{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

دیدمش

دیدمش..
خود لعنتیش بود..
همون لباسایه قدیمی و همون موهایه دیوونه کنندع ، جلوتر رفتم نگاهش کردم عوض شده بود..و اون چهره یع بامزه به چهره ی خشن تبدیل شده بود..خواستم حرف بزنم ک با سرعت از کنارم عبور کرد! نه انگار که منو دیده نه انگار ک منو میشناخته وقتی برگشتم دیدم یه کاغذ رویه زمینه بازش کردم نوشته بود..
فراموش کردنت از مرگم بدتربود!
دیدگاه ها (۶)

😌

😪 ✌

#مسخره ست آخرش بفهمید با یکی میتونستید روزای خیلی خوبی داشته...

😻 ✌

ظهور ازدواج )( فصل سوم ) پارت ۵۵۰ جنت خواهر جیمین از من تعری...

p57فردای تون شب از زبان اتبا یه کوفتگی عمیق از خواب بیدار شد...

رمان بغلی من پارت ۱۸۴و۱۸۵و۱۸۶و۱۸۷ارسلان: درست حرف بزن المیرا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط