{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

روزی شخصی در کوچه ای می گذشت ناگهان غلامی را دید

روزی شخصی در کوچه ای می گذشت ناگهان غلامی را دید
از اینکه چشم بر زمین دوخته خوشحال شد
و قصد خریدنش را کرد
از او پرسید می توانم تو را به غلامی برگزینم گفت آری.
گفت نامت چیست؟
گفت هرچه تو بگویی.
گفت از کجا آمده ای؟
گفت هر کجا که تو بخواهی.
گفت چه کار می کنی؟
گفت هرچه تو بگویی.
ناگهان صاحب به گریه افتاد و گفت:
ای کاش ما نیز برای صاحبمان خدا اینگونه باشیم.
و رو به غلام کرد و گفت:
تو آزادی...
دیدگاه ها (۲)

بعضی عشق‌ها شبیه لحظه‌ای کوتاه‌اند؛ می‌آیند، قلب را به تپش م...

داستان عاشقانه جدید

LESSON

007-پنهان در مه - پارت ۹۵

دختری که ملکه ی جهنم شد

در خواستی یاندره از کازوتورا

In the Embrace of DarknessPART 2صبح روز بعد...جونگ‌کوک جلوی ...

پارت ۵۱ — چیزی که برگشتچند ساعت از بیدار شدن یورا گذشته بود....

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط