جادویی عشق part ۷۴
جادویی عشق part ۷۴
اشفته نفس کشیدم.
فقط مال این زمان و دوره نیستم کاش میشد بگم بهش..
عمیق نگام کرد. منم زل زدم تو چشماش
پشت انگشتش رو نرم روی گونه ام کشید.
لرزون سرم رو کج کردم و نگاهم رو به آسمون دوختم که متوجه
طلوع خورشید شدم.
اروم و با تعلل داشت بالا میومد و با زیبایی امواج درخشانش رو
نثارمون میکرد با ذوق لبخند زدم خيلي زيبا بود..خيلي..
تازه متوجه شده بودم که روی ارتفاعی هستیم و انگار خورشید تو یه
قدمیمونه... خيلي درخشان و گرم
به اطرافم که از نور خورشید تازه طلوع کرده روشن شده بود نگاه
کردم. روي په ارتفاع خيلي خيلي قشنگ بودیم که همه جاش سبز بود..
سبز خالص..
بدون هیچ زردي و پژمردگي خيلي سبز بود.. خيلي بلند بود و زیرش هم تماماً
سبز.. لبخند شادي زدم و با ذوق و محو اين زيبايي بلند شدم.
اونم بلند شد و کنارم و گفت قشنگه؟
با لبخند گفتم: خيلي..خيلي زياد..
با اشتیاق گفتم واقعا محشره..ممنون که اوردیم . اینجا... اصلا
خندیدم و گفتم اصلا قابل توصیف نیست. تا حالا طلوع خورشید رو
ندیده بودم
و نگاهم رو به اطراف چرخوندم که کمی دورتر چندتا بوته توت
فرنگي ديدم.. وااااي خداا...
بوته اش پر از توت فرنگی بود
توت فرنگي هاي رسیده و درشت و سرخ..
چشمام برق زد.
منم دیووونه توت فرنگي..
به جایی که نگاه میکردم نگاه کرد و گفت توت فرنگي دوست داري؟ شاد عین بچه ها گفتم من عاشق توت فرنگي ام..
و دویدم سمتشون که نرم بازوم رو گرفت و گفت: خار داره من
میچینم برات. ... وایستادم.
رفت جلو و یه دونه چید و اورد جلوي دهنم. دستم رو جلو بردم که اخم کرد و عقب کشیدش.
زل زدم تو چشماش
چشماي قشنگ مشکیش میدرخشید.
دقیقا مثل هاله اش..
این مرد چی میخواد از جون من و احساسم؟ من..
نمیتونستم اما... باز توت فرنگی رو اورد جلوي دهنم کمي خودمو جلو کشیدم و نرم گازي بهش زدم.
مزه اش عالي بود..
صورتمو با ذوق جمع کردم خیلی شیرین نگام کرد و بهم لبخند زد.
اونقدر نگاهش برنده بود که نفسم بند اومد..
جویدم و گاز دیگه ای زدم
باز خواستم از دستش بگیرم..
عقب کشیدش و باز جلوی دهنم آورد و گفت:تمومش کن موش
کوچولو.. اخم دلخوري کردم
نرم خندید و دست آزادش رو روی نیم رخم کشید و گفت:عین موش
گازهاي کوچولو کوچولو ميزني..
با غیض گاز بزرگي زدم و تمومش کردم.
لیم باد کرده بود. خندید. خودشو عقب کشید و یه دونه دیگه برام کند و باز به موقعیت قبلي
برگشت و نیم رخم رو گرفت دستش خيلي داغ بود.
پوستم داشت میسوخت و هشیاریم داشت کم میشد
داشتم مستش میشدم مست گرماي پوستش مست عطر تن مردونه اش..
اروم خوردم.
آخرین گاز رو عمیق زدم و توت فرنگي سرخ رو بلعیدم..
دستش که روي نيم رخم بود رو فشاري داد.
نگاش کردم به لبام خیره بود. قلبم آهنگ بي قراري از سر گرفت.
نه.. نمیشد.. سرش اروم و خیره به لبام جلو آورد
لباش خيلي نزديك بود.
اشفته نفس کشیدم.
فقط مال این زمان و دوره نیستم کاش میشد بگم بهش..
عمیق نگام کرد. منم زل زدم تو چشماش
پشت انگشتش رو نرم روی گونه ام کشید.
لرزون سرم رو کج کردم و نگاهم رو به آسمون دوختم که متوجه
طلوع خورشید شدم.
اروم و با تعلل داشت بالا میومد و با زیبایی امواج درخشانش رو
نثارمون میکرد با ذوق لبخند زدم خيلي زيبا بود..خيلي..
تازه متوجه شده بودم که روی ارتفاعی هستیم و انگار خورشید تو یه
قدمیمونه... خيلي درخشان و گرم
به اطرافم که از نور خورشید تازه طلوع کرده روشن شده بود نگاه
کردم. روي په ارتفاع خيلي خيلي قشنگ بودیم که همه جاش سبز بود..
سبز خالص..
بدون هیچ زردي و پژمردگي خيلي سبز بود.. خيلي بلند بود و زیرش هم تماماً
سبز.. لبخند شادي زدم و با ذوق و محو اين زيبايي بلند شدم.
اونم بلند شد و کنارم و گفت قشنگه؟
با لبخند گفتم: خيلي..خيلي زياد..
با اشتیاق گفتم واقعا محشره..ممنون که اوردیم . اینجا... اصلا
خندیدم و گفتم اصلا قابل توصیف نیست. تا حالا طلوع خورشید رو
ندیده بودم
و نگاهم رو به اطراف چرخوندم که کمی دورتر چندتا بوته توت
فرنگي ديدم.. وااااي خداا...
بوته اش پر از توت فرنگی بود
توت فرنگي هاي رسیده و درشت و سرخ..
چشمام برق زد.
منم دیووونه توت فرنگي..
به جایی که نگاه میکردم نگاه کرد و گفت توت فرنگي دوست داري؟ شاد عین بچه ها گفتم من عاشق توت فرنگي ام..
و دویدم سمتشون که نرم بازوم رو گرفت و گفت: خار داره من
میچینم برات. ... وایستادم.
رفت جلو و یه دونه چید و اورد جلوي دهنم. دستم رو جلو بردم که اخم کرد و عقب کشیدش.
زل زدم تو چشماش
چشماي قشنگ مشکیش میدرخشید.
دقیقا مثل هاله اش..
این مرد چی میخواد از جون من و احساسم؟ من..
نمیتونستم اما... باز توت فرنگی رو اورد جلوي دهنم کمي خودمو جلو کشیدم و نرم گازي بهش زدم.
مزه اش عالي بود..
صورتمو با ذوق جمع کردم خیلی شیرین نگام کرد و بهم لبخند زد.
اونقدر نگاهش برنده بود که نفسم بند اومد..
جویدم و گاز دیگه ای زدم
باز خواستم از دستش بگیرم..
عقب کشیدش و باز جلوی دهنم آورد و گفت:تمومش کن موش
کوچولو.. اخم دلخوري کردم
نرم خندید و دست آزادش رو روی نیم رخم کشید و گفت:عین موش
گازهاي کوچولو کوچولو ميزني..
با غیض گاز بزرگي زدم و تمومش کردم.
لیم باد کرده بود. خندید. خودشو عقب کشید و یه دونه دیگه برام کند و باز به موقعیت قبلي
برگشت و نیم رخم رو گرفت دستش خيلي داغ بود.
پوستم داشت میسوخت و هشیاریم داشت کم میشد
داشتم مستش میشدم مست گرماي پوستش مست عطر تن مردونه اش..
اروم خوردم.
آخرین گاز رو عمیق زدم و توت فرنگي سرخ رو بلعیدم..
دستش که روي نيم رخم بود رو فشاري داد.
نگاش کردم به لبام خیره بود. قلبم آهنگ بي قراري از سر گرفت.
نه.. نمیشد.. سرش اروم و خیره به لبام جلو آورد
لباش خيلي نزديك بود.
- ۲۷۸
- ۰۱ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط