{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

روزی شخصی در کوچه ای می گذشت ناگهان غلامی را دید

روزی شخصی در کوچه ای می گذشت ناگهان غلامی را دید
از اینکه چشم بر زمین دوخته خوشحال شد
و قصد خریدنش را کرد
از او پرسید می توانم تو را به غلامی برگزینم گفت آری.
گفت نامت چیست؟
گفت هرچه تو بگویی.
گفت از کجا آمده ای؟
گفت هر کجا که تو بخواهی.
گفت چه کار می کنی؟
گفت هرچه تو بگویی.
ناگهان صاحب به گریه افتاد و گفت:
ای کاش ما نیز برای صاحبمان خدا اینگونه باشیم.
و رو به غلام کرد و گفت:
تو آزادی...
دیدگاه ها (۲)

خیلی آقا بود تا می شنید رزمنده ای شهید شده میرفت پیشونیشو می...

هیچ چیز به اندازه شهوت انسان را پست و خوار نمی کند. امام علی...

ﻗﺪﺭ ﭘﻨﭻ ﭼﯿﺰرا همیشه بدونید:۱ - ﺟﻮﺍﻧﯿﺖ ﻗﺒﻞ ﺍﺯ ﭘﯿﺮﯼ۲- ﺳﻼﻣﺘﺖ ﻗﺒ...

#حکایت_قدیمی دعای محبتروزی زنی به دیدار شیخی رفت و به او گفت...

#حکایت_قدیمی شخصی خرِ لاغر و ضعیفی داشت که به قصدِ فروش به ب...

سلامممممامیدوارم که عالی باشینبدون معطلی من با پارت جدید اوم...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط