روز محاکمه عشق بود عقل قاضی و عشق محکوم ....

روز محاکمه عشق بود عقل قاضی و عشق محکوم ....

به دلیل تبعید به دور ترین نقطه مغز یعنی فراموشی

قلب تقاضای عفو را داشت ولی اعضا با او مخالف بود

قلب شروع کرد به طرفداری از عشق...


آآآهای چشم مگر تو نبودی که هر روز آرزوی دیدن چهره زیبایش را داشتی؟

ای گوش مگه تو نبودی که در آرزوی شنیدن صدایش بودی؟

و شما پاها که همیشه مشتاق رفتن به سویش بودید؟

و حالا چرا اینچنین با او مخالفید!!!

همه اعضا روی بر گرداندند وبه نشانه اعتراض جلسه را ترک کردند


تنها عقل و قلب در جلسه ماندند

عقل گفت:دیدی قلب!همه از عشق بی زارند

ولی متحیرم با وجودی که عشثق بیشتر از همه تو را آزرده چرا هنوز از او حمایت میکنی!؟!

قلب نالید و گفت: من بی وجود عشق دیگر نخواهم بود وتنها تکه گوشتی هستم که در هر ثانیه کار ثانیه قبل رو تکرار میکندو فقط با عشق میتوانم یه قلب واقعی باشم
دیدگاه ها (۱)

جلسه محاكمه عشق بود، عقل قاضی ، و عشق محكوم .... به دلیل تب...

جلسه محاکمه عشق بود، عقل قاضی ، و عشق محکوم به دلیل تبعید ب...

جلسه محاكمه عشق بود، عقل قاضی ، و عشق محكوم .... به دلیل تبع...

بخونید حتما عشقی در این دنیا وجود ندارد عشق دروغ محض هست... ...

جلسه ی محاکمه ی عشق بود ... و قاضی عقل ، و عشق محکوم...

از عشق به عقل شکایت ها شد عقل آمد و محکمه برپا شد همه اعضا ش...

محاکمه از عشق به عقل شکایت ها شد عقل آمد و محکمه برپا شد همه...

از عشق به عقل شکایت ها شد عقل آمد و محکمه برپا شد همه اعضا ش...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط