{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

بخونید واقعا زیباس..♡

بخونید واقعا زیباس..♡

آهنگری پس از گذراندن جوانی پر شر و شور ، تصمیم گرفت وقت و زندگی خود را وقف خدا کند.



سال‌ها با علاقه کار کرد، به دیگران نیکی کرد،اما با تمام پرهیزگاری، در زندگی‌اش چیزی درست به نظر نمی‌آمد. حتی مشکلاتش روز به روز بیشتر می شد .
یک روز عصر، دوستی که به دیدنش آمده بود و از وضعیت دشوارش مطلع شد، گفت :

واقعا عجیب است...! درست بعد از این که تصمیم گرفته‌ای مرد خدا ترسی بشوی،زندگی‌ات بدتر شده، نمی‌خواهم ایمانت را ضعیف کنم اما با وجود تمام تلاش‌هایت در مسیر روحانی، هیچ چیز بهتر نشده... 
آهنگر بلافاصله پاسخ نداد، او هم بارها همین فکر را کرده بود و نمی‌فهمید چه بر سر زندگی‌اش آمده .
اما نمی‌خواست دوستش را بی‌پاسخ بگذارد، شروع کرد به حرف زدن و سرانجام پاسخی را که می‌خواست یافت. 



این پاسخ آهنگر بود: 
در این کارگاه، فولاد خام برایم می‌آورند و باید از آن شمشیر بسازم. 
می‌دانی چه طور این کار را می‌کنم؟ 
اول تکه‌ فولاد را به اندازه جهنم حرارت می‌دهم تا سرخ شود. 
بعد با بیرحمی، سنگین‌ترین پتک را بر می‌دارم و پشت سر هم به آن ضربه می‌زنم، تا این که فولاد، شکلی را بگیرد که می‌خواهم. 
بعد آن را در تشت آب سرد فرو میکنم، و تمام این کارگاه را بخار آب می‌گیرد، فولاد به خاطر این تغییر ناگهانی دما، ناله می‌کند و رنج می‌برد. باید این کار را آن قدر تکرار کنم تا به شمشیر مورد نظرم دست بیابم.

یک بار کافی نیست ...

آهنگر مدتی سکوت کرد، و سپس ادامه داد: 
گاهی فولادی که به دستم می‌رسد، نمی‌تواند تاب این عملیات را بیاورد. 
حرارت، ضربات پتک و آب سرد، تمامش را ترک می‌اندازد. 
می‌دانم که این فولاد، هرگز تیغه شمشیر مناسبی در نخواهد آمد...
باز مکث کرد و بعد ادامه داد:
می‌دانم که خدا دارد مرا در آتش رنج فرو می‌برد. 
ضربات پتکی را که زندگی بر من وارد کرده، پذیرفته‌ام، و گاهی به شدت احساس سرما می‌کنم. انگار فولادی باشم که از آبدیده شدن رنج می‌برد. اما تنها چیزی که می‌خواهم، این است :

خدای من...،

از کارت دست نکش،

میخواهم شکلی راکه تو میخواهی،به خودم بگیرم.

با هر روشی که می‌پسندی ادامه بده ،

هر مدت که لازم است ادامه بده ،

اما هرگز ،

مرا به کوه فولادهای بی فایده پرتاب نکن...
دیدگاه ها (۱)

از زاهدی پرسیدند : "از اینهمه نیایش به درگاه خداوند، چه بدست...

صفحه 98جزء 5سوره نساءآیه 122تا آیه 127خدایا روزام رابا کلا...

شایدآنروزکه سهراب نوشت:تا شقایق هست زندگی بایدکرد.... خبری ا...

صبح آمده تا عشق بڪاردباراڹ محبــت بہ سرت بازبباردخورشیدرسیده...

‏✅ ‏ سفارت ایران در غنا: امروز یک کشتی قطری با استفاده از کر...

‏✅ سفارت ایران در غنا: امروز یک کشتی قطری با استفاده از کرید...

امام #زمانمدلم برای ورود تو لحظه شماری می‌کند و حنجره ام تو ...

شهید ابوالفضل بهاروندمحل شهادت :----------بسم رب الشهدا و ال...

♥️🍃دعا می کنم برای توبرای خودمبرای همه مانکسی چه می داندشاید...

منشورِ حَدِ بهرام محمدیدر انهدامِ بتِ پنهان و تأسیسِ نظمِ نو...

♥️🍃دعا می کنم برای توبرای خودمبرای همه مانکسی چه می داندشاید...

⁨⁨تو نقطه‌ضعفم را نمی‌شناختی؛ سال‌ها نگهبانش بودیاجازه بدهید...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط