خبببببب سیلاااااام
خبببببب سیلاااااام
یه درخواستی داشتم برای سناریو خواهر دازای 😀
گفتم خب چرا که نه؟؟
خب اول بگم اسمش آیری هست
و یه یک سال از دازای کوچیکتره
و.....آره دیگههه
عکسشم اسلاید دومه😀
و این بشر یک enfp هست🫠
خب بزنید بریم
_ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _
(ایری یک روز مثل همیشه میاد توی اژانس و طبق معمول دازای و کونیکیدا دارن دعوا میکنن)
ایری : خب سلام به همگییی_
کونیکیدا: دازاااای! تن لشتو جمع کن بیا کار کن یکممم، اتسوشی داره همه کاراتو انجام میدهه
دازای یکم رو صندلیش جابجا میشه : باور کن نا ندارم کار کنم ، حتی نا ندارم حرف بزنم...
ایری: دازایه گشاد بنظرم یکم کار کنی به جایی بر نمیخوره ها..
اتسوشی : آره دازای_سان ، بنظرم_
دازای: ایری؟! اتسوشییی؟! شماها هم طرف کونیکیدا رو میگیریییین؟!(ریختن اشک تمساح) منه مظلوم این وسط
...همه دارن بهم زور میگن(پاک کردن اشک های خیالی😀)
کونیکدا : حداقل حرف منو و اتسوشی رو گوش نمیدی، حرف خواهرتو گوش کننن(پرتاب کردن کتاب به سوی دازای 😀)
(دازای که جای خالی میده و کتابه میخوره توی کله اتسوشی که پشتش بود)
ایری زیر لب : آخ... دردم گرفت
اتسوشی درحال مالیدن سرش : چرا من ؟؟ نه وااقعااا چرا من؟!
رانپو: چون همیشه قربانیه این وسط تویی اتسوشیه عزیز
ایری: نکته خیلیییی خوبی بود رانپو
دازای رو به کونیکیدا : نگاه کن ، بخاطر همینه هیشکی زنت نمیشه هاااا
ولی نشونه گیری خوبی بوود(نشون دادن لایک به کونیکیدا با لبخند😀)
کونیکیدا دستشو گذاشته روی صورتش ، زیر لب : دازای .....من یک روزی تو رو میکشم..
رانپو که داره چیپس میخوره و این صحنه رو نگاه میکنه: افرین کونیکیدا....مطمئنم یک روزی موفق میشی(ادامه خوردن😀)
_ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _
خب بچه هااااا
ببخشید اگه بد شد😅
و اگه خواستین ادامه بدم بگین ، و اگه درخواستی هم داشتین بگین
باییییی👋
یه درخواستی داشتم برای سناریو خواهر دازای 😀
گفتم خب چرا که نه؟؟
خب اول بگم اسمش آیری هست
و یه یک سال از دازای کوچیکتره
و.....آره دیگههه
عکسشم اسلاید دومه😀
و این بشر یک enfp هست🫠
خب بزنید بریم
_ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _
(ایری یک روز مثل همیشه میاد توی اژانس و طبق معمول دازای و کونیکیدا دارن دعوا میکنن)
ایری : خب سلام به همگییی_
کونیکیدا: دازاااای! تن لشتو جمع کن بیا کار کن یکممم، اتسوشی داره همه کاراتو انجام میدهه
دازای یکم رو صندلیش جابجا میشه : باور کن نا ندارم کار کنم ، حتی نا ندارم حرف بزنم...
ایری: دازایه گشاد بنظرم یکم کار کنی به جایی بر نمیخوره ها..
اتسوشی : آره دازای_سان ، بنظرم_
دازای: ایری؟! اتسوشییی؟! شماها هم طرف کونیکیدا رو میگیریییین؟!(ریختن اشک تمساح) منه مظلوم این وسط
...همه دارن بهم زور میگن(پاک کردن اشک های خیالی😀)
کونیکدا : حداقل حرف منو و اتسوشی رو گوش نمیدی، حرف خواهرتو گوش کننن(پرتاب کردن کتاب به سوی دازای 😀)
(دازای که جای خالی میده و کتابه میخوره توی کله اتسوشی که پشتش بود)
ایری زیر لب : آخ... دردم گرفت
اتسوشی درحال مالیدن سرش : چرا من ؟؟ نه وااقعااا چرا من؟!
رانپو: چون همیشه قربانیه این وسط تویی اتسوشیه عزیز
ایری: نکته خیلیییی خوبی بود رانپو
دازای رو به کونیکیدا : نگاه کن ، بخاطر همینه هیشکی زنت نمیشه هاااا
ولی نشونه گیری خوبی بوود(نشون دادن لایک به کونیکیدا با لبخند😀)
کونیکیدا دستشو گذاشته روی صورتش ، زیر لب : دازای .....من یک روزی تو رو میکشم..
رانپو که داره چیپس میخوره و این صحنه رو نگاه میکنه: افرین کونیکیدا....مطمئنم یک روزی موفق میشی(ادامه خوردن😀)
_ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _
خب بچه هااااا
ببخشید اگه بد شد😅
و اگه خواستین ادامه بدم بگین ، و اگه درخواستی هم داشتین بگین
باییییی👋
- ۱۷۷
- ۲۰ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط