روزی شخصی در کوچه ای می گذشت ناگهان غلامی را دید
روزی شخصی در کوچه ای می گذشت ناگهان غلامی را دید
از اینکه چشم بر زمین دوخته خوشحال شد
و قصد خریدنش را کرد
از او پرسید می توانم تو را به غلامی برگزینم گفت آری.
گفت نامت چیست؟
گفت هرچه تو بگویی.
گفت از کجا آمده ای؟
گفت هر کجا که تو بخواهی.
گفت چه کار می کنی؟
گفت هرچه تو بگویی.
ناگهان صاحب به گریه افتاد و گفت:
ای کاش ما نیز برای صاحبمان خدا اینگونه باشیم.
و رو به غلام کرد و گفت:
تو آزادی...
از اینکه چشم بر زمین دوخته خوشحال شد
و قصد خریدنش را کرد
از او پرسید می توانم تو را به غلامی برگزینم گفت آری.
گفت نامت چیست؟
گفت هرچه تو بگویی.
گفت از کجا آمده ای؟
گفت هر کجا که تو بخواهی.
گفت چه کار می کنی؟
گفت هرچه تو بگویی.
ناگهان صاحب به گریه افتاد و گفت:
ای کاش ما نیز برای صاحبمان خدا اینگونه باشیم.
و رو به غلام کرد و گفت:
تو آزادی...
- ۳۳۳
- ۱۵ اردیبهشت ۱۳۹۳
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط