آغوش سرد
╭────────╮
𝗣𝗮𝗿𝘁 𝟭
╰────────╯
୨୧┇آغـوش سرد
برف بر شهر مسکو میبارید.
کاترین از خیابان عبور میکرد. کیفش را به سینه چسبانده بود، کلاه را بر سر کشیده بود و به خانه میاندیشید.
صدای ماشین را نشنید.
نور مهیبی همه جا را روشن کرد. ضربهای سخت بر پیکرش نشست. برف زیر بدنش خرد شد. چشمهایش باز ماندند و هیچ ندیدند.
کاوان از ماشین پیاده شد.
سه مرد دور دختر حلقه زده بودند. یکی از محافظانش جلو آمد.
✓آقا زنگ بزنیم به...
_ساکت.
کاوان زانو زد. برف سرد زیر زانوانش له شد. دست بر صورت دختر کشید. خون از پیشانیاش جاری بود. چشمهایش نیمهباز مانده بود. گیج بود. هیچ نمیفهمید.
دختر به او خیره شد. نگاهش خالی بود. تهی از هر چیز.
کاوان قلبش به تپش افتاد.
-تو کی...
لبهای دختر تکان خورد. صدا از گلویش بیرون نیامد. چشمهایش بسته شد. سر به یک سو افتاد.
کاوان نبضش را گرفت. میزد. ضعیف، اما میزد.
✓رئیس ببریمش بیمارستان؟
کاوان سر بلند کرد. به خیابان خالی نگاه کرد. به برفی که رد ماشین را پوشانده بود. این تصادف نبود. این حادثه نبود. کسی میخواست این دختر را بکشد.
_کیفش را بیار.
محافظ کیف را از روی برف برداشت. پاسپورت را بیرون کشید. عکس همان دختر بود. اسمش را خواند
(کاترین مولر. آدرسی در مرکز شهر)
کاوان نقشه را در ذهن مرور کرد. نزدیک بود. پنج دقیقه با اینجا فاصله داشت.
_میبریمش خونه خودش.
✓خونه خودش؟
_همانجا که زندگی میکند.
دختر را بلند کرد. در آغوشش سنگینی نمیکرد. آنقدر سبک بود که باورش سخت میآمد.
خانه کاترین کوچک بود.
یک آپارتمان نقلی در طبقه چهارم. کاوان او را روی مبل کهنهاش خواباند. رفت و در حمام را باز کرد. حوله آورد، آب گرم، پماد. پیشانیاش را تمیز کرد. زخم عمیق نبود، اما بخیه میخواست.
دختر در خواب ناله کرد.
کاوان دست بر گونهاش کشید. سرد بود. خیس عرق سرد.
بلند شد و به اتاق خواب رفت. کمد را باز کرد. پتوها را برداشت. یکی را زیر سرش گذاشت. دیگری را کشید روی بدنش.
تا چانهاش. تا گردن کوچک و سفیدش.
دستش روی پتو ماند. یک لحظه مکث کرد. بعد پتو را مرتب کرد. گوشهاش را زیر گردنش فرو کرد تا سر نخورد. تا سردش نشود.
نشست روبهرویاش. به خوابیدنش نگاه کرد. به نفسهایی که آرام از سینه بیرون میآمد. به دستهایی که حتی در خواب هم مشت شده بودند.
این دختر که بود؟
ساعت سه شد. چهار شد. کاوان بلند نشد. تنها به او خیره ماند.
سحرگاه، نور از لای پردههای کهنه زد تو. کاوان برخاست. کاغذی برداشت. قلمی. چند کلمه نوشت. کاغذ را تا کرد و گذاشت کنار دست دختر، روی میز کوچک کنار مبل.
رفت کنار مبل. زانو زد. نزدیک گوش دختر، آرام، آنقدر آرام که انگار با خودش حرف میزد، گفت
_بالاخره یک روز مال من میشی، دختر کوچولو.
پتو را کشید روی شانهاش. بلند شد. از اتاق بیرون رفت. در را پشتسر بست.
کاترین با سردرد از خواب بیدار شد.
چشم باز کرد. سقف آشنا بود. دیوارها آشنا بودند. خانه خودش بود.
دست برد به پیشانیاش. باند بسته بودند. زخم زیرش میسوخت. یادش آمد. ماشین. نور. ضربه.
چطور برگشته بود خانه؟
بلند شد. سرش گیج میرفت. به آشپزخانه رفت. همه چیز سر جای خودش بود. به حمام رفت. همه چیز همان طور بود.
پتو... پتویی که روی مبل بود مال او نبود. بو کرد. بوی چوب میداد. بوی باران. بوی مرد.
و باند دور پیشانیاش... کی بسته بود؟
چشمش به میز کنار مبل افتاد. کاغذی آن جا بود. تا خورده بود. دستش را دراز کرد. کاغذ را باز کرد.
خطی آشنا نبود. ناشناس بود. اما کلمات...
[مثل سایه پیشت میمونم، عشق من]
کاترین کاغذ را رها کرد. بر زمین افتاد.
نفسش بند آمد.
یادش آمد. دستی که بغلش کرده بود. سینهای که سرش روی آن سنگینی کرده بود. صدایی که در گوشش زمزمه کرده بود.
چه گفته بود؟
یادش نمیآمد.
اما چشمها را یادش میآمد. خاکستری. عمیق. پر از چیزی که نمیشناخت.
دوباره کاغذ را برداشت. دوباره خواند
لرزید.
از پنجره به خیابان نگاه کرد. برف میبارید. هیچ کس نبود.
اما حس میکرد کسی آن بیرون ایستاده. جایی در میان برف. جایی در میان تاریکی.
کسی که چشمهایش را همه جا میدید.
𝗣𝗮𝗿𝘁 𝟭
╰────────╯
୨୧┇آغـوش سرد
برف بر شهر مسکو میبارید.
کاترین از خیابان عبور میکرد. کیفش را به سینه چسبانده بود، کلاه را بر سر کشیده بود و به خانه میاندیشید.
صدای ماشین را نشنید.
نور مهیبی همه جا را روشن کرد. ضربهای سخت بر پیکرش نشست. برف زیر بدنش خرد شد. چشمهایش باز ماندند و هیچ ندیدند.
کاوان از ماشین پیاده شد.
سه مرد دور دختر حلقه زده بودند. یکی از محافظانش جلو آمد.
✓آقا زنگ بزنیم به...
_ساکت.
کاوان زانو زد. برف سرد زیر زانوانش له شد. دست بر صورت دختر کشید. خون از پیشانیاش جاری بود. چشمهایش نیمهباز مانده بود. گیج بود. هیچ نمیفهمید.
دختر به او خیره شد. نگاهش خالی بود. تهی از هر چیز.
کاوان قلبش به تپش افتاد.
-تو کی...
لبهای دختر تکان خورد. صدا از گلویش بیرون نیامد. چشمهایش بسته شد. سر به یک سو افتاد.
کاوان نبضش را گرفت. میزد. ضعیف، اما میزد.
✓رئیس ببریمش بیمارستان؟
کاوان سر بلند کرد. به خیابان خالی نگاه کرد. به برفی که رد ماشین را پوشانده بود. این تصادف نبود. این حادثه نبود. کسی میخواست این دختر را بکشد.
_کیفش را بیار.
محافظ کیف را از روی برف برداشت. پاسپورت را بیرون کشید. عکس همان دختر بود. اسمش را خواند
(کاترین مولر. آدرسی در مرکز شهر)
کاوان نقشه را در ذهن مرور کرد. نزدیک بود. پنج دقیقه با اینجا فاصله داشت.
_میبریمش خونه خودش.
✓خونه خودش؟
_همانجا که زندگی میکند.
دختر را بلند کرد. در آغوشش سنگینی نمیکرد. آنقدر سبک بود که باورش سخت میآمد.
خانه کاترین کوچک بود.
یک آپارتمان نقلی در طبقه چهارم. کاوان او را روی مبل کهنهاش خواباند. رفت و در حمام را باز کرد. حوله آورد، آب گرم، پماد. پیشانیاش را تمیز کرد. زخم عمیق نبود، اما بخیه میخواست.
دختر در خواب ناله کرد.
کاوان دست بر گونهاش کشید. سرد بود. خیس عرق سرد.
بلند شد و به اتاق خواب رفت. کمد را باز کرد. پتوها را برداشت. یکی را زیر سرش گذاشت. دیگری را کشید روی بدنش.
تا چانهاش. تا گردن کوچک و سفیدش.
دستش روی پتو ماند. یک لحظه مکث کرد. بعد پتو را مرتب کرد. گوشهاش را زیر گردنش فرو کرد تا سر نخورد. تا سردش نشود.
نشست روبهرویاش. به خوابیدنش نگاه کرد. به نفسهایی که آرام از سینه بیرون میآمد. به دستهایی که حتی در خواب هم مشت شده بودند.
این دختر که بود؟
ساعت سه شد. چهار شد. کاوان بلند نشد. تنها به او خیره ماند.
سحرگاه، نور از لای پردههای کهنه زد تو. کاوان برخاست. کاغذی برداشت. قلمی. چند کلمه نوشت. کاغذ را تا کرد و گذاشت کنار دست دختر، روی میز کوچک کنار مبل.
رفت کنار مبل. زانو زد. نزدیک گوش دختر، آرام، آنقدر آرام که انگار با خودش حرف میزد، گفت
_بالاخره یک روز مال من میشی، دختر کوچولو.
پتو را کشید روی شانهاش. بلند شد. از اتاق بیرون رفت. در را پشتسر بست.
کاترین با سردرد از خواب بیدار شد.
چشم باز کرد. سقف آشنا بود. دیوارها آشنا بودند. خانه خودش بود.
دست برد به پیشانیاش. باند بسته بودند. زخم زیرش میسوخت. یادش آمد. ماشین. نور. ضربه.
چطور برگشته بود خانه؟
بلند شد. سرش گیج میرفت. به آشپزخانه رفت. همه چیز سر جای خودش بود. به حمام رفت. همه چیز همان طور بود.
پتو... پتویی که روی مبل بود مال او نبود. بو کرد. بوی چوب میداد. بوی باران. بوی مرد.
و باند دور پیشانیاش... کی بسته بود؟
چشمش به میز کنار مبل افتاد. کاغذی آن جا بود. تا خورده بود. دستش را دراز کرد. کاغذ را باز کرد.
خطی آشنا نبود. ناشناس بود. اما کلمات...
[مثل سایه پیشت میمونم، عشق من]
کاترین کاغذ را رها کرد. بر زمین افتاد.
نفسش بند آمد.
یادش آمد. دستی که بغلش کرده بود. سینهای که سرش روی آن سنگینی کرده بود. صدایی که در گوشش زمزمه کرده بود.
چه گفته بود؟
یادش نمیآمد.
اما چشمها را یادش میآمد. خاکستری. عمیق. پر از چیزی که نمیشناخت.
دوباره کاغذ را برداشت. دوباره خواند
لرزید.
از پنجره به خیابان نگاه کرد. برف میبارید. هیچ کس نبود.
اما حس میکرد کسی آن بیرون ایستاده. جایی در میان برف. جایی در میان تاریکی.
کسی که چشمهایش را همه جا میدید.
- ۵۱
- ۲۸ بهمن ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط