"يا محبوب"
"يا محبوب"
من تماشاى تو مى كردم و غافل بودم. كز تماشاى تو، جمعى به تماشاى منند!
بسم رب المهدی
آری چه مى توان كرد با دلى كه هيچ زاويهاى از آن، پذيراى نور حقيقت نيست؟!
مسيرى را طى مى كنيم، به درازاى «از اويى» و «به سوى اويى».عصاى دستمان در پيمودن اين را، «حسن انتخاب» است و رهتوشه ما،توجه به «هدف».
گاهى دنيا را به سان يك «زندان» مى بينى و خود را در «غريب آباد»اين جهان، گرفتار وحشت و تنهايى.
" من که این غریبی رو به هزار تا آشنا یی نمی فروشم ."
اين، نشان چيست؟
شايد جرقهاى از روح عطشناك توست كه به جهانى برتر و والاتر، ابدىو جاودانه، نامحدود و بى پايان
وابسته است. حس مى كنى كه در اين «جا»،به همه خواسته هايت نميرسى، دل و جانت اشباع
نميشود، عشقى دارىكه دنيا پاسخگوى آن نيست و گمشدهاى دارى كه در اينجا نمييابى!
«احساس غربت» در اين جهان، بازتابى از آن بعد ابديت خواهى وحس خلود و جاودانه طلب در روح توست.
كششى كه به سوى دنياى برتر از اين دنيا دارى، نشان بيدارى فطرتاست.
رسيدن به «قرب»، نتيجه بيدار ساختن «فطرت» در همه عمر است.قلبهاى آماده و متواضع، بهتر و راحتتر جلوه گاه معرفت حق و ظهوربندگى ميگردد.
مى بينى كه در كاروان بشرى، يكايك به كام مرگ مى افتند، همهعمرها پايان مى يابد، انرژيها تمام مى شود. خورشيد، به سردى مى گرايد،نسلها و نسلها براى مردن به دنيا مى آيند و براى واگذاشتن و رفتن،مى سازند و آباد مى كنند، ثروتها مى اندوزند و با دست تهى از جهان مى روند.
راستى... چيست فلسفه اين آمدنها و رفتنها؟
من تماشاى تو مى كردم و غافل بودم. كز تماشاى تو، جمعى به تماشاى منند!
بسم رب المهدی
آری چه مى توان كرد با دلى كه هيچ زاويهاى از آن، پذيراى نور حقيقت نيست؟!
مسيرى را طى مى كنيم، به درازاى «از اويى» و «به سوى اويى».عصاى دستمان در پيمودن اين را، «حسن انتخاب» است و رهتوشه ما،توجه به «هدف».
گاهى دنيا را به سان يك «زندان» مى بينى و خود را در «غريب آباد»اين جهان، گرفتار وحشت و تنهايى.
" من که این غریبی رو به هزار تا آشنا یی نمی فروشم ."
اين، نشان چيست؟
شايد جرقهاى از روح عطشناك توست كه به جهانى برتر و والاتر، ابدىو جاودانه، نامحدود و بى پايان
وابسته است. حس مى كنى كه در اين «جا»،به همه خواسته هايت نميرسى، دل و جانت اشباع
نميشود، عشقى دارىكه دنيا پاسخگوى آن نيست و گمشدهاى دارى كه در اينجا نمييابى!
«احساس غربت» در اين جهان، بازتابى از آن بعد ابديت خواهى وحس خلود و جاودانه طلب در روح توست.
كششى كه به سوى دنياى برتر از اين دنيا دارى، نشان بيدارى فطرتاست.
رسيدن به «قرب»، نتيجه بيدار ساختن «فطرت» در همه عمر است.قلبهاى آماده و متواضع، بهتر و راحتتر جلوه گاه معرفت حق و ظهوربندگى ميگردد.
مى بينى كه در كاروان بشرى، يكايك به كام مرگ مى افتند، همهعمرها پايان مى يابد، انرژيها تمام مى شود. خورشيد، به سردى مى گرايد،نسلها و نسلها براى مردن به دنيا مى آيند و براى واگذاشتن و رفتن،مى سازند و آباد مى كنند، ثروتها مى اندوزند و با دست تهى از جهان مى روند.
راستى... چيست فلسفه اين آمدنها و رفتنها؟
- ۱.۲k
- ۲۰ فروردین ۱۳۹۳
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط