{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

سلام خانومیا

سلام خانومیا
خب...
فکر کنم دیگه وقتشه حرف آخرمو بزنم

نمیدونم...
خیلیاتون حرفایی که اون روز زدم رو به تخ*متون گرفتین :))
یه عده هم شاید اصلاً ندیدن یا خوندن و رد شدن...
ولی خب، من این چند روز خیلی با خودم فکر کردم

و فکر کنم...
تصمیممو گرفتم

دیگه نمی‌خوام رمان بنویسم

راستش گفتنش برای خودمم یه جوریه...
چون این چند ماهی که اینجا بودم، واقعاً بهم خوش گذشت.
خیلی بیشتر از چیزی که فکرشو می‌کردم.

با اینکه شاید قلمم اونقدری که باید خوب نبوده، ولی شما... واقعاً باعث شدین ادامه بدم.

یه سری از فرشته‌هام واقعاً از ته دل حمایتم کردن.
هر پارت رو خوندن، لایک کردن، کامنت گذاشتن، ذوق کردن، نظری دادن، و حتی گاهی با یه جمله کوچیکتون کاری کردین که من با ذوق بشینم پای پارت بعدی.

شاید خودتون ندونین، ولی خیلی از انرژی‌ای که برای نوشتن می‌ذاشتم از خودتون می‌گرفتم.

من واقعاً ازتون ممنونم.

از تک‌تکتون.

مخصوصاً اونایی که از اول تا آخر کنارم بودین و هرچقدر هم که رمان طول کشید، باز موندین
شاید تعدادمون خیلی زیاد نباشه، ولی همین تعداد برای من کلی خاطره ساختن.

شما تو این چند ماه کلی لحظه قشنگ برام ساختین.
لحظه‌هایی که شاید بعداً که دیگه اینجا نباشم، یادشون بیفتم و دلم برای همین روزا تنگ بشه.

خیلی وقت بود داشتم با خودم فکر می‌کردم که برم یا نه...
هر بار یه چیزی باعث میشد بمونم.
هر بار میگفتم حالا یه مدت دیگه ادامه میدم...

ازتون یه خواهش دارم...
برین فیکای بقیه رو بخونین.
واقعاً میگم.
نویسنده‌های زیادی هستن که کلی زحمت می‌کشن و شاید یه حمایت کوچیک از طرف شما براشون خیلی ارزش داشته باشه.

اگه یه روزی دلتون برای رمانام تنگ شد، یا یه جایی اسمم رو دیدین، یا حتی یه تیکه از داستانام یادتون افتاد...
فقط منو یادتون نره.

شاید قلمم تعریفی نداشت، شاید خیلی جاها خوب ننوشتم، شاید حتی بعضی پارتام رو خودم الان بخونم بگم این دیگه چی بود؟
ولی شما بازم خوندین، برای شخصیتام ذوق کردین، حرص خوردین، خندیدین، گاهی حتی سرم غر زدین
و این برای من خیلی باارزشه

ممنونم که یه قسمت کوچیکی از این چند ماه رو با من بودین
ممنونم که باعث شدین این مدت برام قشنگ‌تر بشه

و اگه یه جایی حرفام، رفتارم یا هرچیزی ناراحتتون کرد...
ببخشید منو

البته یه چیزی رو هم از الان بهتون بگم...

من خودمو می‌شناسم
شاید چند وقت دیگه، یهو دلم برای نوشتن تنگ شد.
یهو دلم برای اینجا، برای شما، برای ذوق کردن سر پارتا تنگ شد و دیدین یه روز برگشتم

چون با همه‌ی این حرفا، رمان نوشتن برای من فقط نوشتن چندتا پارت و گذاشتن توی پیج نبود
راستش بهش عادت کرده بودم.
به اینکه یه چیزی تو ذهنم بسازم و بعد بیام برای شما تعریفش کنم
به اینکه ببینم برای یه شخصیت ذوق کردین یا سر یه اتفاق حرص خوردین

شاید واقعاً نتونم برای همیشه ازش دل بکنم
پس اگه یه روز، بدون هیچ مقدمه‌ای دیدین دوباره برگشتم...
تعجب نکنین
احتمالاً دلم تنگ شده و نتونستم تحمل کنم.

ولی فعلاً...
فکر کنم باید یه مدت از این فضا فاصله بگیرم
اما توی ویسگون هستم

دوستتون دارم
هرکدومتون یه خاطره کوچیک از این مدت برای من ساختین

خب...
فکر کنم دیگه بیشتر از این کشش ندم، وگرنه خودم شروع میکنم گریه کردن :)

مراقب خودتون باشین فرشته‌های من
برین، فیک بخونین، حمایت کنین، به نویسنده‌ها انرژی بدین...

دوستتون دارم...
فعلاً خدافظ فرشته‌های من.
دیدگاه ها (۶۴)

〜∘ 𝑮𝒐𝒍𝒅𝒆𝒏 𝑪𝒂𝒈𝒆 ∘〜قـفـس طـلایـیpart_6ویو میراچند روز بعد...ای...

دوزتان دیگه واقعا بسه خیلی موندم تو ویسگون و خب بهتره که دیگ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط