{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

گفت: می‌خواهم بروم.

گفت: می‌خواهم بروم.
پرسیدم: تا کی؟
گفت: رفتن که تا ندارد؛ برای همیشه.
چیزی نگفتم.
پرسید: نمی‌خواهی چیزی بگویی؟ بروم؟
گفتم: تو و مرگ دو پادشاه اقلیم زندگی من هستید؛ حالا اگر دلت می‌آید، برو.
گفت: یعنی...
گفتم: بله. نخواهم توانست.
گفت: هنوز آغوشت از رفتن لذت‌بخش‌تر است. بغلم می‌کنی؟
چیزی نگفتم. دست‌هایم را آسمان کردم و پرنده‌ای در آن جا گرفت.‌..
دیدگاه ها (۱)

خود را گم کرده ام...میان انبوهی از کلمات...نمیدانم کدامشان ب...

این روزها دعوا و بحث را بهانه ی تمام شدن رابطه ندانید...اگر ...

‏یا مال من باش و یا با همه بد شو !

گفته بودی خانه می سازم ,نگفتی روی آبگفته بودی ماندنی هستم ,ن...

تاجی در دو جهان Une couronne dans deux mondes

پارت ۸ راز ستارۀ درخشان

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط