#داستانی_از_حرم_اقام
#داستانی_از_حرم_اقام
برات آزادی
قافله ای از آذربایجان به خراسان مشرف شده پس از زیارت کامل به سوی وطن بار بستندند در منزل اول که از خراسان بیرون آمدند بعنوان استراحت پیاده شده، اطراف یکدیگر نشسته بودند و عکس هائی از گنبد و حرم مطهر که در خراسان خریده بودند به یکدیگر نشان می دادند، صدای کاغذها به گوش یکی از اهل قافله که مردی نابینا بود رسید، پرسید این صدای کاغذها از چیست؟
خواستند با او مزاح و شوخی کنند گفتند این کاغذها برات آزادی از آتش جهنم است که حضرت رضا (علیه السلام) به ما عطا فرموده است.
آن شخص با شنیدن این کلمات باور کرده بلافاصله عازم برگشتن به مشهد مقدس گردید و گفت معلوم است امام (علیه السلام) به شما که چشم داشتید عطا فرموده و به من که کور بودم لطف نکرده حالا بر می گردم و از وی گله می کنم.
دوستان و رفقا گفتند: بخدا شوخی کردیم اینها عکس است ولی او قبول نمی کرد و یکسره به مشهد مقدس برگشت و وارد حرم مطهر شد و به ضریح چسبید و عرض کرد آقا اگر می دانستم که شما بین آدم چشم دار و آدم کور فرق می گذارید، این همه راه نمی آمدم از شما بعید است که آنچه را که به دوستان من دادید به من بدهید، بحق خودت قسم تا بمن برات آزادی از آتش جهنم ندهی دست از ضریحت بر نمی دارم یک مرتبه توجه کرد میان دست او کاغذی است در حالی که چشمان او هم باز شد و نگاه به خط کرد، دید با خط سبز نوشته شده است.
ما بهشت را برای فلان پسر فلان اهل آذربایجان ضمانت کردیم و از آتش دوزخ آزاد است نامه را برداشت و با چشم بینا به سرعت تمام خود را به رفقای قافله رسانید.
منبع:
همای سعادت: ج 2، ص 114 - دیوان خسرو: ص 116
برات آزادی
قافله ای از آذربایجان به خراسان مشرف شده پس از زیارت کامل به سوی وطن بار بستندند در منزل اول که از خراسان بیرون آمدند بعنوان استراحت پیاده شده، اطراف یکدیگر نشسته بودند و عکس هائی از گنبد و حرم مطهر که در خراسان خریده بودند به یکدیگر نشان می دادند، صدای کاغذها به گوش یکی از اهل قافله که مردی نابینا بود رسید، پرسید این صدای کاغذها از چیست؟
خواستند با او مزاح و شوخی کنند گفتند این کاغذها برات آزادی از آتش جهنم است که حضرت رضا (علیه السلام) به ما عطا فرموده است.
آن شخص با شنیدن این کلمات باور کرده بلافاصله عازم برگشتن به مشهد مقدس گردید و گفت معلوم است امام (علیه السلام) به شما که چشم داشتید عطا فرموده و به من که کور بودم لطف نکرده حالا بر می گردم و از وی گله می کنم.
دوستان و رفقا گفتند: بخدا شوخی کردیم اینها عکس است ولی او قبول نمی کرد و یکسره به مشهد مقدس برگشت و وارد حرم مطهر شد و به ضریح چسبید و عرض کرد آقا اگر می دانستم که شما بین آدم چشم دار و آدم کور فرق می گذارید، این همه راه نمی آمدم از شما بعید است که آنچه را که به دوستان من دادید به من بدهید، بحق خودت قسم تا بمن برات آزادی از آتش جهنم ندهی دست از ضریحت بر نمی دارم یک مرتبه توجه کرد میان دست او کاغذی است در حالی که چشمان او هم باز شد و نگاه به خط کرد، دید با خط سبز نوشته شده است.
ما بهشت را برای فلان پسر فلان اهل آذربایجان ضمانت کردیم و از آتش دوزخ آزاد است نامه را برداشت و با چشم بینا به سرعت تمام خود را به رفقای قافله رسانید.
منبع:
همای سعادت: ج 2، ص 114 - دیوان خسرو: ص 116
- ۱.۲k
- ۰۷ شهریور ۱۳۹۴
دیدگاه ها (۱۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط