-درختـ کُهن-
-درختـ کُهن-
قدمی برداشتم و دستت را در دستانم گرفتم و دوباره در لبخندت غرق شدم،بدون غم،بدون توجه به دیگران و زندگی.فقط پاهایمان و دست هایمان حرکت میکردند...
میرقصیدیم حتی اگر اوازی نبود ولی،اواز عشقمان همیشه در جریان بود.برای لحظه ای چشمانم را بستم ولی وقتی به خودم امدم و تو دیگر انجا نبودی ماهزادم؛و من...روی زمین سرد و تکیه داده به درختی کهن،کنار قبرت نشسته بودم و مثل همیشه جام شراب قرمزی به رنگ خون،را کنار خود داشتم و،در رویاهایت زندگی کردم که در ان قلبی داشتم که برای تو میتپید و اکنون، پیش تو خوابیده است و...همچنین یک روزی،تو را داشتم که اکنون همراه با قلبم زیر خاک خوابیده ای,رُز کوچکم.
خنجر تیزی را از کتم بیرون اوردم.نُکش را به انگشتم زدم و از تیزی اش مطمئن شدم.ان را به ارامی بر روی سینه ام قرار دادم.جایی که ماه پیش قلبی داشتم به نازکی برگ گل رُز ولی الان؛سفت تر از سنگ شده بود.
خنجر را بر روی قلبم فشار دادم.خونی همرنگ شراب،دستانم که به سفیدی گچ بود را پوشاند.عمیق تر فشارش دادم.درد سراسر بدنم را پر کرده بود بود ولی جانی برای ناله نداشتم.یک نگاهی به قبرش کردم.خون با سرفه از دهانم بیرون امد.با صدای گرفته ای از درد زمزمه کردم:«میام پیشت مآهزادم!»
برای لحظه ای بعد که در سکوت گذشت،همانطور تکیه داده به درخت چشمانم برای همیشه بسته شد.
فردای ان روز،جنازه ی مرد را بغل معشوقش پیدا کردند.یک سری گریه میکردند و یک سری مهو داستان عاشقانه شان شدند.
نفرت ها قوی تر شدند و عشق ها خاک شدند.
مرد کنار رُز کوچکش به خواب رفت به امید دیداری دوباره؛ولی داستانشان برای سالیان سال باقی ماند،مانند عشقان...
The end
Hopi ^_^
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
این یه تک پارتی بود که به ذهنم رسید.چطوره؟
قدمی برداشتم و دستت را در دستانم گرفتم و دوباره در لبخندت غرق شدم،بدون غم،بدون توجه به دیگران و زندگی.فقط پاهایمان و دست هایمان حرکت میکردند...
میرقصیدیم حتی اگر اوازی نبود ولی،اواز عشقمان همیشه در جریان بود.برای لحظه ای چشمانم را بستم ولی وقتی به خودم امدم و تو دیگر انجا نبودی ماهزادم؛و من...روی زمین سرد و تکیه داده به درختی کهن،کنار قبرت نشسته بودم و مثل همیشه جام شراب قرمزی به رنگ خون،را کنار خود داشتم و،در رویاهایت زندگی کردم که در ان قلبی داشتم که برای تو میتپید و اکنون، پیش تو خوابیده است و...همچنین یک روزی،تو را داشتم که اکنون همراه با قلبم زیر خاک خوابیده ای,رُز کوچکم.
خنجر تیزی را از کتم بیرون اوردم.نُکش را به انگشتم زدم و از تیزی اش مطمئن شدم.ان را به ارامی بر روی سینه ام قرار دادم.جایی که ماه پیش قلبی داشتم به نازکی برگ گل رُز ولی الان؛سفت تر از سنگ شده بود.
خنجر را بر روی قلبم فشار دادم.خونی همرنگ شراب،دستانم که به سفیدی گچ بود را پوشاند.عمیق تر فشارش دادم.درد سراسر بدنم را پر کرده بود بود ولی جانی برای ناله نداشتم.یک نگاهی به قبرش کردم.خون با سرفه از دهانم بیرون امد.با صدای گرفته ای از درد زمزمه کردم:«میام پیشت مآهزادم!»
برای لحظه ای بعد که در سکوت گذشت،همانطور تکیه داده به درخت چشمانم برای همیشه بسته شد.
فردای ان روز،جنازه ی مرد را بغل معشوقش پیدا کردند.یک سری گریه میکردند و یک سری مهو داستان عاشقانه شان شدند.
نفرت ها قوی تر شدند و عشق ها خاک شدند.
مرد کنار رُز کوچکش به خواب رفت به امید دیداری دوباره؛ولی داستانشان برای سالیان سال باقی ماند،مانند عشقان...
The end
Hopi ^_^
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
این یه تک پارتی بود که به ذهنم رسید.چطوره؟
- ۱۳۴
- ۳۰ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط