پیش گرفت و با دستهای باندپیچیشده، آرام قدم زد.
وقتی به خانه رسید، مادربزرگش کنار چراغ نفتی نشسته بود و منتظرش بود.
آسا لبخند زد و آرام گفت: «سلام مادرجون... برگشتم.»
بعد از خداحافظی با خدمتکارهای دیگر، از راهروهای بلند قصر بیرون رفت.
هوا خنک بود و آفتاب کمجان عصر روی سنگفرشهای دهکده افتاده بود.
آسا مسیر آشنا و خاکی خانهشان را در پیش گرفت و با دستهای باندپیچیشده، آرام قدم زد.
وقتی به خانه رسید، مادربزرگش کنار چراغ نفتی نشسته بود و منتظرش بود.
آسا لبخند زد و آرام گفت: «سلام مادرجون... برگشتم.»
- ۵.۷k
- ۲۸ اردیبهشت ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط