***ابریشم نیمه شب***
***ابریشم نیمه شب***
# پارت ۱۱: حقیقتِ زیرِ سطحِ آب
جونگکوک بیرون از استودیو ایستاده بود و دود سیگارش را به هوا میفرستاد، اما ذهنش درگیر صحنهی قبل بود. وقتی دستش را دور کمر لیها حلقه کرده بود، متوجه شد که او لب پایینش را با درد گزیده است. شک نداشت؛ لیها واقعاً آسیب دیده بود. اما چه کسی جرات کرده بود به «سفیر دیور» صدمه بزند؟ و آن زخم... چرا باید پنهان میشد؟
هنوز در همین افکار بود که مدیر صدایش کرد. سناریوی بعدی ساده اما نمادین بود: یک گل رز قرمز. جونگکوک باید ساقه را بین لبهایش میگرفت و با نگاهی خیره به لیها، در دوربین نگاه میکرد. وقتی به صحنه برگشت و نگاهش در نگاهِ لیها گره خورد، برای لحظهای دنیا از حرکت ایستاد. لیها هم به همان اندازه خیره مانده بود.
ساعتی بعد، در ویلا، جونگکوک برای فرار از سنگینیِ فکرها، چراغهای آبی استخر را روشن کرد و وارد آب شد. در حالی که گیلاسِ شرابی در دست داشت و در خنکای آب غوطهور بود، صدای باز شدنِ درِ استخر آمد. لیها بود؛ حولهای دورِ بدنش پیچیده بود. بدون هیچ حرفی، بند حوله را باز کرد و آن را روی سکو انداخت. زیرش تیشرت و شلوارکی خیس داشت. بیتوجه به دمای آب، خودش را در استخر رها کرد. صدای برخورد آب، سکوت را شکست و موجهایش جونگکوک را خیس کرد.
لیها به سطح آب آمد، موهایش را از صورت کنار زد و روی سکوی لبهی استخر نشست و به انعکاسِ نور آبی در آب خیره شد.
جونگکوک زیر لب گفت: «روز سختی بود.»
لیها با صدایی خسته پاسخ داد: «خیلی.»
جونگکوک نگاهش را به لیها دوخت: «تازه اولشه. یک سال باید این نمایش رو بازی کنیم... شاید حتی بخوان بغلمون کنن.»
لیها ناگهان صاف نشست. چشمانش از خشم و قاطعیت میدرخشید: «حتی اگه از کارم برکنار شم، این کار رو نمیکنم. این بدن مال خودمه، من خودم حق انتخاب دارم.»
جونگکوک آهی کشید: «من هم علاقهای ندارم به کسی دست بزنم که راضی نیست. عذاب وجدان میگیرم... میدونی...»
هر دو همزمان، انگار که بارِ سنگینی از روی دوششان برداشته شده باشد، گفتند: «سخته.»
و بعد، هر دو به خندهای کوتاه و تلخ افتادند. لیها گفت: «یه لیوان هم به من بده.»
جونگکوک لبخندی کمرنگ زد، لیوانی ریخت و با چند حرکت شنا به سمت او رفت. وقتی لیوان را به دستش داد، ناگهان به زیر آب رفت. پنج دقیقه گذشت و خبری از او نشد. نگرانی در چهرهی لیها موج میزد. او طاقت نیاورد و خودش را به زیر آب پرتاب کرد. در اعماق استخر، دید که جونگکوک آرام روی کفِ استخر دراز کشیده است. لیها شنا کرد و دقیقاً رو به روی او ایستاد. در همان لحظه، جونگکوک چشمهایش را باز کرد! لیها از ترس، نفسش در سینه حبس شد و با دستپاچگی به سطح آب برگشت تا نفس بکشد.
لحظاتی بعد، جونگکوک هم بالا آمد و درست مقابل لیها ایستاد. با صدایی که حالا کمی نگران بود، پرسید: «خوبی؟»
لیها که هنوز نفسنفس میزد، گفت: «آره... فقط... ترسیدم.»
# پارت ۱۱: حقیقتِ زیرِ سطحِ آب
جونگکوک بیرون از استودیو ایستاده بود و دود سیگارش را به هوا میفرستاد، اما ذهنش درگیر صحنهی قبل بود. وقتی دستش را دور کمر لیها حلقه کرده بود، متوجه شد که او لب پایینش را با درد گزیده است. شک نداشت؛ لیها واقعاً آسیب دیده بود. اما چه کسی جرات کرده بود به «سفیر دیور» صدمه بزند؟ و آن زخم... چرا باید پنهان میشد؟
هنوز در همین افکار بود که مدیر صدایش کرد. سناریوی بعدی ساده اما نمادین بود: یک گل رز قرمز. جونگکوک باید ساقه را بین لبهایش میگرفت و با نگاهی خیره به لیها، در دوربین نگاه میکرد. وقتی به صحنه برگشت و نگاهش در نگاهِ لیها گره خورد، برای لحظهای دنیا از حرکت ایستاد. لیها هم به همان اندازه خیره مانده بود.
ساعتی بعد، در ویلا، جونگکوک برای فرار از سنگینیِ فکرها، چراغهای آبی استخر را روشن کرد و وارد آب شد. در حالی که گیلاسِ شرابی در دست داشت و در خنکای آب غوطهور بود، صدای باز شدنِ درِ استخر آمد. لیها بود؛ حولهای دورِ بدنش پیچیده بود. بدون هیچ حرفی، بند حوله را باز کرد و آن را روی سکو انداخت. زیرش تیشرت و شلوارکی خیس داشت. بیتوجه به دمای آب، خودش را در استخر رها کرد. صدای برخورد آب، سکوت را شکست و موجهایش جونگکوک را خیس کرد.
لیها به سطح آب آمد، موهایش را از صورت کنار زد و روی سکوی لبهی استخر نشست و به انعکاسِ نور آبی در آب خیره شد.
جونگکوک زیر لب گفت: «روز سختی بود.»
لیها با صدایی خسته پاسخ داد: «خیلی.»
جونگکوک نگاهش را به لیها دوخت: «تازه اولشه. یک سال باید این نمایش رو بازی کنیم... شاید حتی بخوان بغلمون کنن.»
لیها ناگهان صاف نشست. چشمانش از خشم و قاطعیت میدرخشید: «حتی اگه از کارم برکنار شم، این کار رو نمیکنم. این بدن مال خودمه، من خودم حق انتخاب دارم.»
جونگکوک آهی کشید: «من هم علاقهای ندارم به کسی دست بزنم که راضی نیست. عذاب وجدان میگیرم... میدونی...»
هر دو همزمان، انگار که بارِ سنگینی از روی دوششان برداشته شده باشد، گفتند: «سخته.»
و بعد، هر دو به خندهای کوتاه و تلخ افتادند. لیها گفت: «یه لیوان هم به من بده.»
جونگکوک لبخندی کمرنگ زد، لیوانی ریخت و با چند حرکت شنا به سمت او رفت. وقتی لیوان را به دستش داد، ناگهان به زیر آب رفت. پنج دقیقه گذشت و خبری از او نشد. نگرانی در چهرهی لیها موج میزد. او طاقت نیاورد و خودش را به زیر آب پرتاب کرد. در اعماق استخر، دید که جونگکوک آرام روی کفِ استخر دراز کشیده است. لیها شنا کرد و دقیقاً رو به روی او ایستاد. در همان لحظه، جونگکوک چشمهایش را باز کرد! لیها از ترس، نفسش در سینه حبس شد و با دستپاچگی به سطح آب برگشت تا نفس بکشد.
لحظاتی بعد، جونگکوک هم بالا آمد و درست مقابل لیها ایستاد. با صدایی که حالا کمی نگران بود، پرسید: «خوبی؟»
لیها که هنوز نفسنفس میزد، گفت: «آره... فقط... ترسیدم.»
- ۱۹۷
- ۰۱ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط