{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

# سایه محافظ

# سایه محافظ

## پارت یازدهم

### حقیقت دفن شده شده

با قدم‌های آهسته، به سمتِ درِ نیمه‌فروریخته رفتند. سنگ‌های در، آن‌قدر قدیمی بودند که انگار هزاران سال در این مکان مانده بودند. زینب دستش را به سمتِ یکی از نمادهای حک‌شده روی آن برد، اما قبل از لمس کردن، مکث کرد.

«یه لحظه وایسا.»

هیروبراین برگشت.

«چی شده؟»

«اگه من دست بزنم، اتفاقی میفته؟»

هیروبراین لحظه‌ای فکر کرد.

«شاید. نمادها به لمسِ تو واکنش نشان می‌دهند.»

زینب آهی کشید.

«خب، اینم از شانسِ بدِ من. همیشه من باید اولین کسی باشم که رو چیزهای خطرناک دست می‌زنه.»

او انگشتانش را روی نماد گذاشت. این‌بار، نه لرزشِ خفیفی بود و نه درخششی سریع. نماد، انگار که زنده باشد، گرم شد و نورِ طلاییِ ملایمی از خودش ساطع کرد. سنگِ در، با صدایی عمیق و آرامی شروع به عقب رفتن کرد، انگار که دری سنگی، به شکلی جادویی، در دلِ زمین باز می‌شد.

هوا از پشتِ در، بویِ عجیبی داشت؛ ترکیبی از خاکِ کهنه، بخورِ مرموز و چیزی شبیه… خاطره.

واردِ فضایی شدند که بیشتر شبیه یک دخمه‌ی سنگی بود تا اتاق. نورِ کم‌رنگی از سقفِ غار مانند می‌تابید و سطوحِ سنگی را روشن می‌کرد. در میانِ دخمه، یک میزِ سنگیِ بزرگ قرار داشت که رویش پر از لوح‌ها و طومارهای قدیمی بود.

«وای… انگار اومدیم یه موزه‌ی زیرِزمینی.» زینب با تعجب گفت.

هیروبراین به سمتِ میز رفت.

«این‌جا، دانشِ گم‌شده نگهداری می‌شود.»

زینب جلو رفت و به لوح‌ها نگاه کرد. خطوطِ روی آن‌ها، به زبانِ ناآشنایی بود، اما با دیدنِ برخی از نمادها، حس کرد چیزی شبیه آشنایی در وجودش بیدار می‌شود.

«این‌ها چی هستن؟»

هیروبراین یکی از لوح‌ها را برداشت.

«تاریخِ واقعی. تاریخِ کسانی که قبل از ما بودند. و آنچه که بر سرشان آمد.»

زینب با کنجکاوی پرسید:

«و چه بر سرشان آمد؟»

هیروبراین به لوحِ در دستش اشاره کرد.

«قدرت. قدرتِ بیش از حد. و فراموشیِ ارزشِ قدرت.»

او سپس به یکی دیگر از لوح‌ها اشاره کرد که نقشِ یک شمشیرِ درخشان رویش حک شده بود.

«و کسانی که آمدند تا آن قدرت را دوباره به دست آورند.»

زینب احساس کرد چیزی در ذهنش جرقه زد.

«شمشیر… نقشِ شمشیر… شاید…»

هیروبراین گفت: «تو به دنبالِ پاسخِ پرسش‌های خودت هستی. این‌جا، بعضی از آن پاسخ‌ها هستند.»

او یکی از طومارها را باز کرد. نقشه‌هایی پیچیده و نوشته‌هایی با خطی شبیه همان نمادها روی آن بود.

«این نقشه‌ی مکانی است که قدرتِ فراموش‌شده در آن پنهان شده است. قدرتی که می‌تواند همه چیز را تغییر دهد.»

زینب با هیجان به طومار خیره شد.

«یعنی… یعنی می‌تونیم پیداش کنیم؟»

هیروبراین سرش را به آرامی تکان داد.

«اگر جرأتِ برداشتنِ گامِ بعدی را داشته باشی.»
دیدگاه ها (۰)

سلام به گوگولی مگولی خودم من به همراه خانواده ام امشب به مش...

وای رباب 😢خدایا از چه طــفــلـــم دیر کرده 😭مرا بیچاره کرده ...

# سایه محافظ ## پارت هشتم ### درون تنه در دلِ تنه‌ی درخت، فض...

# سایه محافظ## پارت ششم### عبور از درختزینب چند قدم به سمتِ ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط