{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

♥⁠╣⁠[لمس ممنوعه]⁠╠⁠♥

♥⁠╣⁠[لمس ممنوعه]⁠╠⁠♥
⁦ᕙ⁠[⁠・⁠part 101・⁠]⁠ᕗ
 
جونگکوک داخل اومد احساس ضعف شدیدی تو معدہ ام احساس میکردم و پاهام شدیدا میلرزید 
جونگکوک جلوی پدر وایستاد. محکم... مردونه... بدون ترس. 
پدر به جونگکوک اشاره کرد و به من گفت : تو این مرد رو میخوای؟ 
اروم ولي محکم گفتم : بله پدر...   
بابا رو به جونگکوک گفت : تو چی داری به دختر من بدی؟
جونگکوک : من میدونم بودنم اینجا اشتباهه... میدونم از زمین تا اسمون با شما تفاوت طبقاتی .دارم..میدونم من شبم شما روز..میدونم و باور کنین بیشتر از هرکسی اینجا تو دوراهی و دو دل وعذابم.. تو بدترین شرایط ممکن..بين خواستن و نتونستن..
من عاشق دختر شمام و وقتی قلب لعنتیم براش تپید که نمیدونستم كيه.. من عاشق کریستینام ولی میدونم با خواستنش دارم بزرگترین ظلم رو بهش میکنم. من هیچی جز عشق و محبتم ندارم
به دختر شما بدم... هیچی هم ازش نمیخوام..میفهمم شما نگران دختر تونین. میفهمم که فک میکنین من گولش زدم تا قدرت رو تصاحب کنم. اما این طور نیست. به 
خدا قسم نیست. من به اندازه شما قدرت ثروت ندارم ولی همیشه هم روی پاهای خودم وایستادم و هیچی هم نمیخوام.. من میدونم کریستینا جواهر خیلی بزرگ و ارزشمندیه که توی کلبه متروکه من جا نمیشه.. 
با جدیت مردونه اي دستش رو روی قلبش گذاشت و گفت : اما این نمیفهمه این هیچی نمیفهمه... نمیفهمه بابا دختره همقد و قواره ات نیست....نمیفهمه چطور میخوای این دختر رو از تجملاتش به کلبه محرقانه ات بیاری...نمیفهمه... به خدا نمیفهمه... 
اشکم اروم چکید 
این مرد همه دنياي من بود. 
دستش روکلافه روی صورتش کشید و گفت: سعی کردم بهش بفهمونم..واقعا سعی کردم. 30 روز از خونه و زندگیم و همه چیزم زدم و رفتم رفتم که شاید کریستینا رو فراموش کنم اما نشد.. قلبم بی وقفه و فقط وفقط یه یاد کریستینا تپید
و یه ثانیه ازش غافل نشدم و وقتي دیدمش انگار کل دنیا رو بهم دادن من خواستم فراموشش کنم تا درگیري سختي ها و دردهاي اين عشق اشتباه نشه ولي نتونستم.. حتى بميرمم فراموشم نمیشه..کریستینا 
یه احساس ناب و خاصه که هیچ وقت تجربه اش نکردم و بعد از اینم نخواهم کرد شما راست میگین من یه نفهمم.. داره کسی رو که دوسش داره از خوشبختی و تجملات بیرون
میکشونه... اما قلب لامصبم نميفهمه.... میفهمین سرورم؟ نمیفهمه.. 
گریه ام یه دفعه بلند شد. 
دستم رو روی دهنم گذاشتم و گریه کردم. 
از این همه احساس لطیف و پاک توان هرچیزی ازم گرفته شده بود. 
کي ميتونست این همه احساس رو انکار کنه؟ صداقت از کلمه به کلمه حرفاش تراوش میکرد. 
حس کردم اشک توی چشمای بابا حلقه زد.
دیدگاه ها (۰)

♥⁠╣⁠[لمس ممنوعه]⁠╠⁠♥⁦ᕙ⁠[⁠・⁠part 102・⁠]⁠ᕗمامانم سر پایین اندا...

ادامه پارت ۱۰۲با گریه داد زدم : حق نداشتین اینجوری خردش کنین...

ادامه پارت 100همه نگاه ها روی مامان رفت که محکم به جونگکوک ن...

♥⁠╣⁠[لمس ممنوعه]⁠╠⁠♥⁦ᕙ⁠[⁠・⁠part 100・⁠]⁠ᕗپدر لبخندی زد و گفت ...

♥⁠╣⁠[لمس ممنوعه]⁠╠⁠♥⁦ᕙ⁠[⁠・⁠part 98・⁠]⁠ᕗتو جمعیت نگاهم خورد ب...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط