جونگکوک شانه بالا انداخت سپس تند گفت : نه مادر میخواستم ب
جونگکوک شانه بالا انداخت سپس تند گفت : نه مادر میخواستم بدونم نامزدی جیهوپ چی شد میدونید که ۳ روز شده که رفته ..
جیمین جدی روزنامه را به دستش گرفت سپس آرام گفت : راجبه بهش حرف زدیم نگران نباش جئون جونگکوک...
جونگکوک نفس عمیقی کشید و آروم گفت : بهتون امید دارم .. روز بخیر
جین جو : روزت خوش
جیمین : مراقب باش ..
مرد مشکی پوش حالا در حیاط عمارت زیبا خودش ایستاد.. با لبخند سر بلند کرد و چشم به آسمان دوخت در نهایت با لبخند زمزمه کرد ٫ گرچه زندگی میکنم ولی هر از آن گوشه ای شیرین هست ٫
........
حالا یک هوای گرم مانند شده بود .. آن اتاق با تم رنگ صورتی و سفید به خوبی روشنایی داشت و با بوی شیرینی عطر و تن دخترک پیچیده شده بود .. دخترک پاهایش را جمع کرده سمت شکمش و هرگاه نفس عمیقی حاصل از غم و اندوهی میکشید .. چون آن شادی چند روزه حالا او را تبدیل به این خشتونت عشقی فرو برده بود .. او حالا دلباخته کسی شده بود .. ولی بازم دلش دیدار او را میکرد درست بود که دو جلسه نفرفته بود ولی هنوزم قلبش بی تاقت میتپید ..
در آرام باز شد سپس سئو بود که در چهار چوب در ایستاد : دخترکم بیداری چرا آماده نشدی کع بریم بیمارستان
دخترک پشت به در دراز کشیده بود و آروم گفت : اوپا لطفاً گفتم که نمیخواهم برم
سئو لجباز گفت : اینجوری کنی منم نمیریم بیرون .. زود باش آماده شو که ببرمت امروز با هم میریم صبحونه هم میخوریم اوکی ..
دخترک ناچار اوهم ای گفت اصلا چی بهش میگفت اینکه من عاشق اون چشم های مشکی شدم و نمیتونم توش نگاه کنم ؟ بر راویی تخت نشست سپس همانند در سکوت صورتش را شست.. هنوزم ذهنش دیگری آن مرد بود .. حتی موقع شانه زدن موهایش ..
جیمین جدی روزنامه را به دستش گرفت سپس آرام گفت : راجبه بهش حرف زدیم نگران نباش جئون جونگکوک...
جونگکوک نفس عمیقی کشید و آروم گفت : بهتون امید دارم .. روز بخیر
جین جو : روزت خوش
جیمین : مراقب باش ..
مرد مشکی پوش حالا در حیاط عمارت زیبا خودش ایستاد.. با لبخند سر بلند کرد و چشم به آسمان دوخت در نهایت با لبخند زمزمه کرد ٫ گرچه زندگی میکنم ولی هر از آن گوشه ای شیرین هست ٫
........
حالا یک هوای گرم مانند شده بود .. آن اتاق با تم رنگ صورتی و سفید به خوبی روشنایی داشت و با بوی شیرینی عطر و تن دخترک پیچیده شده بود .. دخترک پاهایش را جمع کرده سمت شکمش و هرگاه نفس عمیقی حاصل از غم و اندوهی میکشید .. چون آن شادی چند روزه حالا او را تبدیل به این خشتونت عشقی فرو برده بود .. او حالا دلباخته کسی شده بود .. ولی بازم دلش دیدار او را میکرد درست بود که دو جلسه نفرفته بود ولی هنوزم قلبش بی تاقت میتپید ..
در آرام باز شد سپس سئو بود که در چهار چوب در ایستاد : دخترکم بیداری چرا آماده نشدی کع بریم بیمارستان
دخترک پشت به در دراز کشیده بود و آروم گفت : اوپا لطفاً گفتم که نمیخواهم برم
سئو لجباز گفت : اینجوری کنی منم نمیریم بیرون .. زود باش آماده شو که ببرمت امروز با هم میریم صبحونه هم میخوریم اوکی ..
دخترک ناچار اوهم ای گفت اصلا چی بهش میگفت اینکه من عاشق اون چشم های مشکی شدم و نمیتونم توش نگاه کنم ؟ بر راویی تخت نشست سپس همانند در سکوت صورتش را شست.. هنوزم ذهنش دیگری آن مرد بود .. حتی موقع شانه زدن موهایش ..
- ۵۰۱
- ۱۱ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط