یادم میاد،

یادم میاد،
از فرط خستگی و
بخاطر مشکلی که داشتم،
روزی حرف از بریدن زدم و گفتم که هرچه بادا باد..
اون فقط یک جمله پرسید؛
#پس‌‌من‌چی ؟
واسه این یک جمله،
تمام بدنم لرزید
بخاطر همین جمله،
خستگی را فراموش کردم و تا حل مشکلات جلو رفتم...
اما اینبار حتی هیچ حرفی نزد و رفت
شاید میدونست اگه سول کنم اگه تو بری،
#پس‌من‌چی ؟
هیچ جوابی نداره.

واسه همین ناگهان و بی خبر رفت

حالا،
این روزها،
#دیگه‌مهم‌نیست
جمله تکراری من شده

#خاطرت‌واقعی
دیدگاه ها (۳)

فاصله یک لبخند تا جنون

مافیای من — قسمت ۱۷مردی که نباید برگشته باشدراهرو برای چند ث...

فاصله یک لبخند تا جنون

𝑻𝒆𝒎𝒑𝒕𝒂𝒕𝒊𝒐𝒏 𝒂𝒏𝒅 𝒔𝒉𝒂𝒅𝒐𝒘سایـہ و وسوسـہ𝐏𝐚𝐫𝐭 ۹۲جونگکوک که از سر ش...

چند پارتی بازیچه

رمان : فقط به من نگاه کن#𝗝𝘂𝘀𝘁_𝗹𝗼𝗼𝗸_𝗮𝘁_𝗺𝗲Part_48فصل بیستم | ک...

007-پنهان در مه - پارت ۶۱

پارت ۴: تقابلِ دو دنیا(پارت اخر)روزهای بعد، مثل یک ریتم تکرا...

پارت: 29 (بخش2) **زاویه دید: هیزل*شب فضای خونه از هوای پیست ...

پارت ۴۰ جونگ‌کوک چند ثانیه حتی پلک هم نزد.ـ جین... زنده‌ست؟م...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط