سناریو:مرگ پنهان/پارت¹¹
سناریو:مرگ پنهان/پارت¹¹
**ایزوکو**
کلامی با خوانندگان: عه...برگشتین؟...جالبه نه؟...اومدین مرگ منو ببینین؟...شاید هم اومدین واکنش کاچان رو ببینین. درسته؟...یعنی انقدر مشتاق دیدن مرگ من اید؟...خب...سرزنشتون نمیکنم...به هرحال این بهار(بنده) خیلی خبیثه(عهههههههههههه. بدجنس)حق میدم با داستان هاش استرس بکشید...من هنوز خودم نمیدونم قراره بمیرم یا زنده بمونم...بخت برگشته من افتادم دست این بهار(هی!!)به هر حال... این شما و این پارت ۱۱ سناریو...
از خواب پریدم. نفس نفس میزدم. کابوس بود؟ نفس راحتی کشیدم. چه کابوس وحشتناکی بود. بلند شدم و رفتم سمت روشویی. به خودم تو آینه نگاه کردم. چشمام خیس بود. گریه کرده بودم. بخاطر اون کابوس بود. یا بهتره بگم، بخاطر خاطراتم بود. این عجیبترین کابوسی بود که تو عمرم دیدم. همه خاطرات تلخ و شیرین زندگیم از جلوی چشمم رد شدن.
بی کوسه شدنم. دیدارم با آلمایت. اولین باری که از یکی برای همه استفاده کردم. فستیوال ورزشی. اولین کارورزیم. اولین دیدارم با شیگاراکی. نجات اری. مرگ شب چشم. باز کردن شلاغ سیاه.
ولی بین اون خاطرات چندتا به نظرم خاص بودن.
لحظه ای که مرد لجنی داشت کاچان رو خفه میکرد. آزار و اذیت های کاچان. اولین مبارزه مون. و درنهایت، فرو رفتن سیخ های قرمز تو بدن کاچان.
یه نفس عمیق کشیدم و به ساعت نگاه کردم. ۶ بود. خب... هشت ساعت. هشت ساعت دیگه باید با این دنیا خداحافظی کنم. غم انگیزه. لباسام رو پوشیدم و اتاقمو مرتب کردم. این آخرین باری بود که تو این اتاق قدم برمیداشتم. از پله ها پایین رفتم و چرخیدم سمت آشپزخونه. مامان تو آشپزخونه خونه بود.
وقتی منو دید با لبخند گفت"اوه. بیدار شدی ایزوکو؟ بیا زود صبحونه ات رو بخور. مدرسه ات دیر نشه" رفتم نشستم سر میز. مامان صبحونه رو گزاشت جلوم و نشست روبروم. شروع کردم خوردن. مامان با عشق نگاهم میکرد که یهو گفت" راستی ایزوکو. چرا واسه این چند روز از مدرسه مرخصی گرفتی بیای خونه؟" خوردنم متوقف شد. سرم رو بالا بلند کردم و لبخند زدم"هیچی همینجوری. فقط اومدم بهت سر بزنم. نمیدونم دیگه تا کی بهم مرخصی ندن."
دوباره مشغول خوردن شدم. یهو وسط غذا یه چیزی یادم اومد.
ایزوکو:مامان؟
میزوکی:بله ایزوکو؟
ایزوکو:میگم. وقتی برگردم خوابگاه،تو دلتنگم میشی؟
میزوکی:خب، آره خیلی دلتنگت میشم.
ایزوکو:حالا اگه بخاطر کارای قهرمانی برم یه جای دور و شاید برنگردم چی؟
میزوکی: اون موقع خیلی نگرانت میشم. هر روز سراغت رو از آقای آلمایت میگیرم و هروقت کار نداشتی تلفنی باهات حرف میزدم
اشک تو چشمام جمع شد. با پشت دست پاکشون کردم. بعد بلند شدم و گفتم"ممنون مامان. بخاطر صبحونه. من دارم میرم. دلم برات تنگ میشه"
میزوکی:باشه. خداحافظ پسرم♡
راه افتادم سمت مدرسه. تو دلم گفتم"مامان متأسفم...منو ببخش...دلم از الان تنگته...خداحافظ مامان..."
***
**ایزوکو**
کلامی با خوانندگان: عه...برگشتین؟...جالبه نه؟...اومدین مرگ منو ببینین؟...شاید هم اومدین واکنش کاچان رو ببینین. درسته؟...یعنی انقدر مشتاق دیدن مرگ من اید؟...خب...سرزنشتون نمیکنم...به هرحال این بهار(بنده) خیلی خبیثه(عهههههههههههه. بدجنس)حق میدم با داستان هاش استرس بکشید...من هنوز خودم نمیدونم قراره بمیرم یا زنده بمونم...بخت برگشته من افتادم دست این بهار(هی!!)به هر حال... این شما و این پارت ۱۱ سناریو...
از خواب پریدم. نفس نفس میزدم. کابوس بود؟ نفس راحتی کشیدم. چه کابوس وحشتناکی بود. بلند شدم و رفتم سمت روشویی. به خودم تو آینه نگاه کردم. چشمام خیس بود. گریه کرده بودم. بخاطر اون کابوس بود. یا بهتره بگم، بخاطر خاطراتم بود. این عجیبترین کابوسی بود که تو عمرم دیدم. همه خاطرات تلخ و شیرین زندگیم از جلوی چشمم رد شدن.
بی کوسه شدنم. دیدارم با آلمایت. اولین باری که از یکی برای همه استفاده کردم. فستیوال ورزشی. اولین کارورزیم. اولین دیدارم با شیگاراکی. نجات اری. مرگ شب چشم. باز کردن شلاغ سیاه.
ولی بین اون خاطرات چندتا به نظرم خاص بودن.
لحظه ای که مرد لجنی داشت کاچان رو خفه میکرد. آزار و اذیت های کاچان. اولین مبارزه مون. و درنهایت، فرو رفتن سیخ های قرمز تو بدن کاچان.
یه نفس عمیق کشیدم و به ساعت نگاه کردم. ۶ بود. خب... هشت ساعت. هشت ساعت دیگه باید با این دنیا خداحافظی کنم. غم انگیزه. لباسام رو پوشیدم و اتاقمو مرتب کردم. این آخرین باری بود که تو این اتاق قدم برمیداشتم. از پله ها پایین رفتم و چرخیدم سمت آشپزخونه. مامان تو آشپزخونه خونه بود.
وقتی منو دید با لبخند گفت"اوه. بیدار شدی ایزوکو؟ بیا زود صبحونه ات رو بخور. مدرسه ات دیر نشه" رفتم نشستم سر میز. مامان صبحونه رو گزاشت جلوم و نشست روبروم. شروع کردم خوردن. مامان با عشق نگاهم میکرد که یهو گفت" راستی ایزوکو. چرا واسه این چند روز از مدرسه مرخصی گرفتی بیای خونه؟" خوردنم متوقف شد. سرم رو بالا بلند کردم و لبخند زدم"هیچی همینجوری. فقط اومدم بهت سر بزنم. نمیدونم دیگه تا کی بهم مرخصی ندن."
دوباره مشغول خوردن شدم. یهو وسط غذا یه چیزی یادم اومد.
ایزوکو:مامان؟
میزوکی:بله ایزوکو؟
ایزوکو:میگم. وقتی برگردم خوابگاه،تو دلتنگم میشی؟
میزوکی:خب، آره خیلی دلتنگت میشم.
ایزوکو:حالا اگه بخاطر کارای قهرمانی برم یه جای دور و شاید برنگردم چی؟
میزوکی: اون موقع خیلی نگرانت میشم. هر روز سراغت رو از آقای آلمایت میگیرم و هروقت کار نداشتی تلفنی باهات حرف میزدم
اشک تو چشمام جمع شد. با پشت دست پاکشون کردم. بعد بلند شدم و گفتم"ممنون مامان. بخاطر صبحونه. من دارم میرم. دلم برات تنگ میشه"
میزوکی:باشه. خداحافظ پسرم♡
راه افتادم سمت مدرسه. تو دلم گفتم"مامان متأسفم...منو ببخش...دلم از الان تنگته...خداحافظ مامان..."
***
- ۱۴۹
- ۲۱ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط