ان شبِ بی برگشت

ان شبِ بی برگشت

part:4

دکتر وارد شد. 
نگاهش جدی بود.

تصادف بعد از کنسرت. 
خون‌ریزی داخلی. 
بدنش از قبل خسته‌تر از اون چیزی بوده که نشون می‌داده.

تو چیزی نمی‌شنیدی. 
فقط به صدای بوق دستگاه فکر می‌کردی که ریتم قلبش رو اعلام می‌کرد.

ریتمی که داشت کندتر می‌شد.

دستش رو محکم‌تر گرفتی. 
«جونگ‌کوک، لطفاً… من هنوز بهت نگفتم چقدر دوستت دارم.»

چشم‌هاش نیمه‌باز شد. 
نگاهش تار… اما دنبال تو.

لب‌هاش تکون خورد. 
خیلی آهسته گفت: 
«می‌دونم… همیشه می‌دونستم.»

بوق دستگاه کشیده شد.

طولانی. 
بی‌رحم. 
بی‌پایان.

و دنیا ایستاد..


یک ماه بعد، دوباره کنسرت برگزار شد. 
برای بزرگداشتش.

تو در دورترین صندلی نشسته بودی. 
همون‌جایی که قول داده بود اگر بیای، می‌فهمه هنوز امیدی هست.

نورها روشن شد. صدای ضبط‌شده‌ی خنده‌هاش توی سالن پیچید. 
و تو فرو ریختی.

کنارت یک صندلی خالی بود. 
هیچ‌کس روش ننشست.

چون بعضی جاها… 
برای همیشه برای یک نفر می‌مونن.


شب که برگشتی خونه، یادداشت قدیمی زیر در رو بالاخره باز کردی.

خطش کمی کج بود. انگار عجله داشته.

«اگه حتی یک‌ذره هم برات مهم هستم، بهم اجازه بده بفهمم چی رو خراب کردم. 
من حاضرم همه‌چیز رو درست کنم… فقط نذار بدون دونستن از دستت بدم.»

کاغذ از اشک خیس شد. 
چون حالا می‌دونستی—

اون چیزی که خراب شد… 
نه عشق بود، 
نه اعتماد،

بلکه زمانی بود که فکر می‌کردین بی‌نهایته.

و زمان، 
هیچ‌وقت بی‌نهایت نیست.

پیشول🎀
دیدگاه ها (۰)

برای پسری که صدای آهنگ‌هاش می‌تونه آروممون کنه و لبخندش می‌ت...

𝐓𝐡𝐞 𝐋𝐚𝐬𝐭 𝐒𝐞𝐚𝐭 | صندلی آخر𝐏𝐚𝐫𝐭: 𝟐صبح روز بعد، دوباره سوار اتو...

از دشمنان تا عاشقان

A Shadow Named You سایه‌ای به نام تو P.16(روایت از زبان ا.ت)...

درخواستی

dark life = 30

سناریو ریندو

پارت ۱۶

سورا و رین

عنوان سناریو: بازی جاسوس

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط