پی نوشت:

پی نوشت:

گفت: اسکله چه خبر؟
گفتم: منتظر شماست که برید شهید شید.
خندید. چند قدم جلو رفت. برگشت، نگاهی کرد و دوباره رفت.
جسدش را که آوردند گریه ام گرفت.
گفتم: من شوخی کردم. تو چرا شهید شدی؟!
دیدگاه ها (۴)

پارت سوم | بدون شکرسه روز گذشته بود.لیانا طبق معمول وارد کاف...

سناریو

سقوط درخشان یک دیوانه پارت ۳۰مروارید با دهن باز و چشمای گرد ...

A Shadow Named You سایه‌ای به نام توP.21(روایت از زبان ا.ت)ه...

👑 پارت دهم | یک شبِ متفاوتجشن نامزدی هنوز ادامه داشت.صدای مو...

وقتی بچه دارین ولی . . . کوک از حموم اومد با دیدن من آبرویی ...

In the Embrace of DarknessPART 2صبح روز بعد...جونگ‌کوک جلوی ...

رمان اسیر خان پارت بیست و سوم ۲۳

رمان:(تا وقتی که عاشقت شدم )^_^

رمان خبر ممنوعه پارت سوم 3

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط