[ #𝔻𝕒𝕣𝕜_ℝ𝕠𝕞𝕒𝕟𝕔𝕖 ]
[ #𝔻𝕒𝕣𝕜_ℝ𝕠𝕞𝕒𝕟𝕔𝕖 ]
The Forced Law
━━━━━━⊱ ✿ ⊰━━━━━━
پارتے⁴⁷
هانی لیوانِ آبش رو محکم فشار داد و تا جونکوک رفت سمتِ اتاقش، با قدمهای بلند و پر از عصبانیت راه افتاد سمتِ طبقه پایین. فکاش از شدتِ حرص منقبض شده بود و اصلاً باورش نمیشد داداشِ مغرور و بیرحمش اونطوری آلیس رو چسبونده باشه به دیوار و ببوسهتش! هانی همیشه دلش میخواست جونکوک با سوهوی باشه؛ با یه دخترِ مطیع، بااصالت و آروم، نه این دخترهی کلهشقِ ۱۷ ساله که با اون موهای مشکیِ بسیار بلند و زبونِ درازش کلاً نظمِ عمارت رو بهم ریخته بود.
هانی بدون در زدن، درِ اتاقِ سوهوی رو کوبید باز کرد و رفت داخل.
سوهوی رو به روی آینه نشسته بود و با حرص داشت برس رو میکشید روی موهاش. با دیدنِ چهرهی آشفته و خشمگینِ هانی، برس رو گذاشت روی میز و با تعجب بلند شد:
«هانی؟ چی شده؟ چرا انقدر عصبانی هستی؟»
هانی در رو پشتِ سرش قفل کرد، آمد درست روبهروی سوهوی ایستاد، شواهدِ دستانِ لرزانش رو نشان داد و با صدای پچپچمانند اما پر از حرص گفت:
«دیگه وقت نداریم سوهوی! اگه همینطوری دست روی دست بذاری، این دختره کلاً جونکوک رو مالِ خودش میکنه!»
سوهوی رنگش پرید، چشماش گرد شد و با نگرانی پرسید: «چی داری میگی هانی؟ مگه چی شده؟!»
هانی دستهاش رو زد به کمرش، چهرهاش رو درهم کشید و با حرص غرید:
«همین الآن توی راهروی طبقه بالا... جونکوک آلیس رو چسبونده بود به دیوار و داشت وحشیانه میبوسیدش! حتی وقتی من رسیدم و صداشون کردم، جونکوک ذرهای جابهجا نشد! با اون نگاههای خمارش فقط زل زده بود به آلیس و با افتخار تحویلم داد!»
با شنیدنِ این حرف، انگار یه پارچه آبِ یخ ریختن روی سرِ سوهوی! برس از دستش افتاد روی زمین و صدای شکستنش توی اتاق پیچید. صورتش مثل گچ سفید شد، چشماش لبریز از اشکِ حسادت و خشم شد و با صدایی که از تهِ گلوش میآمد گفت:
«چی...؟ بوسیدش...؟ امکان نداره! جونکوک هیچقت به هیچ دختری انقدر رو نمیداد...»
هانی اومد جلو، شونههای سوهوی رو محکم گرفت، توی چشماش زل زد و با لحنِ نقشه کشان و قاطعش گفت:
«امکان داره سوهوی! بیدار شو! آلیس داره با اون لجبازیها و حاضرجوابیهاش جونکوک رو خامِ خودش میکنه. جونکوک فکر میکنه این فقط یه بازیه، اما داره جدی میشه! ما باید خیلی زود دست به کار بشیم...!»
سوهوی اشکاش رو با خشم پاک کرد، چشماش از حسادتِ زیاد خمار و تیره شد، فکاش محکم شد و با پوزخندِ پلیدش گفت:
«حق با توئه هانی... دیگه بسه خفه خون گرفتن! جوری کلکش رو میکنم که حتی اسمش رو هم توی این عمارت نیاد... همین امشب نقشهام رو شروع میکنم!»
ادامه دارد...
#شرط_ها _ ۴۰ لایک _ ۵۰ کامنت _ ۱۵ بازنشر
#DarkRomance #MafiaRomance #Obsession #DarkAcademia #ForbiddenLove #AgeGap #EnemiesToLovers #Possessive #PsychologicalThriller #Tragedy #EmotionalDamage #Angst #SlowBurn #ToxicRelationship #IntenseLove #MorallyGrey #DarkAesthetic #Bookstagram #WriterLife #WattpadStories #SpicyBooks #DarkTales #Duet #DubiousConsent
The Forced Law
━━━━━━⊱ ✿ ⊰━━━━━━
پارتے⁴⁷
هانی لیوانِ آبش رو محکم فشار داد و تا جونکوک رفت سمتِ اتاقش، با قدمهای بلند و پر از عصبانیت راه افتاد سمتِ طبقه پایین. فکاش از شدتِ حرص منقبض شده بود و اصلاً باورش نمیشد داداشِ مغرور و بیرحمش اونطوری آلیس رو چسبونده باشه به دیوار و ببوسهتش! هانی همیشه دلش میخواست جونکوک با سوهوی باشه؛ با یه دخترِ مطیع، بااصالت و آروم، نه این دخترهی کلهشقِ ۱۷ ساله که با اون موهای مشکیِ بسیار بلند و زبونِ درازش کلاً نظمِ عمارت رو بهم ریخته بود.
هانی بدون در زدن، درِ اتاقِ سوهوی رو کوبید باز کرد و رفت داخل.
سوهوی رو به روی آینه نشسته بود و با حرص داشت برس رو میکشید روی موهاش. با دیدنِ چهرهی آشفته و خشمگینِ هانی، برس رو گذاشت روی میز و با تعجب بلند شد:
«هانی؟ چی شده؟ چرا انقدر عصبانی هستی؟»
هانی در رو پشتِ سرش قفل کرد، آمد درست روبهروی سوهوی ایستاد، شواهدِ دستانِ لرزانش رو نشان داد و با صدای پچپچمانند اما پر از حرص گفت:
«دیگه وقت نداریم سوهوی! اگه همینطوری دست روی دست بذاری، این دختره کلاً جونکوک رو مالِ خودش میکنه!»
سوهوی رنگش پرید، چشماش گرد شد و با نگرانی پرسید: «چی داری میگی هانی؟ مگه چی شده؟!»
هانی دستهاش رو زد به کمرش، چهرهاش رو درهم کشید و با حرص غرید:
«همین الآن توی راهروی طبقه بالا... جونکوک آلیس رو چسبونده بود به دیوار و داشت وحشیانه میبوسیدش! حتی وقتی من رسیدم و صداشون کردم، جونکوک ذرهای جابهجا نشد! با اون نگاههای خمارش فقط زل زده بود به آلیس و با افتخار تحویلم داد!»
با شنیدنِ این حرف، انگار یه پارچه آبِ یخ ریختن روی سرِ سوهوی! برس از دستش افتاد روی زمین و صدای شکستنش توی اتاق پیچید. صورتش مثل گچ سفید شد، چشماش لبریز از اشکِ حسادت و خشم شد و با صدایی که از تهِ گلوش میآمد گفت:
«چی...؟ بوسیدش...؟ امکان نداره! جونکوک هیچقت به هیچ دختری انقدر رو نمیداد...»
هانی اومد جلو، شونههای سوهوی رو محکم گرفت، توی چشماش زل زد و با لحنِ نقشه کشان و قاطعش گفت:
«امکان داره سوهوی! بیدار شو! آلیس داره با اون لجبازیها و حاضرجوابیهاش جونکوک رو خامِ خودش میکنه. جونکوک فکر میکنه این فقط یه بازیه، اما داره جدی میشه! ما باید خیلی زود دست به کار بشیم...!»
سوهوی اشکاش رو با خشم پاک کرد، چشماش از حسادتِ زیاد خمار و تیره شد، فکاش محکم شد و با پوزخندِ پلیدش گفت:
«حق با توئه هانی... دیگه بسه خفه خون گرفتن! جوری کلکش رو میکنم که حتی اسمش رو هم توی این عمارت نیاد... همین امشب نقشهام رو شروع میکنم!»
ادامه دارد...
#شرط_ها _ ۴۰ لایک _ ۵۰ کامنت _ ۱۵ بازنشر
#DarkRomance #MafiaRomance #Obsession #DarkAcademia #ForbiddenLove #AgeGap #EnemiesToLovers #Possessive #PsychologicalThriller #Tragedy #EmotionalDamage #Angst #SlowBurn #ToxicRelationship #IntenseLove #MorallyGrey #DarkAesthetic #Bookstagram #WriterLife #WattpadStories #SpicyBooks #DarkTales #Duet #DubiousConsent
- ۱.۲k
- ۰۱ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۵۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط