{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

مادربزرگ تعریف میکرد:

مادربزرگ تعریف میکرد:
نمک، سنگ بود.
برنجِ چلو را ساعتی با نمک‌سنگ می خواباندیم تا کم‌کم شوری بگیرد.
عکسِ یادگاریِ توی دوربین را هفته‌ای، ماهی به انتظار می نشستیم تا فیلم به آخر برسد و ظاهر شود.
قلک داشتیم؛
با سکه‌ها حرف می زدیم تا حسابِ اندوخته دست‌مان بیاید.
هر روز سر می زدیم به پست‌خانه،
به جست و جویِ خط و خبری عاشقانه،
مگر که برسد.

«انتظار» معنا داشت.
دقایق «سرشار» بود.
هرچیز یک صبوری می خواست تاپیش بیاید.
زمانش برسد.
جا بیفتد.
قوام بیاید…
"انتظار" قدردانمان ساخته بود .

صبوری را از یاد نبریم . . .
دیدگاه ها (۱)

مادربزرگ تعریف میکرد:نمک، سنگ بود. برنجِ چلو را ساعتی با نمک...

مادربزرگ تعریف میکرد:نمک، سنگ بود. برنجِ چلو را ساعتی با نمک...

مادربزرگ تعریف میکرد:نمک، سنگ بود. برنجِ چلو را ساعتی با نمک...

"مادربزرگ" تعریف میکرد:نمک، سنگ بود. برنجِ "چلو" را ساعتی با...

مادربزرگ تعریف میکرد:نمک، سنگ بود. برنجِ چلو را ساعتی با نمک...

مادربزرگ تعريف ميكرد:نمك، سنگ بود. برنجِ چلو را ساعتى با نمك...

زمانینمک، سنگ بود. برنجِ چلو را ساعتی با نمک‌سنگ می‌خواباندی...

زمانینمك، سنگ بود. برنجِ چلو را ساعتى با نمك‌سنگ مى‌خواباندي...

پدرم تعریف میکرد: نمک، سنگ بود. برنجِ چلو را ساعتی با نمک‌سن...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط