نام=)سایه مافیا
نام=)سایه مافیا
### پارت شانزدهم: طعمِ فلز و خاکستر
نورِ زرد و لرزانِ لامپِ بالایِ میزِ قمار، مستقیماً به چشمانِ لیها میتابید. پدربزرگش او را به صندلی بسته بود، درست در قلبِ خانهای که بویِ تعفنِ قمار و خیانت میداد. «یونجین»، همان مردِ مافیایی که در جشن قصدِ تعرض به او را داشت، با پوزخندی کریه مقابلش ایستاده بود. او دستش را زیرِ چانهی لیها گذاشت و با فشارِ انگشتانش، صورتِ او را بالا کشید.
یونجین زمزمه کرد: «فکر کردی با اون گردنبندِ کوفتی مالِ اون شدی؟ من قراره تو رو تصاحب کنم، لیها. خیلی زودتر از اون چیزی که فکر کنی.»
لیها بدونِ لحظهای تردید، با تمامِ نفرتی که در گلو داشت، صورتِ مرد را هدف گرفت و آبِ دهانش را به سمتِ او پرتاب کرد. با صدایی که از شدتِ خشم میلرزید، غرید:
«حتی اگه جسمم رو به این قمارخونه برگردونی، روحم هنوز توی عمارتِ اونه. جایِ تو اینجا نیست، هیچوقت نبوده.»
صدایِ سیلیِ یونجین مثلِ شلیکِ یک گلوله در فضایِ سکوتزدهی اتاق پیچید. سرِ لیها به یک سمت پرت شد. گوشهی لبش پاره شد و خونِ گرم و غلیظی روی چانهاش سرازیر شد. اما لیها حتی پلک هم نزد. هیچ اشکی در کار نبود؛ تنها نگاهی که مثلِ تیغ میبرید.
او شروع کرد به مکیدنِ لبِ زخمیاش. طعمِ فلزی و تلخِ خون، زبانش را فرا گرفت. یونجین با تعجب عقب نشست، اما لیها متوقف نشد. وقتی خونِ لبش کمی بند میآمد، با دندانهایش پوستِ لبِ پارهاش را میکَند تا دوباره خون جریان پیدا کند. او میخواست طعمِ شیرینِ گیلاسِ رژلبش، طعمِ بوسهی جونگکوک را با تلخیِ خونِ خودش بپوشاند. او میخواست هرآنچه که از جونگکوک در وجودش مانده بود، در این دردِ فیزیکی غرق شود و از بین برود.
در ذهنِ لیها، گیلاس یعنی جونگکوک؛ گیلاس یعنی مالکیتِ او، یعنی همان بوسهای که حالا به زهر تبدیل شده بود. او باید این طعم را میکشت. با صدایی که از میانِ خونِ روی دندانهایش بیرون میآمد، در دلش با خود تکرار کرد:
*«گم شو... طعمِ لبهای اون رو از دهنم پاک کن. من فقط میخوام حس کنم که دیگه اون رو نمیخوام... حتی اگه به قیمتِ نابود شدنِ خودم تموم بشه.»*
او به یونجین که با تعجب و وحشت به این خودزنیِ آگاهانه خیره شده بود، نگاه کرد. لیها میدانست که به محضِ باز شدنِ طنابها، تنها چیزی که در کولهپشتیِ کوچکش باقی میگذارد، همان لیپگلاسِ طعمدارش خواهد بود. او آن را دور میانداخت، درست همانطور که میخواست خاطرهی گرمایِ کمرش زیرِ دستهای جونگکوک را از تنش پاک کند.
اما تهِ قلبش، در همان جایی که خونِ لبهایش به جوش آمده بود، میدانست که این تلاش، فقط یک دروغِ بزرگ است. او نمیخواست طعمِ گیلاس پاک شود؛ او میخواست این دردِ بیرحمانه، جایِ خالیِ کسی را پر کند که حالا دیگر در کنارش نبود.
### پارت شانزدهم: طعمِ فلز و خاکستر
نورِ زرد و لرزانِ لامپِ بالایِ میزِ قمار، مستقیماً به چشمانِ لیها میتابید. پدربزرگش او را به صندلی بسته بود، درست در قلبِ خانهای که بویِ تعفنِ قمار و خیانت میداد. «یونجین»، همان مردِ مافیایی که در جشن قصدِ تعرض به او را داشت، با پوزخندی کریه مقابلش ایستاده بود. او دستش را زیرِ چانهی لیها گذاشت و با فشارِ انگشتانش، صورتِ او را بالا کشید.
یونجین زمزمه کرد: «فکر کردی با اون گردنبندِ کوفتی مالِ اون شدی؟ من قراره تو رو تصاحب کنم، لیها. خیلی زودتر از اون چیزی که فکر کنی.»
لیها بدونِ لحظهای تردید، با تمامِ نفرتی که در گلو داشت، صورتِ مرد را هدف گرفت و آبِ دهانش را به سمتِ او پرتاب کرد. با صدایی که از شدتِ خشم میلرزید، غرید:
«حتی اگه جسمم رو به این قمارخونه برگردونی، روحم هنوز توی عمارتِ اونه. جایِ تو اینجا نیست، هیچوقت نبوده.»
صدایِ سیلیِ یونجین مثلِ شلیکِ یک گلوله در فضایِ سکوتزدهی اتاق پیچید. سرِ لیها به یک سمت پرت شد. گوشهی لبش پاره شد و خونِ گرم و غلیظی روی چانهاش سرازیر شد. اما لیها حتی پلک هم نزد. هیچ اشکی در کار نبود؛ تنها نگاهی که مثلِ تیغ میبرید.
او شروع کرد به مکیدنِ لبِ زخمیاش. طعمِ فلزی و تلخِ خون، زبانش را فرا گرفت. یونجین با تعجب عقب نشست، اما لیها متوقف نشد. وقتی خونِ لبش کمی بند میآمد، با دندانهایش پوستِ لبِ پارهاش را میکَند تا دوباره خون جریان پیدا کند. او میخواست طعمِ شیرینِ گیلاسِ رژلبش، طعمِ بوسهی جونگکوک را با تلخیِ خونِ خودش بپوشاند. او میخواست هرآنچه که از جونگکوک در وجودش مانده بود، در این دردِ فیزیکی غرق شود و از بین برود.
در ذهنِ لیها، گیلاس یعنی جونگکوک؛ گیلاس یعنی مالکیتِ او، یعنی همان بوسهای که حالا به زهر تبدیل شده بود. او باید این طعم را میکشت. با صدایی که از میانِ خونِ روی دندانهایش بیرون میآمد، در دلش با خود تکرار کرد:
*«گم شو... طعمِ لبهای اون رو از دهنم پاک کن. من فقط میخوام حس کنم که دیگه اون رو نمیخوام... حتی اگه به قیمتِ نابود شدنِ خودم تموم بشه.»*
او به یونجین که با تعجب و وحشت به این خودزنیِ آگاهانه خیره شده بود، نگاه کرد. لیها میدانست که به محضِ باز شدنِ طنابها، تنها چیزی که در کولهپشتیِ کوچکش باقی میگذارد، همان لیپگلاسِ طعمدارش خواهد بود. او آن را دور میانداخت، درست همانطور که میخواست خاطرهی گرمایِ کمرش زیرِ دستهای جونگکوک را از تنش پاک کند.
اما تهِ قلبش، در همان جایی که خونِ لبهایش به جوش آمده بود، میدانست که این تلاش، فقط یک دروغِ بزرگ است. او نمیخواست طعمِ گیلاس پاک شود؛ او میخواست این دردِ بیرحمانه، جایِ خالیِ کسی را پر کند که حالا دیگر در کنارش نبود.
- ۱۳۲
- ۳۱ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط