{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

part

𝑭𝒓𝒐𝒎 𝒎𝒚 𝒉𝒆𝒂𝒓𝒕 ::
part²³:"



از ماشین پیاده شد..
سیگاری در اورد و لای لب های لرزونش گذاشت..
خیره به جیمین موند..

به دستی که سیگار رو از لب هاش جدا کرد خیره شد..

جیمین:از کی نیم ساعتت شده ۲ساعت؟

۲ساعت؟
عجیب بود که نفهمید زمان چقدر زود گذشت...
عصبی شده بود که کار هاش رو نمیتونست کنترل کنه..

سیگار رو روشن کردو حرکت کرد به سمته داخل کارخونه..
کامی ازش گرفت..

جونگکوک:کاری برام پیش اومد..!

درو باز کردو وارد یه اتاق پر از کامپیوتر شد..روی صندلی نشست و کتش رو دراورد..

جونگکوک:خوب..کجاست؟

جیمین روی صندلی جلوی کامپیوتری نشست و چندتا از دکمه های کیبورد رو زد..
تصویری از یک عمارت بزرگ که چند نفر زیرش بودن..

جیمین:ظاهرن فقط برای مایکل کار نمیکنه..

زوم کرد روی یه پیرمرد از همون خانواده..

جیمین:بابا و بابابزرگ مایکل..تهیونگ شخصی برای اوناست..ولی بعضی اوقات با مایکله..

جونگکوک:فقط میخوام بدونم کجا میتونم ببینمش!..

تصویره دیگه ای اورد که انگار یه دعوت برای یه مهمونی بود..

جیمین:مهمونی ۶روز دیگه توی فرانسه.ساعت ۷ شب..

کمی خم شد روی کامپیوتر و دوباره نوشته های روی کاغذ رو خوند..
۶روز دیگه؟

جونگکوک:برام بفرستش.!

از جاش بلند شد که با صدای جیمین وایساد..

جیمین:الان چه ادمیه رو نمیدونیم‌..

برگشت سمتش و سوالی نگاهش کرد..

جیمین:هرکسی نمیتونه وارد باند مایکل بشه..معلوم نیست چه عذاب هایی کشیده..
و اون عذاب ها چه ادمی ازش ساخته..!

جونگکوک:اول باید ببینمیش..

جیمین:خری؟حتی ممکن دیگه مارو هم نشناسه..شاید نقطه ضعفش رو بهش نشون بدیم سر جاش بشینه...

نوچ نوچی کردو لیوان ابی برای خودش ریخت...

جیمین:ماهم نمیدونیم نقطه ضعفش چیه!..

با حرفش بی خود فکرش کشیده شد سمته ا.ت..
نقطه ضعفش؟
سریع از فکرش اومد بیرون..امکان نداشت اون رو ببره اونجا..
این چه فکری بود؟نمیخواست قبول کنه ولی..

جونگکوک:جاسوس هارو اماده ک..
جیمین:نیازی نیست..دعوتی!

دعوت بود؟بهتر بود براش..
ولی تهیونگ از حضور جونگکوک با خبر بود و این بد بود..
نمیدونست کجا میتونه پیداش کنه و حرف بزنه..!

جیمین:میخوای چیکار کنی؟؟

حتی خودشم نمیدونست..
تنها دلیلی که میخواست به اون مهمونی بره صحبت با تهیونگ بود..

جونگکوک:نمیدونم.


سوار ماشین شدو سریع از کارخونه خارج شد..
نباید ببرتش..میدونست...ولی چرا؟
میتونه فقط بهش وسیله ای برای نجات باندش نگاه کنه..!
لعنتی..

ماشین رو قسمتی از حیاط پارک کردو وارد عمارت شد..
چشم هاش رو دور تا دور خونه چرخوند ولی نبود..


ویو ا.ت"


خودش رو به درو دیوار زده بود که بتونه خودش رو سرگرم کنه و از فکر چند دقیقه پیش بیاد بیرون..
با این حرکتاش اگه جونگکوک بیادو ببینه سریع میفهمه..

اههههه.سریع از روی صندلی بلند شدو به سمته اتاقش رفت..
هیچی بهتر از قدم زدن نبود..و بیرون از این عمارت..

به پنجره اتاقش خیره شد..

ا‌.ت:ممنون تهیونگ..

کارش رو راحتر کرده بود..اروم از پنجره اومد بیرون..
وای که اگه بیوفته میمیره..دستش رو دراز کردو شاخه ی درخت بلند پشت دیوار رو گرفت..
خودش رو اویزون کرد و ازش اومد پایین..

فقط چند دقیقه میره بیرون و برمیگرده..قرار نبود فراری باشه..


بدو بدو از اونجا دور شد..


به پشتش خیره شد..
یه چیزی..

راهه عمارت رو گم کرده بود!
بدبخت شده بود ولی سریع نفسی گرفت..
شونه هاش رو بالا داد..

ا.ت:خودشون سریع پیدام میکنن.بهتره تفریحمو قبل از اینکه پیدام کنن بکنم.

تیشرتی با شلوارکی که تا بالا ی زانو هاش بود..

خوب بود که پول اورده بود..!


ویو جونگکوک"


نفسی گرفت و دستش رو گذاشت روی دستگیره دره اتاقش..

اروم کشیدتتش پایین که با دیدن وضعیت اتاقش و پنجره عربدش بلند شد..
بازم فرار کرده بود..به همین راحتی..

عربدش کله بادیگارد هارو جمعه کرده بود..

جونگکوک:..؟از یک دختر نمیتونید مواظبت کنید..همتون؟

دستی توی موهاش کشید..

جونگکوک:میرید پیداش میکنید..تا پیداش نکردین برنمیگردین..(داد)

با جای خالی بادیگارد ها خودش رو ولو کرد رو کاناپه..!
چطوری اون انقدر راحت خستش میکنه..!

باید دقیقا تمام کارهاش رو با ا.ت جلو ببره..
فعلا مهمترین چیز ا.ت بود..

بعدش؟..

شاید اینده ای که ا.تی نباشه..!
دیدگاه ها (۰)

𝑭𝒓𝒐𝒎 𝒎𝒚 𝒉𝒆𝒂𝒓𝒕 ::part²⁴"قاشق بستنی رو از توی دهنش دراوردو از ...

𝑭𝒓𝒐𝒎 𝒎𝒚 𝒉𝒆𝒂𝒓𝒕 ::part²²"دستش رو مثل بالشت زیر سرش گذاشت و ظرف...

𝑭𝒓𝒐𝒎 𝒎𝒚 𝒉𝒆𝒂𝒓𝒕 ::part²¹"لبش رو زیر دندون گرفت و به سمتش رفت.....

خوندن بدونه لایکو کامنت حرامهههخهههههههههه.you and mep21تهیک...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط