p8
p8
at the half of heaven
مامان ...ساعت چنده؟ فردا مدرسه دارم"
اوه ...یادم نبود برو به تکالیفت برس موفق باشی پسرم
"ممنون"
بعد از رفتن مامان رفتم و سر میزم نشستم و سعی کردم رو تکالیفم تمرکز کنم اما همش اتفاق یک ساعت پیش از جلوی چشمام رد میشد
چشمامو بستم کلافه دستی توی موهام کشیدم که با باز کردن چشمام اشک هام قطره قطره روی کتابم میریخت
(پرش زمانی)
ویو فلیکس
با شنیدن صدای آلارم چشمامو باز کردم و از سر جام بلند شدم و نگاهی به اطراف انداختم...
(پرش زمانی)
برای بار آخر نگاهی به خودم توی آینه انداختم و با نگاهی دقیق به خودم مطمئن شدم که چیزی معلوم نمیشه و بعد از اتاقم اومدم بیرون که جه وون رو دیدم که اونم داشت از اتاقش میومد بیرون
سعی کردم بی محلش کنم پس از کنارش رد شدم
"خیلی خوب بلدی ارایش کنی برادر کوچیکه"
"اول صبح حوصله اتو ندارم بکش کنار"
"اخی پسر کوچولوی بچه ننه زبون باز کرده"
آهی کشیدم و راهمو ادامه دادم و با رسیدن به طبقه پایین و دیدن پدر و مادر که سر میز صبحانه نشسته بودن بزاق دهنمو صدادار قورت دادم و تعظیمی کردم و بدون حرف دیگه ای و نادیده گرفتن صدا زدن های مادر رفتم بیرون و سوار ماشین شدم
رو به رو شدن با پدر اونم بعد از دیروز خیلی سخت بود
......
ویو هان
با پیاده شدن از اتوبوس چند بار پلک زدم تا دیدم واضح بشه
حتی با اینکه کل راه خواب بودم بازم خوابم میومد لعنت به این مدرسه
کیفمو بلند کردم و با رفتن به سمت ساختمون هر چقدر که دلم میخواست به مدیر و معاون فحش دادم
با وارد شدن تو کلاس اولین صحنه ای که باهاش مواجه شدم لی مینهو بود که روی میز خواب بود و با خودم گفتم خیلی خب اینم نشونه ی اینکه امروز قراره مزخرف باشه
ویو لینو
یاد زمانی افتادم که از دیشب تا همین الان بیدار موندم و الان مثل چی خوابم میاد کلافه سرمو اوردم بالا و موهامو بهم ریختم
"ایششش لعنت به درس و مدرسه"
با دیدن هان جیسونگ که از قبل بهم زل زده بود گفتم:
"چی میخوای؟"
"دارم به نشونه ی بدبختیم نگاه میکنم ،هربار اول صبح میبینمت نشونه اینه که روزم قراره بد بگذره"
"خفه شو بابا، اسکل"
(لینو دوباره سرشو گذاشت رو میز و چشماشو بست)
هان با شنیدن این حرف لینو رفت سمتش و با کشیدن موهاش گفت:
" اسکل خودتی پسره ی دیوونه"
"ایششش لعنتی موهامو ول کنننن"
"حقته اسکل خودتی بیشعور"
"یه مدرسه میدونن یه تخته ات کمه حالا چندان هم نیاز به گفتن من نبود، یا موهامو ول میکنی یا بد میبینی!"
"فکر کنم برعکس گفتی ها یه مدرسه میدونن چقدر رو مخ و دیونه ای بعدشم مثلا اگه موهاتو ول نکنم چیکار میخوای بکنی؟"
لینو دستشو گرفت و از توی موهاش کشید بیرون و به سمت عقب هلش داد
"گمشو کنار روانی، دلت هوس مردن کرده؟ "
"اخی عصبی شدی چقدر بامزه"
لینو یقه اشو گرفت و زیر لب غرید:
"یا گورتو گم میکنی یا چندتا مشت حرومت میکنم"
ادامه دارد ....
at the half of heaven
مامان ...ساعت چنده؟ فردا مدرسه دارم"
اوه ...یادم نبود برو به تکالیفت برس موفق باشی پسرم
"ممنون"
بعد از رفتن مامان رفتم و سر میزم نشستم و سعی کردم رو تکالیفم تمرکز کنم اما همش اتفاق یک ساعت پیش از جلوی چشمام رد میشد
چشمامو بستم کلافه دستی توی موهام کشیدم که با باز کردن چشمام اشک هام قطره قطره روی کتابم میریخت
(پرش زمانی)
ویو فلیکس
با شنیدن صدای آلارم چشمامو باز کردم و از سر جام بلند شدم و نگاهی به اطراف انداختم...
(پرش زمانی)
برای بار آخر نگاهی به خودم توی آینه انداختم و با نگاهی دقیق به خودم مطمئن شدم که چیزی معلوم نمیشه و بعد از اتاقم اومدم بیرون که جه وون رو دیدم که اونم داشت از اتاقش میومد بیرون
سعی کردم بی محلش کنم پس از کنارش رد شدم
"خیلی خوب بلدی ارایش کنی برادر کوچیکه"
"اول صبح حوصله اتو ندارم بکش کنار"
"اخی پسر کوچولوی بچه ننه زبون باز کرده"
آهی کشیدم و راهمو ادامه دادم و با رسیدن به طبقه پایین و دیدن پدر و مادر که سر میز صبحانه نشسته بودن بزاق دهنمو صدادار قورت دادم و تعظیمی کردم و بدون حرف دیگه ای و نادیده گرفتن صدا زدن های مادر رفتم بیرون و سوار ماشین شدم
رو به رو شدن با پدر اونم بعد از دیروز خیلی سخت بود
......
ویو هان
با پیاده شدن از اتوبوس چند بار پلک زدم تا دیدم واضح بشه
حتی با اینکه کل راه خواب بودم بازم خوابم میومد لعنت به این مدرسه
کیفمو بلند کردم و با رفتن به سمت ساختمون هر چقدر که دلم میخواست به مدیر و معاون فحش دادم
با وارد شدن تو کلاس اولین صحنه ای که باهاش مواجه شدم لی مینهو بود که روی میز خواب بود و با خودم گفتم خیلی خب اینم نشونه ی اینکه امروز قراره مزخرف باشه
ویو لینو
یاد زمانی افتادم که از دیشب تا همین الان بیدار موندم و الان مثل چی خوابم میاد کلافه سرمو اوردم بالا و موهامو بهم ریختم
"ایششش لعنت به درس و مدرسه"
با دیدن هان جیسونگ که از قبل بهم زل زده بود گفتم:
"چی میخوای؟"
"دارم به نشونه ی بدبختیم نگاه میکنم ،هربار اول صبح میبینمت نشونه اینه که روزم قراره بد بگذره"
"خفه شو بابا، اسکل"
(لینو دوباره سرشو گذاشت رو میز و چشماشو بست)
هان با شنیدن این حرف لینو رفت سمتش و با کشیدن موهاش گفت:
" اسکل خودتی پسره ی دیوونه"
"ایششش لعنتی موهامو ول کنننن"
"حقته اسکل خودتی بیشعور"
"یه مدرسه میدونن یه تخته ات کمه حالا چندان هم نیاز به گفتن من نبود، یا موهامو ول میکنی یا بد میبینی!"
"فکر کنم برعکس گفتی ها یه مدرسه میدونن چقدر رو مخ و دیونه ای بعدشم مثلا اگه موهاتو ول نکنم چیکار میخوای بکنی؟"
لینو دستشو گرفت و از توی موهاش کشید بیرون و به سمت عقب هلش داد
"گمشو کنار روانی، دلت هوس مردن کرده؟ "
"اخی عصبی شدی چقدر بامزه"
لینو یقه اشو گرفت و زیر لب غرید:
"یا گورتو گم میکنی یا چندتا مشت حرومت میکنم"
ادامه دارد ....
- ۱۲۴
- ۲۵ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط