#حضرت_با_جن_سخن_می گفتند
#حضرت_با_جن_سخن_می گفتند
حکیمه دختر امام کاظم (علیه السلام) می گوید: برادرم حضرت رضا (علیه السلام) را دیدم در انبار هیزم ایستاده و آهسته سخن می گوید، من کسی را در آنجا غیر از حضرت رضا (علیه السلام) نمی دیدم، تا اینکه به آن حضرت عرض کردم: ((با چه کسی گفتگو می کردی؟)).
امام رضا (علیه السلام) فرمود: این شخص عامر زهرانی ((از بزرگان جن)) است، نزد من آمده، و سؤال می کند و از بعضی شکایت می نماید.
حکیمه گفت: ای مولا من، دوست دارم سخن او را شنوم.
امام رضا (علیه السلام) فرمود: اگر تو سخن او را بشنوی تا یک سال ((بر اثر ترس و هراس)) تب می کنی.
حکیمه گفت: در عین حال دوست دارم صدای او را بشنوم.
حضرت فرمودند: بشنو.
حکیمه گفت: من گوش دادم، صدائی مانند سوت شنیدم و تا یک سال به تب مبتلا شدم.
منبع:
داستانهای اصول کافی: ج 2، ص 77
حکیمه دختر امام کاظم (علیه السلام) می گوید: برادرم حضرت رضا (علیه السلام) را دیدم در انبار هیزم ایستاده و آهسته سخن می گوید، من کسی را در آنجا غیر از حضرت رضا (علیه السلام) نمی دیدم، تا اینکه به آن حضرت عرض کردم: ((با چه کسی گفتگو می کردی؟)).
امام رضا (علیه السلام) فرمود: این شخص عامر زهرانی ((از بزرگان جن)) است، نزد من آمده، و سؤال می کند و از بعضی شکایت می نماید.
حکیمه گفت: ای مولا من، دوست دارم سخن او را شنوم.
امام رضا (علیه السلام) فرمود: اگر تو سخن او را بشنوی تا یک سال ((بر اثر ترس و هراس)) تب می کنی.
حکیمه گفت: در عین حال دوست دارم صدای او را بشنوم.
حضرت فرمودند: بشنو.
حکیمه گفت: من گوش دادم، صدائی مانند سوت شنیدم و تا یک سال به تب مبتلا شدم.
منبع:
داستانهای اصول کافی: ج 2، ص 77
- ۴.۶k
- ۰۹ شهریور ۱۳۹۴
دیدگاه ها (۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط