{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

اسم رمان : رزق

اسم رمان : رزق
پارت دو

شب با بچه ها هماهنگ کردیم فردا برپا بشیم بریم مراسم پدر این دختر خانم که اسمشم نمی دونم .
دخترا تصمیم داشتن مخصوصا نرگس خانم چون دوستشه ولی پسرا رو من به زور میخواستم ببرم ، پسرا ناراحتن برای اتفاقی که افتاده ولی لازم هم نمی دونن بیان ، حق میدم بهشون ولی من چون دلم اروم و قرار نداره تنها نمی تونم با یه دسته دختر برم .
لباس مشکی رو پوشیدم و از اتاق امدم بیرون مهدی رو کاناپه خوابیده بود مامانم چادرش رو سرش کرد و یه لقمه دستم داد و گفت بریم .
توی راه فهمیدم گوشیم رو جا گذاشتم مامانم نگاه مشکوکی بهم کرد و گفت خوب حالا چرا انقدر هول شدی ؟
_وا من هول شدم ؟
رسیدیم رفتم کنار محمد و بقیه وایسادم دیدیم اون دختر خانم که اسمش فهمیدم زهرا هست . روی صندلی نزدیک قبر خالی نشسته و زل زده بود بهش ، روی روسریش چفیه رو لبنانی بسته بود و پوشیه هم زده بود این صورتش رو ناز و مظلوم کرده بود . ( اسلاید دوم )
فهمیدم زهرا خانم یه برادر کوچیکتر داره که هم سن مهدی و شش سالشه دلم برا همشون سوخت خدا بهشون صبر بده .
فهمیدم پدرش طلبه بوده به خاطر همین جمعیت زیادی امده بود
از مهندس و سپاهی تا شورا !

دیگه زهرا رو ندیدم فقط فهمیدم حالش خیلی بده ، خودم رفتم یه اب معدنی براش خریدم ، به زور محمد رو راضی کردم که آب معدنی رو بده به نرگس خانم که اونم بده به زهرا خانم ،وقتی زهرا خانم اب رو خورد احساس کردم حالش بهتر شده . خودمم بهتر شدم چون چیزی نخوردم تو راه برگشت برا مامان و مهدی و محمد و نرگس خانم که اونا هم با ماشین ما امده بودن شیر کاکائو و کیک خریدم .
سرمو تکیه دادم به شیشه و به بارون قطره قطره میریخت رو شیشه زل زدم
تا رسیدم تو خونه بی هوش شدم رو تخت وقتی بیدار شدم دیدیم بابام برا ناهار کباب گرفته شارژ شدم ، رفتم لباسم رو عوض کردم و نشستیم که بخوریم مهدی شروع کرد به گریه کردن که من بستنی میخواهم
دیدگاه ها (۰)

عکس شخصیت ها اولی : نرگس دوست زهرا دوم : امین سوم : زهرا

رمان رزق

#گذشته_تلخ Part: 7خانم چوی: سلام دخترم خوبی!؟ +سلام مرسی خوب...

عشقی دوباره²p²¹"۶ ماه بعد"ویو کوک"توی این ۶ ماه کلی اتفاق اف...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط