{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پسرک چند وقتی بود که پدرش که شغلش خلبان بود را طی یه حاد

*پسرک چند وقتی بود که پدرش که شغلش خلبان بود را طی یه حادثه از دست داده بود و اکنون ۵ سالش بود دنیا برایش بی رحم شده بود بهترین دوستانش یعنی اوراراکا و کاچان فقط تنها کسانی بودند که در زندگی اش نقش خوبی داشتند ایزوکو از بچگی خیلی از همبازی بودن با کاتسوکی لذت میبرد اما بعضی مواقع چیزی او را آزار میداد اینکه چرا اوراراکا سعی دارد همیشه به او بچسبد و این موضوع خیلی او را آزار میداد و هر روز با خودش میگفت که چه میشد که اگر اوراراکا انقدر به او نمی چسبید و هنگام بازی کردن انقدر به اون نمیچسبید پسرک بعد از مرگ پدرش عادت داشت که هر شب یک جمله را بگوید و به خواب برود *
*طولی نکشید که دو سال بعد مادرش را بر اثر آتش سوزی از دست داد پسرک تنها نمیتوانست حتی خرج خودش را بدهد و از همان بچگی کار میکرد تا حداقل شهریه ی مدرسه اش را بتواند پرداخت کند*

11 سال بعد............
*روز ها گذشتند و اکنون ایزوکو میدوریا پسری با موهای سبز و چشم های زمردی سبز اکنون ۱۶ سالش شده بود و به مدرسه ی راهنمایی میرفت کاتسوکی باکوگو که او (کاچان) صداش میزد اکنون بسیار پرخاشگر بود وقتی ایزوکو حقوق میگرفت کاتسوکی با سه تا نوچه هایی که قلدر به حساب میشدند پول های او را میگرفتند*

زمان حال:

منتظر پارت بعد باشید
این اولین سناریوی منه
با همکاریه:  mha_spyfamily
دیدگاه ها (۶)

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط