p
p57
فردای تون شب از زبان ات
با یه کوفتگی عمیق از خواب بیدار شدم.
نه درد…
اون حسِ سنگین و خوشِ بعد از یه شب طولانی.
هوا نیمهروشن بود، نور کِشدار صبح از لای پرده افتاده بود روی تخت.
کوک کنارم خوابیده بود.
دستش هنوز دور کمرم قفل بود، انگار حتی تو خوابم نمیخواست ولم کنه.
خم شدم، پیشونیشو بوسیدم.
چند ثانیه مکث کردم، فقط نگاهش کردم…
و ناخودآگاه یاد دیشب افتادم.
لبخند خجالتی نشست رو صورتم.
همون لحظه یه زوزهی کشدار از پشت در اومد.
آروم از تخت اومدم پایین.
تیشرت کوک رو پوشیدم...بوی خودش هنوز توش مونده بود...
رفتم سمت دری که دیشب حتی نفهمیده بودیم کی بستیمش.
بازش کردم.
یه سگ بزرگ جلو روم بود.
اولش گارد گرفت.
ولی چند ثانیه بعد آروم شد.
خم شدم، دست کشیدم رو سرش.
+پس بم شمایی…
پشت سرم صدای کوک اومد؛ خسته، خوابآلود، همونقدر دلنشین.
_ ات…؟
برنگشتم.
+اینجام… دارم به بم سلام میکنم. دیشب اصلاً ندیدمش.
همون لحظه یادم افتاد با چه وضعی خودمونو انداخته بودیم تو خونه…
از در ورودی تا اتاق، بدون حتی یه نگاه به اطراف.
لبخندم عمیقتر شد.
+اصلاًم معلوم نیست چرا ندیدمش.
_ بیا بغلم…
بلند شدم.
رفتم تو بغلش.
گرماش… آشنا و، امن بود.
+حالا که رابطمونو جدی کردیم فکر کردی میتونی با من دستوری حرف بزنی؟
لبخند زد.
با همون صدای خوابالوش.
_ من غلط بکنم…
نگاهم افتاد به بم.
پایین تخت نشسته بود و با اون چشمای قلمبهاش زل زده بود به ما.
دستم رو تخت زدم.
+بیا اینجا.
یههو پرید رو تخت.
وسطمون نشست و شروع کرد صورت کوکو لیس زدن.
_ ای… بم… وااایسا… نکن… نفس… نفس…
پسر نمیتونم بکشم…
داشتم میخندیدم.
بم رو ناز کردم و اون همونجا بینمون دراز کشید.
من یه دستم روی سر بم بود،
یه دستم روی شونهی کوک.
کوک داشت صورتشو پاک میکرد.
_ درد داری؟
+کم…بیشتر بدنم کوفتهست.
لبخند رضایت زد.
اون لبخندِ خطرناک.
_ من کارمو بلدم.
محکم زدم رو بازوش.
+اینارو ولش، چیکار کنیم؟
_ چیرو چیکار کنیم؟
+نمیدونم…
احساس میکنم باید یه کاری بکنیم!
ابروهاشو بالا انداخت.
_ بریم برا راند دو؟
خندیدم، دوباره زدمش.
+بم، لطفاً باباتو گاز بگیر!
_ چرا تو بهجاش گازم نمیگیری؟
مثلاً اینجا…
(به لبش اشاره کرد)
+رگ لاسزدنت زده بالا؟
_ آره.
تو یه حرکت، جای من و بم رو عوض کرد.
برگای موهام ریخت جلو صورتم.
دستشو گذاشت پشت کمرم، چسبوندم به خودش.
_ ولی من راند دو رو میخوام…
(با قیافهی مظلوم)
به لباش نگاه کردم.
آروم گفتم:
+بدمم نمیاد…
داشتم نزدیک میشدم که گوشیم زنگ خورد.
همونطور که بین بازوهاش بودم، چرخیدم و جواب دادم.
مثل همیشه… آقای پک.
+الو؟
کوک کرمش گرفته بود.
وبوسه هاشو از گردنم شروع کرد، آروم، شیطون…
منظم بوسه پشت بوسه روی گردنم پیاده میکرد. نمیذاشت تمرکز کنم.
+من خونهی کوکم…
…
+اخ، راست میگی… اصلاً یادم نبود.
…
+صبر کن…
کوک، از اینجا تا کمپانی چقدر راهه؟
_ بدون ترافیک؟ بیست دقیقه.
+خب، آقای پک، ساعت ۹:۲۰ بیاید خونه دنبالم.
کوک نگام کرد.
_ میخوای بری کمپانی ما؟
+آقای پک وایسا…
آره، ۱۰ باید اونجا باشم.
_ خب من میبرمت، منم کار دارم.
+آقای پک، با کوک میرم.
ولی شما ده دقیقه مونده به ده کمپانی باش.
تماس که قطع شد، نگاش کردم.
+پاشو، منو ببر خونه.
_ چرا؟
+چون باید حاضر شم.
اخماش رفت تو هم.
_ هیممم… ولییییی.....
+کار مهمه، کوک!
یه لحظه تخس شد.
بعد در حالی که از تخت بلند میشد و منو هم با خودش میکشید بالا گفت:
_ باشه… ولی یه حموم ده دقیقهای که نصیبمون میشه.
لبخند زدم.
و با هم، مستقیم رفتیم سمت حمومِ توی اتاقش.
و بم؟
اون فقط نشست رو تخت…
و با رضایت، نگامون کرد.
فردای تون شب از زبان ات
با یه کوفتگی عمیق از خواب بیدار شدم.
نه درد…
اون حسِ سنگین و خوشِ بعد از یه شب طولانی.
هوا نیمهروشن بود، نور کِشدار صبح از لای پرده افتاده بود روی تخت.
کوک کنارم خوابیده بود.
دستش هنوز دور کمرم قفل بود، انگار حتی تو خوابم نمیخواست ولم کنه.
خم شدم، پیشونیشو بوسیدم.
چند ثانیه مکث کردم، فقط نگاهش کردم…
و ناخودآگاه یاد دیشب افتادم.
لبخند خجالتی نشست رو صورتم.
همون لحظه یه زوزهی کشدار از پشت در اومد.
آروم از تخت اومدم پایین.
تیشرت کوک رو پوشیدم...بوی خودش هنوز توش مونده بود...
رفتم سمت دری که دیشب حتی نفهمیده بودیم کی بستیمش.
بازش کردم.
یه سگ بزرگ جلو روم بود.
اولش گارد گرفت.
ولی چند ثانیه بعد آروم شد.
خم شدم، دست کشیدم رو سرش.
+پس بم شمایی…
پشت سرم صدای کوک اومد؛ خسته، خوابآلود، همونقدر دلنشین.
_ ات…؟
برنگشتم.
+اینجام… دارم به بم سلام میکنم. دیشب اصلاً ندیدمش.
همون لحظه یادم افتاد با چه وضعی خودمونو انداخته بودیم تو خونه…
از در ورودی تا اتاق، بدون حتی یه نگاه به اطراف.
لبخندم عمیقتر شد.
+اصلاًم معلوم نیست چرا ندیدمش.
_ بیا بغلم…
بلند شدم.
رفتم تو بغلش.
گرماش… آشنا و، امن بود.
+حالا که رابطمونو جدی کردیم فکر کردی میتونی با من دستوری حرف بزنی؟
لبخند زد.
با همون صدای خوابالوش.
_ من غلط بکنم…
نگاهم افتاد به بم.
پایین تخت نشسته بود و با اون چشمای قلمبهاش زل زده بود به ما.
دستم رو تخت زدم.
+بیا اینجا.
یههو پرید رو تخت.
وسطمون نشست و شروع کرد صورت کوکو لیس زدن.
_ ای… بم… وااایسا… نکن… نفس… نفس…
پسر نمیتونم بکشم…
داشتم میخندیدم.
بم رو ناز کردم و اون همونجا بینمون دراز کشید.
من یه دستم روی سر بم بود،
یه دستم روی شونهی کوک.
کوک داشت صورتشو پاک میکرد.
_ درد داری؟
+کم…بیشتر بدنم کوفتهست.
لبخند رضایت زد.
اون لبخندِ خطرناک.
_ من کارمو بلدم.
محکم زدم رو بازوش.
+اینارو ولش، چیکار کنیم؟
_ چیرو چیکار کنیم؟
+نمیدونم…
احساس میکنم باید یه کاری بکنیم!
ابروهاشو بالا انداخت.
_ بریم برا راند دو؟
خندیدم، دوباره زدمش.
+بم، لطفاً باباتو گاز بگیر!
_ چرا تو بهجاش گازم نمیگیری؟
مثلاً اینجا…
(به لبش اشاره کرد)
+رگ لاسزدنت زده بالا؟
_ آره.
تو یه حرکت، جای من و بم رو عوض کرد.
برگای موهام ریخت جلو صورتم.
دستشو گذاشت پشت کمرم، چسبوندم به خودش.
_ ولی من راند دو رو میخوام…
(با قیافهی مظلوم)
به لباش نگاه کردم.
آروم گفتم:
+بدمم نمیاد…
داشتم نزدیک میشدم که گوشیم زنگ خورد.
همونطور که بین بازوهاش بودم، چرخیدم و جواب دادم.
مثل همیشه… آقای پک.
+الو؟
کوک کرمش گرفته بود.
وبوسه هاشو از گردنم شروع کرد، آروم، شیطون…
منظم بوسه پشت بوسه روی گردنم پیاده میکرد. نمیذاشت تمرکز کنم.
+من خونهی کوکم…
…
+اخ، راست میگی… اصلاً یادم نبود.
…
+صبر کن…
کوک، از اینجا تا کمپانی چقدر راهه؟
_ بدون ترافیک؟ بیست دقیقه.
+خب، آقای پک، ساعت ۹:۲۰ بیاید خونه دنبالم.
کوک نگام کرد.
_ میخوای بری کمپانی ما؟
+آقای پک وایسا…
آره، ۱۰ باید اونجا باشم.
_ خب من میبرمت، منم کار دارم.
+آقای پک، با کوک میرم.
ولی شما ده دقیقه مونده به ده کمپانی باش.
تماس که قطع شد، نگاش کردم.
+پاشو، منو ببر خونه.
_ چرا؟
+چون باید حاضر شم.
اخماش رفت تو هم.
_ هیممم… ولییییی.....
+کار مهمه، کوک!
یه لحظه تخس شد.
بعد در حالی که از تخت بلند میشد و منو هم با خودش میکشید بالا گفت:
_ باشه… ولی یه حموم ده دقیقهای که نصیبمون میشه.
لبخند زدم.
و با هم، مستقیم رفتیم سمت حمومِ توی اتاقش.
و بم؟
اون فقط نشست رو تخت…
و با رضایت، نگامون کرد.
- ۴۰۳
- ۲۱ بهمن ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط