# سایه محافظ
# سایه محافظ
## پارت سیزدهم
### مسیر نور
زینب طومار را که نقشهی راهِ قدرتِ فراموششده بود، در دست فشرد. نورِ ضعیفِ دخمه، نمادِ روی طومار را روشن میکرد و گرما را به انگشتانش منتقل مینمود. نگاهش به هیروبراین افتاد که با سکوتی مرموز او را نظاره میکرد.
«خب… حالا باید چیکار کنم؟» زینب پرسید، صدایش کمی لرزان بود اما کنجکاوی در آن موج میزد. «این نقشه منو به کجا میبره؟»
هیروبراین به سمتِ شکافِ درِ ورودی اشاره کرد. «راهِ بازگشت، اما نه برای تو. راهِ تو، از جایی دیگر آغاز میشود.»
او دستش را در هوا چرخاند و نوری طلایی رنگ دورِ شکافِ درِ اصلیِ دخمه شکل گرفت. انگار که هوا متراکم شد و دری جدید، دری از جنسِ نور، در مقابلشان ظاهر شد.
«این… این چیه؟» زینب با ناباوری پرسید.
«راهِ اصلی. راهی که تاریخِ واقعی را به تو نشان میدهد.
راهی که تو را به سمتِ گمشدهات هدایت میکند.» صدای هیروبراین آرام و پر از معنا بود. «اینجا، در این دخمه، فقط نشانهها و پژواکها بودند. اما آنسویِ این نور، خودِ حقیقت نهفته است.»
زینب به نورِ لرزانِ در نگاه کرد. حس میکرد که از آن سویِ نور، صداهایِ ضعیفی به گوش میرسد؛ صداهایی شبیه باد، اما با آهنگی متفاوت. بویِ خاکِ نمخورده و سنگِ سرد، که پیشتر حس کرده بود، حالا قویتر شده بود.
«پس… من باید از این در برم؟»
«اگر تصمیمت را گرفته باشی.» هیروبراین پاسخ داد. «راهِ بازگشت، همیشه باز خواهد بود. اما فرصتِ یافتنِ آنچه که گم کردهای، شاید دیگر تکرار نشود.»
زینب نفس عمیقی کشید. این بار، هوایِ داخلِ دخمه، دیگر آزارش نمیداد. انگار که نفسِ حقیقت را استشمام میکرد. او به نمادِ روی طومار نگاه کرد، سپس به چشمانِ هیروبراین.
«من آمادهام.»
هیروبراین سرش را تکان داد. «پس برو. تاریخ، منتظرِ توست.»
زینب، با طومارِ در دست، قدم به سویِ درِ نورانی برداشت. نور، او را در آغوش گرفت. حس کرد که بدنش سبک میشود، گویی که از تمامِ قید و بندهایِ دنیا رها شده است. در آخرین لحظه، برگشت و هیروبراین را دید که با لبخندی محو، او را بدرقه میکند.
«ممنونم.»
و سپس، در نورِ خیرهکننده غرق شد.
## پارت سیزدهم
### مسیر نور
زینب طومار را که نقشهی راهِ قدرتِ فراموششده بود، در دست فشرد. نورِ ضعیفِ دخمه، نمادِ روی طومار را روشن میکرد و گرما را به انگشتانش منتقل مینمود. نگاهش به هیروبراین افتاد که با سکوتی مرموز او را نظاره میکرد.
«خب… حالا باید چیکار کنم؟» زینب پرسید، صدایش کمی لرزان بود اما کنجکاوی در آن موج میزد. «این نقشه منو به کجا میبره؟»
هیروبراین به سمتِ شکافِ درِ ورودی اشاره کرد. «راهِ بازگشت، اما نه برای تو. راهِ تو، از جایی دیگر آغاز میشود.»
او دستش را در هوا چرخاند و نوری طلایی رنگ دورِ شکافِ درِ اصلیِ دخمه شکل گرفت. انگار که هوا متراکم شد و دری جدید، دری از جنسِ نور، در مقابلشان ظاهر شد.
«این… این چیه؟» زینب با ناباوری پرسید.
«راهِ اصلی. راهی که تاریخِ واقعی را به تو نشان میدهد.
راهی که تو را به سمتِ گمشدهات هدایت میکند.» صدای هیروبراین آرام و پر از معنا بود. «اینجا، در این دخمه، فقط نشانهها و پژواکها بودند. اما آنسویِ این نور، خودِ حقیقت نهفته است.»
زینب به نورِ لرزانِ در نگاه کرد. حس میکرد که از آن سویِ نور، صداهایِ ضعیفی به گوش میرسد؛ صداهایی شبیه باد، اما با آهنگی متفاوت. بویِ خاکِ نمخورده و سنگِ سرد، که پیشتر حس کرده بود، حالا قویتر شده بود.
«پس… من باید از این در برم؟»
«اگر تصمیمت را گرفته باشی.» هیروبراین پاسخ داد. «راهِ بازگشت، همیشه باز خواهد بود. اما فرصتِ یافتنِ آنچه که گم کردهای، شاید دیگر تکرار نشود.»
زینب نفس عمیقی کشید. این بار، هوایِ داخلِ دخمه، دیگر آزارش نمیداد. انگار که نفسِ حقیقت را استشمام میکرد. او به نمادِ روی طومار نگاه کرد، سپس به چشمانِ هیروبراین.
«من آمادهام.»
هیروبراین سرش را تکان داد. «پس برو. تاریخ، منتظرِ توست.»
زینب، با طومارِ در دست، قدم به سویِ درِ نورانی برداشت. نور، او را در آغوش گرفت. حس کرد که بدنش سبک میشود، گویی که از تمامِ قید و بندهایِ دنیا رها شده است. در آخرین لحظه، برگشت و هیروبراین را دید که با لبخندی محو، او را بدرقه میکند.
«ممنونم.»
و سپس، در نورِ خیرهکننده غرق شد.
- ۳۵
- ۰۷ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط