The pulse of darkness: Black sunrise
نبض تاریکی: طلوع سیاه
Part⁹ ✨️🪐
"لبهای دختر کمی لرزید. انگار میخواست سِیلی از حرف ها و الفاظ رکیکی که از قبل آماده کرده بود را به سوی مرد پرتاب کند. چهار روز تمام منتظر این لحظه بود. اینکه جئون را ببیند و فرصت اعتراض داشته باشد. فرصت قانع کردنش را. اما در مقابل این نگاه امکان پذیر نبود. در مقابل این چشمها اصلا امکان پذیر نبود!"
"جونگکوک که با دقت کوچکترین واکنش های دختر را زیر نظر داشت، با دیدن این لرزش همه چیز برایش روشن شد. لبخند کجی گوشه لبش نشست که معلوم نبود عصبانیتش را به رخ میکشد یا فقط از لرزش دختر سرگرم شده. دختر اولین بار بود که این حالتِ جئون را میدید. نفسهایش به شمار افتاد. سرِ دختر تا سینه مرد میرسید و این وضعیت او را بی دفاع تر نشان میداد. با این حال با همان چشمانِ درشت و براقش به جئون خیره ماند، حداقل این کمترین کاری بود که طاقت انجام دادنش را داشت."
—«داری میبینی!...»
"سویون سرش را بالا گرفته بود و با صدایی که سعی میکرد نلرزد این را گفت. پاهایش در مقابل این نگاه و نزدیکی جئون سست شده بود. انگار این چهار روز ترسش را تشدید کرده بود. ناگهان به میز چنگ زد. اما نگاهش را از جئون نگرفت. "
—«دارم میبینم... »
"جونگکوک با صدایی که بخاطر نزدیکی بم و عمیق تر شنیده میشد گفت. نگاهش از چشم های دختر به لب ها و سپس لباس سفیدش لغزید."
«لباست...»
دوباره به چشم های دختر نگاه کرد.
«عوضش کن.»
"با نگاهش به لباس ابریشمی روی مبل اشاره کرد."
«اون غذارو هم بخور. نیم ساعت دیگه، یه مهمون دارم که نباید تو رو اینجوری ببینه.»
"سپس خود را عقب کشید و به سوی در قدم برداشت.
سویون بلافاصله به دنبال او دو قدم جلو رفت اما جرعت نکرد بیشتر به او نزدیک شود."
—«من فقط اشتباهی وارد عمارتِ تو شدم.
مهمونِ تو به من چه ربطی داره! چرا هیچی بهم نمیگی! چرا باید اینکارو بکنم. چرا نمیزاری برم؟!»
"جونگکوک ناگهان ایستاد. سپس به آرامی چرخید و به سویون نگاه کرد. پس از چند ثانیه سکوت گفت":
—««اینکه تو اینجایی، الان دیگه فقط یه اشتباه نیست. الان تبدیل به یه سپر شده.»
"سویون اخم غلیظی کرد. کاملا گیج شده بود"
—«چی؟»
"جونگکوک دو قدمِ کوتاه به سوی سویون برداشت."
—«خبر اینجا بودنت، همهجا پخش شده. پیش دشمنای من!»
—«خب این چه ربطی به من داره!»
"مرد پوزخند محوی زد، که ناگهان در نظر سویون بسیار جذاب آمد. ضربان قلبش بالاتر رفت اما شاید اینبار فقط بخاطر ترس نبود."
—«ربطش؟...»
"با صدایی بم و کشدار گفت."
«فکر میکردم آدم باهوشی باشی. واقعا دختر کوچولو؟»
"لبهای دختر دوباره لرزید. انگار نفس کم آورده بود."
«خیلی خب... حالا که میخوای بدونی...»
"او چند قدم دیگر هم برداشت و سویون ناگهان نفسش را حبس کرد. جونگکوک از کنار او گذشت و مقابل پنجره ایستاد. حالا به حیاط عظیم عمارت که پر از بادیگارد بود نگاه میکرد. سیگاری را در آورد و آن را با فندک نقرهای رنگش روشن کرد. سویون تمام این مدت با قلبی که مانند گنجشک میتپید به پشت جئون خیره مانده بود. جونگکوک یک پک عمیق از سیگار کشید و دود آن را به آرامی بیرون داد."
«پلیسا دارن دنبال یه ونِ سفید میگردن که اونشب توی همون خیابونی که تو گم شدی، دیده شده. اونا فکر میکنن تو دزدیده شدی... و حدس بزن چی؟»
"او به سمت سویون چرخید. چشمان دختر به سیگاری که میان دو انگشت کشیده جئون نگه داشته شده بود افتاد.
با صدای جونگکوک توجهش از باریکه سیگار به جونگکوک جلب شد. جونگکوک داشت بالاخره پاسخ سوالاتش را میداد اما دختر نمیدانست ناگهان چه بلایی سرش آمده بود که به سختی میتوانست تمرکز کند."
«اون ون متعلق به یکی از رقبای منه که "کیم" صداش میزنن. اون مرد، اصلاً به نقاشی و ظرافت علاقه نداره. اون فقط دنبال مهرهای میگرده که بتونه باهاش منو تحت فشار بذاره.»
"سپس به سمت در رفت اما در میان راه مقابل سویون ایستاد و با نگاهی که جدیتر و تاریکتر شده بود به او خیره شد":
«پس لجبازی رو بذار کنار. این لباسی که برات آوردن رو بپوش. اگه میخوای زنده بمونی، باید یاد بگیری کی زبونت رو به کار بندازی و کی سکوت کنی.»
—«ولی__»
—«فقط نیم ساعت!»
"جونگکوک با صدایی محکم و قاطع این را گفت و اتاق را ترک کرد.
اما سویون پس از یک دقیقه که انگار دوباره حواسش برگشته بود با لجبازی لبه تخت نشست و دست به هیچچیز نزد، با اینکه خیلی گرسنه بود."
"ناگهان، صدای همهمه کوتاهی از طبقه پایین به گوش رسید. صدای توقف چند ماشین شاسیبلند روی شنهای حیاط و بعد صدای بسته شدن محکم درها. عمارت که تا چند لحظه پیش در سکوت مطلق بود، حالا پر از تنش شده بود."
Part⁹ ✨️🪐
"لبهای دختر کمی لرزید. انگار میخواست سِیلی از حرف ها و الفاظ رکیکی که از قبل آماده کرده بود را به سوی مرد پرتاب کند. چهار روز تمام منتظر این لحظه بود. اینکه جئون را ببیند و فرصت اعتراض داشته باشد. فرصت قانع کردنش را. اما در مقابل این نگاه امکان پذیر نبود. در مقابل این چشمها اصلا امکان پذیر نبود!"
"جونگکوک که با دقت کوچکترین واکنش های دختر را زیر نظر داشت، با دیدن این لرزش همه چیز برایش روشن شد. لبخند کجی گوشه لبش نشست که معلوم نبود عصبانیتش را به رخ میکشد یا فقط از لرزش دختر سرگرم شده. دختر اولین بار بود که این حالتِ جئون را میدید. نفسهایش به شمار افتاد. سرِ دختر تا سینه مرد میرسید و این وضعیت او را بی دفاع تر نشان میداد. با این حال با همان چشمانِ درشت و براقش به جئون خیره ماند، حداقل این کمترین کاری بود که طاقت انجام دادنش را داشت."
—«داری میبینی!...»
"سویون سرش را بالا گرفته بود و با صدایی که سعی میکرد نلرزد این را گفت. پاهایش در مقابل این نگاه و نزدیکی جئون سست شده بود. انگار این چهار روز ترسش را تشدید کرده بود. ناگهان به میز چنگ زد. اما نگاهش را از جئون نگرفت. "
—«دارم میبینم... »
"جونگکوک با صدایی که بخاطر نزدیکی بم و عمیق تر شنیده میشد گفت. نگاهش از چشم های دختر به لب ها و سپس لباس سفیدش لغزید."
«لباست...»
دوباره به چشم های دختر نگاه کرد.
«عوضش کن.»
"با نگاهش به لباس ابریشمی روی مبل اشاره کرد."
«اون غذارو هم بخور. نیم ساعت دیگه، یه مهمون دارم که نباید تو رو اینجوری ببینه.»
"سپس خود را عقب کشید و به سوی در قدم برداشت.
سویون بلافاصله به دنبال او دو قدم جلو رفت اما جرعت نکرد بیشتر به او نزدیک شود."
—«من فقط اشتباهی وارد عمارتِ تو شدم.
مهمونِ تو به من چه ربطی داره! چرا هیچی بهم نمیگی! چرا باید اینکارو بکنم. چرا نمیزاری برم؟!»
"جونگکوک ناگهان ایستاد. سپس به آرامی چرخید و به سویون نگاه کرد. پس از چند ثانیه سکوت گفت":
—««اینکه تو اینجایی، الان دیگه فقط یه اشتباه نیست. الان تبدیل به یه سپر شده.»
"سویون اخم غلیظی کرد. کاملا گیج شده بود"
—«چی؟»
"جونگکوک دو قدمِ کوتاه به سوی سویون برداشت."
—«خبر اینجا بودنت، همهجا پخش شده. پیش دشمنای من!»
—«خب این چه ربطی به من داره!»
"مرد پوزخند محوی زد، که ناگهان در نظر سویون بسیار جذاب آمد. ضربان قلبش بالاتر رفت اما شاید اینبار فقط بخاطر ترس نبود."
—«ربطش؟...»
"با صدایی بم و کشدار گفت."
«فکر میکردم آدم باهوشی باشی. واقعا دختر کوچولو؟»
"لبهای دختر دوباره لرزید. انگار نفس کم آورده بود."
«خیلی خب... حالا که میخوای بدونی...»
"او چند قدم دیگر هم برداشت و سویون ناگهان نفسش را حبس کرد. جونگکوک از کنار او گذشت و مقابل پنجره ایستاد. حالا به حیاط عظیم عمارت که پر از بادیگارد بود نگاه میکرد. سیگاری را در آورد و آن را با فندک نقرهای رنگش روشن کرد. سویون تمام این مدت با قلبی که مانند گنجشک میتپید به پشت جئون خیره مانده بود. جونگکوک یک پک عمیق از سیگار کشید و دود آن را به آرامی بیرون داد."
«پلیسا دارن دنبال یه ونِ سفید میگردن که اونشب توی همون خیابونی که تو گم شدی، دیده شده. اونا فکر میکنن تو دزدیده شدی... و حدس بزن چی؟»
"او به سمت سویون چرخید. چشمان دختر به سیگاری که میان دو انگشت کشیده جئون نگه داشته شده بود افتاد.
با صدای جونگکوک توجهش از باریکه سیگار به جونگکوک جلب شد. جونگکوک داشت بالاخره پاسخ سوالاتش را میداد اما دختر نمیدانست ناگهان چه بلایی سرش آمده بود که به سختی میتوانست تمرکز کند."
«اون ون متعلق به یکی از رقبای منه که "کیم" صداش میزنن. اون مرد، اصلاً به نقاشی و ظرافت علاقه نداره. اون فقط دنبال مهرهای میگرده که بتونه باهاش منو تحت فشار بذاره.»
"سپس به سمت در رفت اما در میان راه مقابل سویون ایستاد و با نگاهی که جدیتر و تاریکتر شده بود به او خیره شد":
«پس لجبازی رو بذار کنار. این لباسی که برات آوردن رو بپوش. اگه میخوای زنده بمونی، باید یاد بگیری کی زبونت رو به کار بندازی و کی سکوت کنی.»
—«ولی__»
—«فقط نیم ساعت!»
"جونگکوک با صدایی محکم و قاطع این را گفت و اتاق را ترک کرد.
اما سویون پس از یک دقیقه که انگار دوباره حواسش برگشته بود با لجبازی لبه تخت نشست و دست به هیچچیز نزد، با اینکه خیلی گرسنه بود."
"ناگهان، صدای همهمه کوتاهی از طبقه پایین به گوش رسید. صدای توقف چند ماشین شاسیبلند روی شنهای حیاط و بعد صدای بسته شدن محکم درها. عمارت که تا چند لحظه پیش در سکوت مطلق بود، حالا پر از تنش شده بود."
- ۵.۷k
- ۱۹ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط