{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

partGod fatehr

part¹::God _ fatehr

ویو ات ← صدای فریاد های مدیر عامل مثل یه پتک تو سرم میکوبید...

روی صندلی چرمیش لم داده بود و با اعصبانیت بهم نگاه میکرد..

~ همین الان از جلوی چشام گمشو..قرار داد تو باطل شده وسایلت رو جمع کن و برو

_ ولی...من...

حرفم رو قطع کرد
هیچی هیچ بحثی نیست قرار داد تو باطل شده وسایلت رو جمع کن و از اینجا برو..
اشک توی چشمام جمع شده بود سعی میکردم جلوی این مرد بی رحم کم نیارم
_ فقط...دلیلت رو بگو..

پوزخند زد
~دلیل؟
دلیلش اینه که من از آدمای ضعیف خوشم نمیاد
تو از اولش هم زیادی پررو بودی
فکر کردی کی هستی؟

با خشم و ناباوری بهش خیره شدم...چطور میتونست انقدر راحت زندگیمو ازم بگیره..تمام کارایی که کردم...همه چیزم...

+ تو از من متنفر بودی چون..چون من سر کار تمرکز زیادی داشتم و به چیزایی که تو فکر میکردی...فکر نمیکردم

بلند شد و شروع کرد به دور میزش چریدن...
~ از آدمای فضول متنفرم..
از آدمایی که زیاد به خودشون می بالن مثل تو..

لحنش بوی تحقیر میداد....احساس کردم گُر گرفتم..
+ من به خودم نبالیدم
من فقط وظیفه ام رو انجام دادم

~ وظیفه تو این بود که چشم و گوش بسته هرکاری که من میگم انجام بدی...نه اینکه درنورد کارام سوال کنی!..

نیشخندی زدم و تن صدامو تا جایی که کل شرکت بشنوه بلند کردم
- به حرفای کثیفت گوش میدادم ، یا کارای کثیفتو انجام میدادم؟ها...؟ کدومش باب میلته؟ معلوم نیست چنتا دختر بدبختو -

نزاشت ادامه بدم
نزدیکم شد و دستشو روی لبام گزاشت که حرفی نزنم
~ داری درمورد چی حرف میزنی؟..

خودمو ازش جدا کردم
به عقب هلش دادم
- همه چیو دیدم
به چشمام اشاره کردم
- با همین دوتا... همه چیز برام روشن شد

کرواتشو کمی شل کرد
~ نمیدونم درمورد چی حرفی میزنی!...

صداش این بار قاطع تر بود
اما یه لرزش خفیفی هم احساس میشد که این نشون میداد حقیقت چیزی که میگه نیست
اونیه که من با چشمام دیدم!..

به سمت در رفتم درو باز کردم
- پس باید به پلیس بگم مدیر عاملِ....

حرفم رو خوردم ...نه نمیتونم..
اگه چیزی بگم اول خودم نابود میشم...

صدای فریادش اومد
~ ات این کارات پایان خوبی نداره..

از شرکت خارج شدم نمیدونستم دارم کجا میرن و چیکار میکنم فقط پاهام حرکت میکردن مقصد مشخصی هم نداشتن!.

ویو جیمین ← صدای باد کانلا به گوش میرسید...
تنها منو اون حروم زاده داخل اون اتاق بودیم ساعت نزدیک دو شب بود...
دور صندلی که با طناب بسته شده بود میچرخیدم و صدای قدم هام کاملا واضح شنیده میشد...


#𝐲𝐮𝐫𝐢

خبببببب حمایتتتتتتتتتتت بخدا جر خوردممممم
دیدگاه ها (۰)

معرفی فیک::نام فیک:: گاد_فادر / 𝐺𝑜𝑑 _ 𝑓𝑎𝑡𝑒ℎ𝑟ژانر::فانتزی _ ع...

مایل به لایک بانو؟🌚🌊

شروع

ارباب منPart2خانم بزرگ:نه خونه ی تو اینجاست حالا برو سر کارت...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط