{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پیرمردی با همسرش در فقر زیاد زندگی میکردند

پیرمردی با همسرش در فقر زیاد زندگی میکردند.
هنگام خواب ، همسر پیرمرد ازو خواست تا شانه برای او بخرد تا
موهایش را سرو سامانی بدهد.
پیرمرد نگاهی حزن امیز به همسرش
کرد و گفت که نمیتوانم بخرم
حتی بند ساعتم پاره شده و در توانم نیست
تا بند جدیدی برایش بگیرم.
پیرزن لبخندی زد و سکوت کرد
پیرمرد فردای انروز بعد از تمام شدن کارش به بازار رفت و ساعت خود را فروخت و شانه برای همسرش خرید
وقتی به خانه بازگشت شانه در دست با
تعجب دید که همسرش موهایش را کوتاه کرده است و بند ساعت نو برای او گرفته است .
مات و مبهوت اشکریزان همدیگر را نگاه میکردند.
اشکهایشان برای این نیست که کارشان هدر رفته است برای این بود که همدیگر را به همان اندازه دوست داشتند و هرکدام بدنبال خشنودی دیگری بودند.
به یاد داشته باشیم.
اگر کسی را دوست داری یا شخصی
تو را دوست داشته باشد باید برای خشنود
کردن او سعی و تلاش زیادی انجام دهی

عشق و محبت به حرف
نیست باید به آن عمل کرد! ‎ ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ ‎‌‌‌‌‌‌ ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌
دیدگاه ها (۱)

دل کودک، حتی از آب چشمه زلال تر است. کافی است برای فتح قله ه...

همه شب به کویت آیم به بهانه‌ی گداییکه مگر شبی ز رحمت به رخم ...

می بینی هوای دلتنگی ام را....نسبت عجیبی داردبا زاویه ی نگاهم...

نه تو می مانی و نه اندوه، و نه هیچ یک از مردم این آبادی...به...

چرا درایران طلاق عاطفی ومحضری بالاست؟؟                      ...

مدیران بانک رفاه وعمل کردغلط پیشرو در زنجاندن پیرمردان باز نشسته کشور

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط