جیمین دست آسا را گرفت و او را به اتاق نامجون برد.
جیمین دست آسا را گرفت و او را به اتاق نامجون برد.
وقتی وارد شدند، نامجون با نگاه جدی اما مهربان به آسا نگاه کرد و گفت: «بگو چه شده.»
آسا همه ماجرا را از اول تا آخر برای نامجون تعریف کرد.
نامجون بعد از شنیدن گفت: «شاید به خاطر ترس بود. ترس میتونه واکنش بدن رو متفاوت کنه. یا شاید چون هنوز قدرت خاصی نداری، بدنت اینطوری جواب داده.»
آسا با آرامش گفت: «ممنونم.»
نامجون لبخندی زد و گفت: «خواهش میکنم.»
جیمین گفت: «خب، آسا، بیا بریم.»
آنها از اتاق خارج شدند و آسا کمی احساس آرامش داشت.
آسا بعد از صحبت با نامجون و جیمین، آرام برگشت سر کارش در قصر.
جیمین هم به اتاقش رفت تا به کارهای خودش برسد.
وقتی وارد شدند، نامجون با نگاه جدی اما مهربان به آسا نگاه کرد و گفت: «بگو چه شده.»
آسا همه ماجرا را از اول تا آخر برای نامجون تعریف کرد.
نامجون بعد از شنیدن گفت: «شاید به خاطر ترس بود. ترس میتونه واکنش بدن رو متفاوت کنه. یا شاید چون هنوز قدرت خاصی نداری، بدنت اینطوری جواب داده.»
آسا با آرامش گفت: «ممنونم.»
نامجون لبخندی زد و گفت: «خواهش میکنم.»
جیمین گفت: «خب، آسا، بیا بریم.»
آنها از اتاق خارج شدند و آسا کمی احساس آرامش داشت.
آسا بعد از صحبت با نامجون و جیمین، آرام برگشت سر کارش در قصر.
جیمین هم به اتاقش رفت تا به کارهای خودش برسد.
- ۵.۷k
- ۲۸ اردیبهشت ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط