ضعف ممنوعه
ضعف ممنوعه
Forbidden Weakness
p.79
(روایت از زبان ا.ت)
---
بعد از اون پیام آخر، دیگه نتونستم آروم بشینم.
گوشی رو گذاشتم کنار و چند بار تو سالن قدم زدم. "فردا شب میبینمت" هنوز جلوی چشمم بود. نمیدونستم جدیه یا فقط میخواد بترسونه. ولی بعد از این همه مدت سکوت، برگشتنش خودش کافی بود تا دوباره همه چیز رو به هم بریزه.
نزدیک عصر بود که مامانم اومد بالا و گفت بهتره وسایلمون رو جمع کنیم. خونه جدید از فردا آمادهست و بهتره امشب کاراش تموم بشه. من فقط سر تکون دادم. حال بحث نداشتم.
رفتم تو اتاق. ساک بزرگ رو باز کردم و شروع کردم به جمع کردن باقیموندهی چیزهام. کتابها، لباسهای بیشتر، یه جعبه کوچیک از وسایل شخصی. هر چیزی که برمیداشتم، حس میکردم دارم یه تیکه دیگه از اینجا رو پشت سر میذارم. اینجا حداقل مامانم بود. بابام بود. حالا باید میرفتم جایی که فقط من و جونگ کوک بودیم.
داشتم آخرین کتابها رو میذاشتم تو کارتون که در اتاق باز شد. جونگ کوک بود. یه ساک مشکی تو دستش داشت و داشت چیزاش رو جمع میکرد. وقتی منو دید، فقط سر تکون داد و رفت سمت کمد خودش.
چند دقیقه تو سکوت کار کردیم. بعد من بدون اینکه سرم رو بلند کنم گفتم:
+ ... نگهبانها هم میان اونجا؟
جونگ کوک از داخل کمد جواب داد:
- آره. چند نفر دور و بر خونه میمونن. بابام گفته امنیتش خوبه.
من سر تکون دادم. میخواستم دربارهی پیامها چیزی بگم، ولی نتونستم. هنوز نمیدونستم باید بهش اعتماد کنم یا نه. فقط گفتم:
+ پس فردا صبح میریم؟
- آره. صبح زود.
دیگه حرفی نزدیم. هر کدوم مشغول کار خودمون شدیم. من جعبه کتابها رو بستم و روی هم گذاشتم. جونگ کوک هم ساکش رو پر کرد و زیپش رو کشید. وقتی کارش تموم شد، ساک رو برد کنار در و بدون اینکه چیزی بگه از اتاق زد بیرون.
من تنها موندم وسط اتاق. به جعبهها و ساکها نگاه کردم. همه چیز آماده بود برای رفتن.
ولی حس میکردم دارم میرم جایی که نه امنه،
نه آروم.
و پیام اون آدم ناشناس، مثل یه سایهی سنگین، هنوز بالای سرم بود.............
ادامه دارد.............
Forbidden Weakness
p.79
(روایت از زبان ا.ت)
---
بعد از اون پیام آخر، دیگه نتونستم آروم بشینم.
گوشی رو گذاشتم کنار و چند بار تو سالن قدم زدم. "فردا شب میبینمت" هنوز جلوی چشمم بود. نمیدونستم جدیه یا فقط میخواد بترسونه. ولی بعد از این همه مدت سکوت، برگشتنش خودش کافی بود تا دوباره همه چیز رو به هم بریزه.
نزدیک عصر بود که مامانم اومد بالا و گفت بهتره وسایلمون رو جمع کنیم. خونه جدید از فردا آمادهست و بهتره امشب کاراش تموم بشه. من فقط سر تکون دادم. حال بحث نداشتم.
رفتم تو اتاق. ساک بزرگ رو باز کردم و شروع کردم به جمع کردن باقیموندهی چیزهام. کتابها، لباسهای بیشتر، یه جعبه کوچیک از وسایل شخصی. هر چیزی که برمیداشتم، حس میکردم دارم یه تیکه دیگه از اینجا رو پشت سر میذارم. اینجا حداقل مامانم بود. بابام بود. حالا باید میرفتم جایی که فقط من و جونگ کوک بودیم.
داشتم آخرین کتابها رو میذاشتم تو کارتون که در اتاق باز شد. جونگ کوک بود. یه ساک مشکی تو دستش داشت و داشت چیزاش رو جمع میکرد. وقتی منو دید، فقط سر تکون داد و رفت سمت کمد خودش.
چند دقیقه تو سکوت کار کردیم. بعد من بدون اینکه سرم رو بلند کنم گفتم:
+ ... نگهبانها هم میان اونجا؟
جونگ کوک از داخل کمد جواب داد:
- آره. چند نفر دور و بر خونه میمونن. بابام گفته امنیتش خوبه.
من سر تکون دادم. میخواستم دربارهی پیامها چیزی بگم، ولی نتونستم. هنوز نمیدونستم باید بهش اعتماد کنم یا نه. فقط گفتم:
+ پس فردا صبح میریم؟
- آره. صبح زود.
دیگه حرفی نزدیم. هر کدوم مشغول کار خودمون شدیم. من جعبه کتابها رو بستم و روی هم گذاشتم. جونگ کوک هم ساکش رو پر کرد و زیپش رو کشید. وقتی کارش تموم شد، ساک رو برد کنار در و بدون اینکه چیزی بگه از اتاق زد بیرون.
من تنها موندم وسط اتاق. به جعبهها و ساکها نگاه کردم. همه چیز آماده بود برای رفتن.
ولی حس میکردم دارم میرم جایی که نه امنه،
نه آروم.
و پیام اون آدم ناشناس، مثل یه سایهی سنگین، هنوز بالای سرم بود.............
ادامه دارد.............
- ۳۳۳
- ۱۸ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط