{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

𝑺𝑪𝑬𝑵𝑻𝑬𝑫 𝑫𝑬𝑺𝑻𝑰𝑵𝑰𝑬𝑺

𝑺𝑪𝑬𝑵𝑻𝑬𝑫 𝑫𝑬𝑺𝑻𝑰𝑵𝑰𝑬𝑺
پارت ۱۷

آخرین زنگ مدرسه خورد.

هان کیفش را برداشت و از کلاس بیرون آمد.

مینهو کنار راهرو منتظرش بود.

هان: واقعاً منتظر بودی؟

مینهو: گفتم که منتظرت می‌مونم.

هان لبخند زد.
هان: خب، کجا می‌ریم؟

مینهو به سمت حیاط پشتی اشاره کرد.
مینهو: یه جای آروم.

هان با تردید دنبالش رفت.

حیاط پشتی خالی بود.
صدای باد بین درخت‌ها می‌پیچید.

هان روی نیمکت نشست.
هان: خب؟ گفتی می‌خوای حرف بزنی.

مینهو روبه‌رویش ایستاد.
چند لحظه مکث کرد و بعد جلوی هان زانو زد که بتواند صورت هان را ببیند ...
مینهو: تو از من بدت میاد؟

هان با تعجب خندید.
هان: چی؟ نه! چرا باید بدم بیاد؟

مینهو نفس راحتی کشید.
مینهو: چون هر بار نزدیکت می‌شم، فکر می‌کنی می‌خوام اذیتت کنم.

هان شانه بالا انداخت.
هان: خب... اولش فکر می‌کردم.

مینهو آرام گفت:
مینهو: و الان ؟...

هان جواب نداد.

رایحه‌ی باران آرام در هوا پیچید.
یاس هم در نسیم پخش شد.

گرگ مینهو بی‌قرار شد و دیگر نمیتوانست خودش را کنترل کند ..‌.
کم کم داشت رنگ چشمای مینهو تغییر میکرد‌...

اما هان این بار فرار نکرد.
هان: الان فکر می‌کنم... شاید اون‌قدرها هم بد نباشی.

مینهو لبخند زد.
مینهو: فقط شاید؟

هان خندید.
هان: زیاده‌خواه نباش.

مینهو که گرگش بیقرار شده بود رنگ چشماش کم کم داشت بیشتر تغییر میکرد بلند شد و کنار او نشست.

چند لحظه هر دو ساکت ماندند.

هان آرام پرسید:
هان: چرا همیشه دنبال من میای؟

مینهو به لب های هان و بعد به چشماش خیره شد...
مینهو: چون وقتی کنار تو نیستم، گرگم آروم نمی‌گیره.

هان آرام شد.
هان: گرگت؟

مینهو سر تکان داد.
مینهو: از روز اول میخواستمت

هان دستش را روی قلبش گذاشت.
ضربان قلبش دوباره تند شده بود.
هان: منم وقتی رایحه‌ت رو حس می‌کنم... یه حس عجیبی دارم.

مینهو که کم کم داشت بیقرار تر میشد به چشماش نگاه کرد.
مینهو: چه حسی ؟

هان لبخند کوچکی زد.
هان: نمی‌دونم.

سکوت بینشان نشست.
اما این بار سکوت سنگین نبود.
آرام بود.

مینهو آهسته گفت:
مینهو: ولی من میدونم ...
مینهو که حالا رنگ چشماش کاملا عوض شده بود و طاقت نداشت ، بدون مقدمه لبشو گذاشت روی لب های هان و مک های ریزی میزد ‌‌‌... وقتی که ازش جدا شد زبانشو کشید روی لب های هان ...

هان با تعجب بهش نگاه میکرد ...
هان : مینهو ، من هنوز نمیدونم چی حسی دارم ...

مینهو که تازه گرگش اروم شده بود و دیگه بی قرار نبود و به حالت اصلی برگشته بود گفت :
مینهو: تا وقتی خودت بفهمی چی می‌خوای صبر میکنم ... اما به این یکی نیاز داشتم ...

هان برای چند ثانیه چیزی نگفت.

بعد آرام لبخند زد.
هان: شاید... نیاز به صبر کردن زیاد نباشه ...

مینهو به او خیره شد.

و برای اولین بار...
هان از نگاه کردن به او فرار نکرد.


پایان پارت ۱۷
ادامه دارد...

#yuna_verse_company

#فیک
#فیک_استری_کیدز
#استری_کیدز
#درخواستی
#هیونلیکس
#مینسونگ
#چانمین
#چانگین
دیدگاه ها (۸)

𝒲𝒽𝑒𝓃 𝐿𝒾𝑔𝒽𝓉 𝑀𝑒𝑒𝓉𝓈 𝒮𝒽𝒶𝒹𝑜𝓌Part 14بعد ازظهر، فلیکس برای قدم زدن ...

𝐁𝐋𝐎𝐎𝐃 𝐏𝐀𝐂𝐓Part 17باران آرام روی شیشه‌ی ماشین می‌بارید.هیچ‌کس...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط