{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

می خواهم مهمانی بگیرم...  

می خواهم مهمانی بگیرم...  
یک مهمانیِ دو نفره... 
 من و خدا... 
 به صرفِ قهوه... 
 قهوه ای تلخ...
به تلخیِ خودم... 
 شاید برایش شکر هم گذاشتم
...اما نه... 
 نمک می گذارم...
  باید خدا را نمک گیر کنم... 
 می خواهم اینگونه او را مجبور کنم... 

 مجبور کنم تا او هم مرا دعوت کند...

  به همان آرامش غریبی که در کنارش می توان داشت...
دیدگاه ها (۳۸)

♪♥♪♥♪♥♪♥♪♥

♪♥♪♥♪♥♪♥♪

دست های کوچکش به زور به شیشه های ماشین شاسی بلند حاجی می رسد...

- امروز بدترین روز بودو سعی نکن منو متقاعد کنی کهدر هر روزی،...

به یاد دارم که یک بار مرا جویا شدی که آیا هیچ یک از متون افس...

هم اتاقی قدیمی -پارت-۳۵

هم اتاقی قدیمی -پارت-۳۷

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط