همچو نور ، از چشمم، رفتی و نمی ایی

همچو نور ، از چشمم، رفتی و نمی ایی

بی تو دیده ی جان را، بسته ام ز بینایی

تا زمن شدی غافل، سرزدم به هر محفل

بی تو عاقبت کارم، می کشد به رسوایی

از دورنگی ی ِ یاران، وزفریب عیاران

دیدم و چه ها دیدم، یک به یک تماشایی

آفتاب را دیدم، هفت رنگ و فهمیدم

اینکه نیست بی رنگی، زیر چرخ مینایی

حال من اگر خواهی، لاله دارد آگاهی

زان که جان او سوزد، همچو من ز تنهایی

گر دعا کنم شاید، خواهم اینکه افزاید

درتو آن جفا کیشی، در من این شکیبایی

دانم اینکه از دوری، خسته ای ّ و رنجوری

سینه کرده ام بستر، تا بر او بیاسایی

دمبدم لب سیمین، پرسد از خیالت این

بینم آن که بازایی، بینم آن که بازایی؟
دیدگاه ها (۱)

اجازه خواستن #حضرت_علی_اکبر از #امام_حسین علیه‌السلام برای ر...

تو در خوبی و زیبایی چنان امروز یکتاییکه ‌خورشید ار به‌ خود ب...

از : قصه ی رنگ پریده ، خون سرد من ندانم با که گویم شرح درد ق...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط