{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت ششم

پارت ششم

همین طور که پیش می‌رفت دازای برای سرپرست بودن ،بیشتر استرس میگرفت .اما نشون نمی داد و خودش رو یک انسان عادی یا شاد و خنگول نشون میداد
و در نهایت آخرین جلسه فرا رسید
این جلسه یک دختر ۱۸ ساله به صحنه اومد و داستان زندگیش رو برای تمام افرادی که آنجا بودند بازگو کرد
مادرو پدرش که به سر پرستی گرفته بودنش به دخترشون افتخار میکردند اما هیییی اما یک جای کار مشکل داشت.
ولی خب برای دازای این موضوع مهم نبود؟بود؟
بعد از حرف های دخترک، وادل تمام والدین رو به حیاط راهنمایی کرد
هر خانواده به سمت بچه ها می‌رفتند و یکی رو انتخاب می‌کردند.
دازای نمی تونست بچه ای رو انتخاب کنه ،از بس که درمورد خوب یا بد بودن خودش فکر کرده بود
و الان حس سردرد بدی هم داشت
در همین حال
یک دختر کوچولو که میخوره ۵ الی۶ سال داشته باشه پایین لباس دازای رو میگیره
و دازای...

بچه اگر از داستانم خوشتون اومده حتما لایک و کامنت کنید ممنون از حمایت همه شما
دیدگاه ها (۳)

#rindou_haitani #ran_haitani #tokyo_revengers #tenjiku

پارت هفتم ودازای رو از رو از افکارش بیرون میاره .دختر (الکسا...

پارت پنجم *در اژانس*اتسوشی: دازای سان امروز خیلی پکریدکمک نم...

بچه لطفا حمایت کنید لطفا کامنت بگذارید و لایک کنید ممنون از ...

پارت دومدازای برای اینکه بتونه حالش رو بهتر کنه ،با خودش فکر...

پارت چهارم حالا بخاطر این کار ،دازای نمیتونه الکل و مشروب بخ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط