در زندگی دیگر ( دوباره مرا پیدا کن )
در زندگی دیگر ( دوباره مرا پیدا کن )
پارت ۱۶ : پیتزای چسبناک و نوشابه با نان تست (به سبک اوبیتو)
جعبه پیتزا مثل یک بمب ساعتی بین آنها افتاده بود - یک نگاه اشتباه میتوانست باعث انفجار و هرج و مرج شود. کاکاشی با احتیاط به آن نگاه کرد، گونههایش هنوز از آن گره لعنتی که تازه با هم خورده بودند، گرم بودند. با هر نفس، هنوز گرمای شبحوار پوست اوبیتو را حمل میکرد. با وجود تلاشش برای فرو بردن آن خاطره در اعماق وجودش، بدنش از اطاعت امتناع میکرد.
از طرف دیگر، به نظر میرسید اوبیتو به اندازه کسی که تازه چاشنی ایدهآلش را پیدا کرده، تحت تأثیر این موضوع قرار گرفته است. فرهای تیرهاش صورت پوزخندزنش را قاب گرفته بودند، در حالی که یک تکه چسبناک پیتزای پنیر اضافه را از جعبه بیرون آورد و آن را مانند یک غنیمت جنگی بالا گرفت.
با آب و تاب اعلام کرد: «پنیر اضافه، چون من چیزای چسبناک دوست دارم.»
کاکاشی نالهای کرد و با حالتی ملودرام دوباره روی بالشها افتاد. «اوبیتو، به خاطر خدا - میشه مثل آدمهای عادی غذا بخوریم؟»
برشی که در دست اوبیتو بود، در هوا کند شد و پنیر با ولع کش آمد. او با دهانی پر گفت: «عادی رو تعریف کن.»
کاکاشی فریاد زد، به لبه تخت سر خورد و تکه دیگری از آن را مثل طناب نجات قاپید. او با وحشیگری اغراقآمیزی آن را گاز گرفت، به این امید که تنش حاکم بر اتاق را از بین ببرد.
«هر بار که دهنت رو باز میکنی، کنایه نزن.»
اوبیتو نگاهش کرد که داشت غذا را میجوید و آن لبخند عمیقتر شد. «میدونی، وقتی عصبانی میشی یه جورایی داغ میشی.»
کاکاشی با خشم نگاه کرد. « تا حالا شده دست از حرف زدن برداری؟»
اوبیتو با معصومیتی نمایشی سرش را کج کرد. «نه. و تو ازش خوشت میاد.»
کاکاشی در حالی که سعی میکرد - و تقریباً موفق نمیشد - عصبانی به نظر برسد، زیر لب غرغر کرد: «سرم درد میکند.»
اوبیتو با صدای آهسته به جلو خم شد. «این بدن توعه که سعی میکنه احساساتت رو نسبت به من سرکوب کنه.»
کاکاشی این بار واقعاً پیتزایش را خورد و در حالی که گونههایش سرخ شده بود، آستینش را گاز گرفت. اوبیتو - همانطور که انتظار میرفت - مثل یک مربی مغرور به پشتش کوبید.
«فقط بذار اتفاق بیفته، باکاشی. بذار احساسات پیروز بشن.»
کاکاشی به او ضربهای زد و ضربهای غیرمنتظره به دندهاش وارد کرد. «دارم سعی میکنم هضمش کنم. خفه شو.»
اوبیتو با آهی به پشت به تاج تخت تکیه داد. «باشه. ساکت میشم.» زمزمه کرد. «اما وقتی عصبانی هستی، تو سکوت زیباییت رو تحسین میکنم.»
کاکاشی تهدید کرد: «جرات نکن.» اما گرمای نگاهش ضربان قلب تندش را آشکار میکرد.
با این حال، اوضاع وقتی تغییر کرد که کاکاشی متوجه شد اوبیتو یک تکه نان تست را در نوشابهاش فرو میکند. با دیدن این صحنه، چشمانش را تنگ کرد.
«...داری چیکار میکنی؟»
اوبیتو سرش را بالا آورد، نان استیک در حال فرو بردن در سس بود و از حبابهای نوشابه قل قل میکرد. «علم.»
کاکاشی طوری به نظر میرسید که انگار میخواهد گریه کند. «این علم نیست. این ی جنایت جنگیه.»
اوبیتو لبخندی زد و جرعهای نوشید. «تا امتحانش نکنی، نمیفهمی.» نیشخندش شیطانی بود.
کاکاشی با صدایی خفه اما قاطع گفت: «من نوشابه نمیخورم - سوپ نان تست.»
اوبیتو با محبت شانهای بالا انداخت. «باختی. گازدار و شور. خیلی آوانگارد.»
کاکاشی چشمانش را چرخاند و نان را کنار زد. سپس توجهش را به بشقاب تیرامیسو معطوف کرد.
«من دارم دسر میخورم. تنها.»
با این حرف، چشمان اوبیتو برق زد. «دو تا چنگال؟»
«نه.»
«به هر حال من قاشق رو قبلاً لیس زدم.»
کاکاشی در میانهی لقمه مکث کرد. چشمانش را تنگ کرد و زمزمه کرد: «تو چی ؟»
اوبیتو با احساس گناهی دلنشین به جلو خم شد. «درست قبل از اینکه منو از تخت پرت کنی پایین.»
کاکاشی با صدای آهسته گفت: «تو... -- تهدید مطلق.»
اوبیتو در حالی که یک نوک انگشت خامه از بشقاب برمیداشت و آرام لیس میزد، زمزمه کرد: «گناه دارم. خدای من، خیلی شیرینه.»
کاکاشی با نگاهی خیره، هم تحت تأثیر قرار گرفت و هم منزجر شد. «دروغها هم همینطور.»
اوبیتو تیرامیسو را زمین گذاشت و با صداقتی تولهسگی سرش را کج کرد. «انگار دارم بهت دروغ میگم؟»
کاکاشی بدون تردید گفت: «بله. روزانه. مکرراً. با ذوق و سلیقه.»
اوبیتو با شیطنت لبخند زد. «و با این حال، تو هنوز اینجایی. غذای من رو میخوری. روی تخت من هستی. هودی من رو پوشیدی...»
کاکاشی با عصبانیت گفت: «این هودی منه .»
اوبیتو شانههایش را بالا انداخت و پاسخ داد: «فقط به این خاطر که امروز صبح اون رو پس دادم.»
«تو هیچوقت نخواستی قرضش بگیری!»
پارت ۱۶ : پیتزای چسبناک و نوشابه با نان تست (به سبک اوبیتو)
جعبه پیتزا مثل یک بمب ساعتی بین آنها افتاده بود - یک نگاه اشتباه میتوانست باعث انفجار و هرج و مرج شود. کاکاشی با احتیاط به آن نگاه کرد، گونههایش هنوز از آن گره لعنتی که تازه با هم خورده بودند، گرم بودند. با هر نفس، هنوز گرمای شبحوار پوست اوبیتو را حمل میکرد. با وجود تلاشش برای فرو بردن آن خاطره در اعماق وجودش، بدنش از اطاعت امتناع میکرد.
از طرف دیگر، به نظر میرسید اوبیتو به اندازه کسی که تازه چاشنی ایدهآلش را پیدا کرده، تحت تأثیر این موضوع قرار گرفته است. فرهای تیرهاش صورت پوزخندزنش را قاب گرفته بودند، در حالی که یک تکه چسبناک پیتزای پنیر اضافه را از جعبه بیرون آورد و آن را مانند یک غنیمت جنگی بالا گرفت.
با آب و تاب اعلام کرد: «پنیر اضافه، چون من چیزای چسبناک دوست دارم.»
کاکاشی نالهای کرد و با حالتی ملودرام دوباره روی بالشها افتاد. «اوبیتو، به خاطر خدا - میشه مثل آدمهای عادی غذا بخوریم؟»
برشی که در دست اوبیتو بود، در هوا کند شد و پنیر با ولع کش آمد. او با دهانی پر گفت: «عادی رو تعریف کن.»
کاکاشی فریاد زد، به لبه تخت سر خورد و تکه دیگری از آن را مثل طناب نجات قاپید. او با وحشیگری اغراقآمیزی آن را گاز گرفت، به این امید که تنش حاکم بر اتاق را از بین ببرد.
«هر بار که دهنت رو باز میکنی، کنایه نزن.»
اوبیتو نگاهش کرد که داشت غذا را میجوید و آن لبخند عمیقتر شد. «میدونی، وقتی عصبانی میشی یه جورایی داغ میشی.»
کاکاشی با خشم نگاه کرد. « تا حالا شده دست از حرف زدن برداری؟»
اوبیتو با معصومیتی نمایشی سرش را کج کرد. «نه. و تو ازش خوشت میاد.»
کاکاشی در حالی که سعی میکرد - و تقریباً موفق نمیشد - عصبانی به نظر برسد، زیر لب غرغر کرد: «سرم درد میکند.»
اوبیتو با صدای آهسته به جلو خم شد. «این بدن توعه که سعی میکنه احساساتت رو نسبت به من سرکوب کنه.»
کاکاشی این بار واقعاً پیتزایش را خورد و در حالی که گونههایش سرخ شده بود، آستینش را گاز گرفت. اوبیتو - همانطور که انتظار میرفت - مثل یک مربی مغرور به پشتش کوبید.
«فقط بذار اتفاق بیفته، باکاشی. بذار احساسات پیروز بشن.»
کاکاشی به او ضربهای زد و ضربهای غیرمنتظره به دندهاش وارد کرد. «دارم سعی میکنم هضمش کنم. خفه شو.»
اوبیتو با آهی به پشت به تاج تخت تکیه داد. «باشه. ساکت میشم.» زمزمه کرد. «اما وقتی عصبانی هستی، تو سکوت زیباییت رو تحسین میکنم.»
کاکاشی تهدید کرد: «جرات نکن.» اما گرمای نگاهش ضربان قلب تندش را آشکار میکرد.
با این حال، اوضاع وقتی تغییر کرد که کاکاشی متوجه شد اوبیتو یک تکه نان تست را در نوشابهاش فرو میکند. با دیدن این صحنه، چشمانش را تنگ کرد.
«...داری چیکار میکنی؟»
اوبیتو سرش را بالا آورد، نان استیک در حال فرو بردن در سس بود و از حبابهای نوشابه قل قل میکرد. «علم.»
کاکاشی طوری به نظر میرسید که انگار میخواهد گریه کند. «این علم نیست. این ی جنایت جنگیه.»
اوبیتو لبخندی زد و جرعهای نوشید. «تا امتحانش نکنی، نمیفهمی.» نیشخندش شیطانی بود.
کاکاشی با صدایی خفه اما قاطع گفت: «من نوشابه نمیخورم - سوپ نان تست.»
اوبیتو با محبت شانهای بالا انداخت. «باختی. گازدار و شور. خیلی آوانگارد.»
کاکاشی چشمانش را چرخاند و نان را کنار زد. سپس توجهش را به بشقاب تیرامیسو معطوف کرد.
«من دارم دسر میخورم. تنها.»
با این حرف، چشمان اوبیتو برق زد. «دو تا چنگال؟»
«نه.»
«به هر حال من قاشق رو قبلاً لیس زدم.»
کاکاشی در میانهی لقمه مکث کرد. چشمانش را تنگ کرد و زمزمه کرد: «تو چی ؟»
اوبیتو با احساس گناهی دلنشین به جلو خم شد. «درست قبل از اینکه منو از تخت پرت کنی پایین.»
کاکاشی با صدای آهسته گفت: «تو... -- تهدید مطلق.»
اوبیتو در حالی که یک نوک انگشت خامه از بشقاب برمیداشت و آرام لیس میزد، زمزمه کرد: «گناه دارم. خدای من، خیلی شیرینه.»
کاکاشی با نگاهی خیره، هم تحت تأثیر قرار گرفت و هم منزجر شد. «دروغها هم همینطور.»
اوبیتو تیرامیسو را زمین گذاشت و با صداقتی تولهسگی سرش را کج کرد. «انگار دارم بهت دروغ میگم؟»
کاکاشی بدون تردید گفت: «بله. روزانه. مکرراً. با ذوق و سلیقه.»
اوبیتو با شیطنت لبخند زد. «و با این حال، تو هنوز اینجایی. غذای من رو میخوری. روی تخت من هستی. هودی من رو پوشیدی...»
کاکاشی با عصبانیت گفت: «این هودی منه .»
اوبیتو شانههایش را بالا انداخت و پاسخ داد: «فقط به این خاطر که امروز صبح اون رو پس دادم.»
«تو هیچوقت نخواستی قرضش بگیری!»
- ۸۷
- ۱۰ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط