{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

ضعف ممنوعه 

ضعف ممنوعه 
Forbidden Weakness

p.80 
(روایت از زبان جونگ کوک)

---

تا نزدیک شب مشغول جمع کردن بقیه‌ی چیزام بودم. 
چیز زیادی نداشتم، ولی باز هم بیشتر از چیزی که فکر می‌کردم طول کشید. ساک‌ها رو بردم پایین و کنار در ورودی گذاشتم. بابام گفته بود صبح زود ماشین میاد دنبالمون.

وقتی برگشتم بالا، ا.ت هنوز تو اتاق بود. نشسته بود روی زمین کنار جعبه‌ها و داشت یه کتاب رو ورق می‌زد، ولی معلوم بود حواسش نیست. گوشی‌ش تو دستش بود و صفحه‌ش روشن. وقتی من اومدم تو، سریع قفلش کرد و گذاشت کنار.

من ساک آخر رو گذاشتم کنار دیوار و بهش نگاه کردم.

- باز پیام اومد؟

ا.ت چند لحظه چیزی نگفت. بعد سرش رو کمی تکون داد.

+ آره...

رفتم نزدیک‌تر و روبروش نشستم روی لبه‌ی تخت. دستام رو روی زانوهام گذاشتم.

- چی نوشته بود؟

ا.ت گوشی رو برنداشت. فقط به زمین نگاه کرد و آروم گفت:

+ گفته... "فردا شب منتظرتم"

چند ثانیه سکوت شد. من بهش خیره موندم. لحن‌ش ترسیده بود، ولی سعی می‌کرد نشون نده.

- از همون شماره قبلیه؟

+ آره.

من نفس عمیقی کشیدم و به عقب تکیه دادم.

- پس هنوزم ادامه داره. با این‌که آدرس عوض می‌شه.

ا.ت سرش رو بالا آورد و نگاهم کرد. این بار تو چشماش هم خستگی بود هم نگرانی.

+ نمی‌دونم چی کار باید بکنم. اگه به بابام بگم، همه چیز بزرگ‌تر می‌شه. اگه چیزی نگم...

- فعلاً چیزی نگو.

ا.ت ابرو هاش رو کمی بالا داد. انگار انتظار این جواب رو نداشت.

من ادامه‌ی حرفم رو دادم:

- فردا می‌ریم اون خونه. نگهبان می‌ذارن. فعلاً همین. اگه باز پیام اومد، به من بگو. نه به کس دیگه.

ا.ت چند لحظه نگاهم کرد. بعد خیلی آروم سر تکون داد.

+ باشه...

دیگه چیزی نگفتم. بلند شدم و از اتاق زدم بیرون. تو راهرو ایستادم و به در بسته نگاه کردم.

کسی داشت هنوز حواسش به اون دختر بود. 
حتی بعد از عروسی. 
حتی با عوض شدن خونه.

و این موضوع، بیشتر از خود ازدواج اجباری، داشت اعصابم رو خرد می‌کرد.................
ادامه دارد.................
برای پارت بعدی
۴۰ لایک
۳۰ کامنت
۱۰ بازنشر
لایک پارت های جدید بالای ۳۰
کامنت بالای ۴
دیدگاه ها (۲)

ضعف ممنوعه  Forbidden Weaknessp.79  (روایت از زبان ا.ت)---بع...

ضعف ممنوعه  Forbidden Weaknessp.78  (روایت از زبان ا.ت)---پو...

آتیشی که از بارون شروع شد part 38ویوی ا. تاز ماشین پیاده شدم...

آتیشی که از بارون شروع شدpart25ویوی ا. تنصف شب بود.خوابم نمی...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط