شاملو برای آیدا نوشته است

شاملو برایِ آیدا نوشته است:
#هر.چه.بیشتر.می‌بینمَت.احتیاجم.به.دیدنت.بیشتر.می‌شود...
و من این را که خواندم، یادِ آن صبحِ زودی افتادم که با هم رفته بودیم دربَند، مغازه دارها، راه را، راه سنگلاخ را، آب زده بودند و آلوها و تُرشک‌ها و قَره قوروت‌هاشان را از دُکان‌شان گذاشته بودند بیرون.
و تو، کتانی سفیدی پوشیده بودی که لَک افتاده بود بهش و مرتب غُر می‌زدی که اینجا جایِ قرارگذاشتن است؟! کمی که بالاتر رفتیم، نزدیکِ آن پل معَلق، نشستی روی یک تکه سنگ تا نفسَت را چاق کنی. من تکیه دادم به درختِ سپیدار بید زده، خیره ماندم به تو. پرسیدی «به چی نگاه می کنی؟!» و من انگار شاملو بودم برایِ آیدا، گفتم «به تو و هر چه بیشتر می‌بینمت، احتیاجم به دیدنت بیشتر می‌شود.» گفتی «دیدنی‌ها یکشنبه است.»
خندیدی. خندیدی و من تشنه‌تَر شدم. تشنه تماشای پیچِ موهات که از زیر روسری می‌ریخت روی سینه‌اَت. تشنه زل زدن به چشم‌های درشتَت که رگه‌های سرخ داشت و تشنه شیرینی کلامت به وقتِ دلبری. اما تو به جاش، بطری آب نیم‌ خورده‌اَت را دادی بهم. گفتی «بخور به نیتِ شفا.» آب را سر کشیدم قربتَ الی لب‌هات که مزه تمِشک می‌داد. تمشک‌های وحشی جاده چالوس و مزه انگشت‌هات که رَنگ گرفته بود؛ کبود، سرخ و سیاه. و کمی بَعد، که باران شروع شد، دویدیم تویِ آلاچیقِ پیرمردی بداخلاق که چایَش کهنه بود و نه نیمرو داشت و نه املِت.
برایمان نان خشک آورد با کمی پنیر تَبریز و یک قاشق کَره حیوانی که می‌گفت مالِ کرمانشاه است و بویِ گوسفند می‌داد. تو، با هر دو لپِت لقمه‌ها را می‌جویدی و من محوِ تماشات بودم در پس‌زمینه‌ای از باران و مِه و راه سنگلاخ نَم خورده. بهم گفتی «فقط یک نگاه حَلال است.» من در آمدم که همان نگاهِ اول است از پایین کوه، هنوز پِلک نزده‌ام، هنوز چشم برنداشته‌ام ازت. بخار چای نشسته بود روی شیشه عینکت. از رویِ چشم‌هات برَش داشتم. دو لکه قرمز افتاده بود روی بینی‌ات. خواستم ببوسمَش. باید می‌بوسیدمش که پیرمرد سرفِه کرد. پشت هم. گفت «چایی‌تونو خوردین راهی شین.»
من، شیشه‌هایِ عینکت را با گوشه پیراهنم پاک کردم. باران بند آمده بود. باران همیشه بند می‌آید، انگار که می‌خواهد بگوید هر چیزی، هر چیز خوبی یک موقع تمام می‌شود. تو بارانِ من بودی. تمام شدی. اما هنوز، هر چه بیشتر می‌بینمَت، حَتی از لایِ این کلمات که تصویر شده اند، احتیاجم به دیدنت بیشتر می‌شود.

#جمعه_۱۶_شهریور_۱۳۹۷
دیدگاه ها (۲۰)

از بندهای انگشتت زندانی می‌سازمو خودخواسته درون آن محبوس می‌...

قدرت تحمل هر کس را از میزان سکوتش بسنجید ..آنان که هیاهو می ...

اگر هفته‌ها، جمعه رو نداشتن، آدما از دیدن خاطره انگیزترین غر...

https://fa-music.ir/?p=3496مخترع دوربین عکاسیاگر میدانستساعت...

لطفا به بندِ اولِ سبابه ات بگو کمی حوصله اش بیشتر شود تا حضو...

دوست پسر مافیایی

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط