{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

جادویی عشق part ۷۵

جادویی عشق part ۷۵

ولع تجربه طعم لباش داشت دیوونه ام میکرد

من میخواستم..

من گاز گرفتن لباي خوش فرم و مردونه اش رو میخواستم.

تمام تنم پر از احساس نیاز بود.

گرماي نفساش داشت لبم رو میسوزوند و حالم رو بدتر میکرد. فکر چنگ زدن توی موهای مشکیش و چشیدن لباش داشت هوش از

سرم میبرد اما من.. من مال اینجا نیستم.

این حمله کوتاه مثل تیری به قلبم شليك شد..

اشک تو چشمام حلقه زد.

من متعلق به این دوره و این... این مرد نیستم.

نمیتونم باشم..

دستش نرم خزید پشت گردنم و سرش رو براي تموم کردن فاصله جلو کشید که یه دفعه چشمامو بستم و تند و هول گفتم باز توت فرنگی میخوام

و چشمام خیلی محکم به هم فشردم

تنم ریز و پردرد میلرزید و صدام انگار از ته چاه در اومده بود.. نفساي گرمش هنوز از فاصله نزديك به لبام میخورد و سرش هنوز

نزديك بود اما.. دور شد. دور شدن سرش رو حس کردم

اروم و لرزون با شرم چشم باز کردم.

تند نگاه ازم کند و نذاشت چشماشو ببینم و کمی کلافه سر تکون داد و ازم فاصله گرفت و سمت توت فرنگیا رفت.

مطمینم سرخ شده بودم و با فاصله اش دلم ریخت. چرا دوری کردن ازش انقدر سخت بود؟ من چمه؟ من.. اخ..

تند دست به چشمام کشیدم تا حلقه اشك داخلش رو خنثی کنم.

من میخواستمش...

این تلخ ترین اعتراف دنیا به خودم بود میخواستمش..با همه

وجودم..

دوتا دیگه توت فرنگی کند برام و با اخم باريكي جلو اومد..

به چشمام نگاه نمیکرد.

يكي رو اورد جلوی دهنم

گاز پر بغضی بهش زدم

در حال جویدنش به لبام خیره بود و نرم بقیه توت فرنگي رو برد جلوي دهن خودش و گاز بزرگي روي گاز من زد و تمومش کرد و بعد دومي رو اورد جلو...








اروم گازي زدم و باز بقیه اش رو خودش خورد. دستاش رو تکوند و جدي گفت: دیگه بسه... دل درد میگیری...بیا..

سمت اسبش رفتیم.

پشت سرم ایستاد و دو طرف پهلوم رو گرفت

منتظر بودم بلندم کنه اما همونجور گرم و چسبیده بهم وایستاده بود

و سرشو توي موهاي بلندم بود..

انگار داشت تجدید قوا میکرد

موهامو بو کشید بغض کردم و بغضم خيلي زود به قطره اشك كوچیکی تبدیل شد که از گوشه چشمم سر خورد پایین

بدون حرف منو بالا کشید و جلو نشوندم و نرم خودش رو کشید

پشتم و نشست و راه افتاد.

دستش رو دور شکمم نذاشت.

یه دستش رو روي زانوي خودش گذاشت و با اون يکي افسار رو

گرفت. این فاصله رو خودم خواستم..مجبور بودم بخوام..

چاره ای ندارم من باید برم..دهر طور که شده..

جلوي اصطبل کمرم رو گرفت و نرم گذاشتم پایین و رفت تو

اصطبل.. بدون مکث تند دویدم داخل اتاقم.

لعنت به من.. من احمق نفهم چمه؟

چرا دارم میلرزم؟ اینجا جاي منه؟

اینجا جاي لرزیدن و لغزیدن منه؟ نه.. اشك تو چشمام حلقه زد.

انگار داشت تجدید قوا میکرد.

موهامو بو کشید.

بغض کردم و بغضم خيلي زود به قطره اشك كوچيكي تبديل شد که از گوشه چشمم سر خورد پایین

بدون حرف منو بالا کشید و جلو نشوندم و نرم خودش رو کشید

پشتم و نشست و راه افتاد.ذدستش رو دور شکمم نذاشت.

یه دستش رو روي زانوي خودش گذاشت و با اون یکی افسار رو

گرفت. این فاصله رو خودم خواستم..

مجبور بودم بخوام.. چاره اي ندارم.. من باید برم.. هر طور که شده..

جلوي اصطبل کمرم رو گرفت و نرم گذاشتم پایین و رفت تو

اصطبل.. بدون مکث تند دویدم داخل اتاقم.

لعنت به من.. من احمق نفهم چمه؟ چرا دارم میلرزم؟

اینجا جاي منه؟

اینجا جاي لرزيدن و لغزیدن منه؟

نه.. اشک تو چشمام حلقه زد. نه..

اینجا جاش نیست.. اما... اما دست خودم نبود.

دستم رو به دهنم گرفتم و داغون پشت در نشستم اینجا جای من نیست..

...
دیدگاه ها (۲)

جادویی عشق part ۷۴اشفته نفس کشیدم. فقط مال این زمان و دوره ن...

جادویی عشق part ۷۳دستم از بوسه داغش داشت آتیش میگرفت نرم منو...

جادویی عشق part ۵۶يعني چي؟ این چه ربطي به رونالد داره؟ اونم ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط