خببببب سلامی دوبارهههههه
خببببب سلامی دوبارهههههه
اومدم با پارت بعدیییی😀
امیدوارم خوشتون بیاد
_ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _
خواهر یک عدد عشق خودکشی : پارت ۲
یوسانو میاد تو اتاق: باز چه خبرتونه؟
دازای :یوسانووو-سااان همه منو اینجا مظلوم گیر اوردنننن
ایری: تو ؟ مظلوم ؟ فععک نکنما
دازای با لبخند خطرناک رو به ایری: تو ساکت خواهر گلم
ایری دستاشو میگیره بالا : چیه خبب مگه دروغ گفتم؟؟؟
یوسانو یک دور به همه نگاه میکنه: اتسوشی چرا انقدر اش و لاشه؟
اتسوشی : نه من خوبم .....عالیم اصلا....
یوسانو : دازای.....باز دوباره داد کونیکیدا رو در اوردی؟
دازای : منننن؟ نهههه من خیلییی بچه خوبیم
کونیکیدا زیر لب: آره جون عمت.....
دازای : اتفاقا، همش تقصیر ایریه
ایری : چیییی؟ منننن؟؟ واقعا دروغ گو بدی هستی داداش
دازای: دروغ چرا وقتی میتونن از نگات بفهمن همش کار تو بوده(چه ربطی داره برادر من؟😐)
رانپو : نگفته هم میشه فهمید کار تو بوده دازای (خوردن چیپس ) ولی خب (باز کردن نوشیدنیش)
یوسانو دستاشو به نشانه اینکه ساکت شین برد بالا : باشه باشه، غلط کردم پرسیدم ، حالا اینارو ول کنین ، ایری و دازای ، برین دفتر رئیس ، کارتون داره
ایری یه لحظه متعجب شد : چی؟! مارو کار داره؟
دازای با همون لبخند مرموزش زیر لب گفت: خب ...دردسرا دوباره شروع شد.......
دستاشو گذاشت توی جیبش و بلند شد : بزن بریم ،ایری
ایری هم پاشید : اوهوم ، بریم
و دازای اروم از اتاق خارج شد و ایری هم پشتش رفت
_ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _
خببببب اینم پارت دومممممم
اگه پارت بعد رو میخواستین ممنون میشم حمایت کنین😀
اومدم با پارت بعدیییی😀
امیدوارم خوشتون بیاد
_ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _
خواهر یک عدد عشق خودکشی : پارت ۲
یوسانو میاد تو اتاق: باز چه خبرتونه؟
دازای :یوسانووو-سااان همه منو اینجا مظلوم گیر اوردنننن
ایری: تو ؟ مظلوم ؟ فععک نکنما
دازای با لبخند خطرناک رو به ایری: تو ساکت خواهر گلم
ایری دستاشو میگیره بالا : چیه خبب مگه دروغ گفتم؟؟؟
یوسانو یک دور به همه نگاه میکنه: اتسوشی چرا انقدر اش و لاشه؟
اتسوشی : نه من خوبم .....عالیم اصلا....
یوسانو : دازای.....باز دوباره داد کونیکیدا رو در اوردی؟
دازای : منننن؟ نهههه من خیلییی بچه خوبیم
کونیکیدا زیر لب: آره جون عمت.....
دازای : اتفاقا، همش تقصیر ایریه
ایری : چیییی؟ منننن؟؟ واقعا دروغ گو بدی هستی داداش
دازای: دروغ چرا وقتی میتونن از نگات بفهمن همش کار تو بوده(چه ربطی داره برادر من؟😐)
رانپو : نگفته هم میشه فهمید کار تو بوده دازای (خوردن چیپس ) ولی خب (باز کردن نوشیدنیش)
یوسانو دستاشو به نشانه اینکه ساکت شین برد بالا : باشه باشه، غلط کردم پرسیدم ، حالا اینارو ول کنین ، ایری و دازای ، برین دفتر رئیس ، کارتون داره
ایری یه لحظه متعجب شد : چی؟! مارو کار داره؟
دازای با همون لبخند مرموزش زیر لب گفت: خب ...دردسرا دوباره شروع شد.......
دستاشو گذاشت توی جیبش و بلند شد : بزن بریم ،ایری
ایری هم پاشید : اوهوم ، بریم
و دازای اروم از اتاق خارج شد و ایری هم پشتش رفت
_ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _
خببببب اینم پارت دومممممم
اگه پارت بعد رو میخواستین ممنون میشم حمایت کنین😀
- ۷۹
- ۲۱ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط